جنس ضعیف؛ گزارشی از رنج یا پرسشی درباره رهایی؟

گودرز صادقی هشجین
زندهیاد اوریانا فالاچی، روزنامهنگار و نویسنده برجسته ایتالیایی، از چهرههای بحثبرانگیز قرن بیستم است که بهواسطه گزارشهای میدانی، مصاحبههای بیپروا و نگاه انتقادیاش به قدرت شناخته میشود. کتاب جنس ضعیف در اوایل دهه ۱۹۶۰ نوشته شده؛ حاصل مجموعهای از سفرهای تحقیقی فالاچی به کشورهای مختلف آسیا و اقیانوسیه که اطلاعات آن نه از منابع کتابخانهای، بلکه از مشاهده مستقیم، گفتوگو با زنان و تجربه زیسته نویسنده فراهم شده است. همین منش میدانی و غیرآکادمیک، کتاب را به متنی زنده، جدلی و همچنان مناقشهبرانگیز بدل کرده است. اوریانا فالاچی روزنامهنگاری نیست که صرفاً گزارش کند؛ او مینویسد تا به جانِ مسئله بزند. «جنس ضعیف» نیز نه یک سفرنامه ساده است و نه مانیفستی فمینیستی، بلکه متنی جدلی است که خواننده را وادار میکند از کلیشههای رایج درباره زن، ستم و رهایی عبور کند. فالاچی در این کتاب، مسئله زن را نه در یک فرهنگ خاص، بلکه در گسترهای از جوامع و نظامهای اجتماعی دنبال میکند؛ با این هدف ضمنی که نشان دهد ضعف زن، بیش از آنکه صرفاً محصول جغرافیا باشد، نتیجه وضعیتی ذهنی و تاریخی است. یکی از نکات کلیدی کتاب این است که فالاچی مسئولیت وضعیت نامناسب زنان را تنها متوجه مردان، سنت، مذهب یا سیاست نمیداند. او، آگاهانه یا ناخودآگاه، نقش خودِ زنان را نیز در بازتولید این وضعیت برجسته میکند. زنانی که به دلایل گوناگون، از ترس، عادت، مصلحت یا حتی راحتطلبی، به نظم موجود تن میدهند و در نتیجه در تداوم همان ساختارهایی سهیم میشوند که از آن شکایت دارند. این نگاه، فالاچی را از فمینیسمی که زن را صرفاً قربانیِ بیاراده میبیند، جدا میکند و متن او را به تحلیلی تلخ اما واقعگرایانه بدل میسازد.
فالاچی در مسیر سفرهای خود، طیفی گسترده از تجربههای زنانه را پیش چشم خواننده میگذارد. روایت با رنج عریان آغاز میشود: دختران کمسنوسال پاکستانی که به اجبار به عقد مردان سالخورده درمیآیند. اینجا بدن زن آشکارا به تملک سنت درمیآید و ارادهاش اساساً موضوعیتی ندارد. در چین، خشونت چهرهای زیباشناسانه به خود میگیرد: بستن پاهای دختران در کفشهای کوچک تا از حد معینی بزرگتر نشوند؛ سنتی که زنان را در بزرگسالی به موجوداتی ناتوان از حرکت طبیعی بدل میکند، زنانی که راه رفتنشان بیشتر به جهیدن پرندگان میماند تا گامبرداشتن انسان آزاد. در ژاپن، فالاچی با نوعی دیگر از اسارت مواجه میشود: زنانی گرفتار قیودات خانوادگی پوسیده، تابعیتی خاموش و بردهوار از مادرشوهر، و انضباطی که نه با زور، بلکه با عرف و «آبرو» تحمیل میشود. اینجا زنجیری دیده نمیشود، اما کارکرد آن بهدقت حفظ شده است. در نقطهای دیگر، فالاچی به قبایل اندونزی میرسد؛ جایی که بهظاهر با نظمی زنسالار روبهرو هستیم. زنان کار بیرون را انجام میدهند، نانآورند و مردان در خانه میمانند و از کودکان مراقبت میکنند. اما این وارونگی نقشها، به رهایی منجر نمیشود. زنان در این ساختار نه شاه، بلکه کارگرانی هستند که همزمان بار اقتصاد و خانواده را به دوش میکشند. قدرت ظاهری، بدون اختیار واقعی، چیزی جز جابهجاییِ شکلِ استثمار نیست.
آخرین منزل مهم این سفر، هونولولو است؛ جایی که بهظاهر باید نقطه مقابل تمام این رنجها باشد. زنانی ثروتمند، آزاد از سلطه مردان و قیود اجتماعی، که با مرگ شوهرانشان به جاه و جلال رسیدهاند، عرق مینوشند و کنار ساحل خوش میگذرانند. اما فالاچی در اینجا نیز آرام نمیگیرد. این زنان، علیرغم آزادی و رفاه، عمیقاً تنها هستند. میلشان به جذب همکار مرد ایتالیاییِ فالاچی، نشانه فقدانی است که نه با پول پر میشود و نه با لذت. در میانسالی، جذابیت ازدسترفته را با ثروت جبران کردهاند، اما چیزی اساسی در زندگیشان غایب است: عشق، و کسی که دیوانهوار دوستشان داشته باشد. در همین نقطه است که پرسش اصلی فالاچی، بیآنکه هرگز صریح مطرح شود، در ذهن خواننده شکل میگیرد: صرفنظر از رنج دختر پاکستانی و «پادشاهی» زن هونولولویی، واقعاً کدامیک از زندگی خود خرسند است؟ کدام قلبی شاد دارد؟ و آیا ممکن نیست آنکه بدبخت به نظر میرسد، در تجربه زیسته خود، از آنکه خوشبخت به نظر میرسد، بهروزتر باشد؟ فالاچی عمداً پاسخی برای این پرسش ندارد. یا بهتر است گفت: پاسخ را به خواننده واگذار میکند. اما نه به هر خوانندهای؛ تنها به خوانندهای که فهمیده، باهوش و دردمند باشد. آنچه در ذهن چنین خوانندهای تهنشین میشود، نتیجهای ساده اما سنگین است: مسئله زن، نه صرفاً فقر است، نه سنت، نه آزادی صوری و نه حتی زنسالاری. مسئله، باقیماندن در وضعیت «ضعف جنسیتی» است. اگر زنان ترتیبی نیندیشند که از این ضعف خارج شوند، هر اسمی که بر خود بگذارند و در هر جامعهای که زندگی کنند، نهایتاً در بردگی ذهنیِ خود اسیر خواهند ماند. «جنس ضعیف» دقیقاً در همینجا به کتابی آزاردهنده اما ضروری بدل میشود: متنی که نه تسلی میدهد، نه نسخه میپیچد، بلکه خواننده را ناچار میکند با پرسشی بیرحم روبهرو شود: پرسشی درباره رهایی، مسئولیت و معنای واقعی خوشبختی.