منوی دسته بندی

امریکا: دو چهره‌ی متناقض در چشم و دل نوباوگان و پیشکسوتان

گودرز صادقی هشجین

در دهه‌های اخیر، چهره‌ای که بسیاری از جوانان از ایالات متحده می‌بینند، تصویری است از پیشرفت علمی، فناوری‌های شگفت‌انگیز، اقتصاد قدرتمند و دانشگاه‌های درخشان. برای نسلی که با اینترنت، گوشی هوشمند و سریال‌های هالیوودی بزرگ شده، طبیعی است که بپرسد: چطور ممکن است روشنفکران در گذشته این‌قدر نسبت به آمریکا بدبین بوده باشند؟ مشکل اما نه در کنجکاوی نسل جدید است و نه در ذهن روشن آن‌ها. مشکل در گسست حافظه است. جوانان امروز نه تجربه زیسته‌ای از سیاست‌های دهه‌های گذشته دارند، نه آن تاریخ را مطالعه کرده‌اند. بسیاری نمی‌دانند که «قدرت نرم» آمریکا، از سینما تا اقتصاد، چگونه لایه‌های تاریک سیاست خارجی این کشور را در پشت صحنه پنهان کرده است. در سال‌های اخیر، سیاست‌های غیرمتعارف برخی رهبران آمریکا، از جمله رفتارهای تنش‌زای ترامپ با کشورهای اروپایی، باعث شده بخشی از چهره واقعی سیاست خارجی آمریکا دوباره دیده شود. برای فهمیدن اینکه چرا نسل‌های گذشته، روشنفکران، نویسندگان، فعالان اجتماعی و رهبران مردمی، نسبت به آمریکا بدبین بودند، باید چراغی روی گذشته بیندازیم؛ نه در سراسر جهان، نه در همه قاره‌ها، بلکه فقط در نیم‌کره جنوبی قاره خود آمریکا.

آلام بومیان (از کشف قاره تا تشکیل دولت‌های شمالی): وقتی اروپایی‌ها پایشان را بر خاک قاره جدید گذاشتند، این «کشف» برای بومیان نه آغاز عصر شکوفایی، بلکه شروع یکی از تاریک‌ترین دوران‌های زندگی‌شان بود. سرزمینی که هزاران سال موطن تمدن‌های بومی بود، با فرهنگ‌ها، زبان‌ها، باورها و شیوه‌های زندگی متنوع، به یکباره به میدان تصرف، غارت و پاک‌سازی تبدیل شد. در موج نخست، بیماری‌های ناشناخته‌ای که مهاجران با خود آوردند میلیون‌ها نفر از بومیان را از میان برد. در موج دوم، زمین که مقدس‌ترین دارایی بومیان بود، به تدریج تحت عنوان «مالکیت» از آن‌ها گرفته شد و بسیاری مجبور به کوچ شدند یا در جنگ‌ها و پاک‌سازی‌های سازمان‌یافته کشته شدند. وقتی بعدها ساختارهای سیاسی و دولت‌های جدید در نیم‌کره شمالی شکل گرفتند، این جوامع تازه‌تأسیس نه بر پایه حقوق بومیان، بلکه بر پایه منطق گسترش قلمرو، توسعه اجباری و حذف تدریجی فرهنگ‌های بومی بنا شدند. در واقع، دولت‌های جدید آمریکا روی زمینی شکل گرفتند که پیش از آن مالکانی داشت که صدایشان شنیده نشد. این گذشته پرآشوب نه فقط تاریخ دور است، بلکه ریشه سنگین بی‌اعتمادی و تجربه تلخ مردمی است که می‌دانند «توسعه شمال» همیشه با بهای سنگین برای جنوب و بومیان همراه بوده است.

برخورد دولت فدرال آمریکا با آمریکای لاتین (تا پایان قرن نوزدهم): با تشکیل ایالات متحده در اواخر قرن هجدهم، نگاه دولت فدرال به آمریکای لاتین در همان ابتدا رنگی روشن از گسترش‌طلبی، رقابت امپریالیستی و کنترل‌گری منطقه‌ای داشت. نیم‌کره غربی به تدریج به حوزه نفوذ آمریکا تبدیل شد، حتی پیش از آن که این کشور قدرت بزرگ جهانی شود. دکترین مونرو (۱۸۲۳) اعلام کرد که قدرت‌های اروپایی نباید دوباره در امور کشورهای تازه استقلال یافته آمریکای لاتین دخالت کنند، اما در عمل پایه‌ای برای مداخله آمریکا شد. طی جنگ آمریکا و مکزیک (۱۸۴۶–۱۸۴۸) آمریکا تقریباً یک‌سوم خاک مکزیک را تصاحب کرد و پیام قدرت‌طلبی خود را آشکار ساخت. حمایت پنهان از حکومت‌های همسو از راه‌های دیپلماسی، فشار اقتصادی و حمایت ضمنی از دولت‌های محافظه‌کار برای جلوگیری از نفوذ اروپا و دولت‌های مستقل از جمله برخوردهای امریکا با همسایگان جنوبی‌اش بود. شرکت‌های آمریکایی وارد معادن، کشاورزی و تجارت شدند و زمینه‌ساز نفوذ سیاسی دهه‌های بعد شدند. اعزام تفنگداران دریایی برای حفاظت از «منافع آمریکایی» در بنادر و جزایر کوچک از نخستین نشانه‌های تسلط نظامی بود. تا پایان قرن نوزدهم، آمریکا توانسته بود سه ستون سیاست خود در آمریکای لاتین را تثبیت کند: آمریکای لاتین حوزه انحصاری نفوذ آمریکا است، هر حرکت مستقل تهدید تلقی می‌شود و نفوذ اقتصادی ابزاری برای کنترل سیاسی است.

برخورد آمریکا در قرن بیستم: قرن بیستم، زمان عملیاتی شدن کامل نفوذ آمریکا در آمریکای لاتین بود. واشنگتن خود را «ضامن نظم» منطقه دانست و با هر نهضت مردمی یا دولت مستقل درگیر شد. در گواتمالا (۱۹۵۴) کودتا علیه دولت قانونی آربنز با حمایت سیا، برای جلوگیری از اصلاحات ارضی و حفظ منافع شرکت‌های آمریکایی برپا شد. در کوبا (۱۹۵۹ به بعد) امریکا تحریم‌ها و حملهٔ خلیج خوک‌ها را به راه انداخت و مانع از الگو شدن یک دولت مستقل شد. در برزیل (۱۹۶۴) کودتا علیه ژوآو گولارت و حمایت از دیکتاتوری طولانی را سامان داد. در شیلی (۱۹۷۳) با کودتا علیه آلنده، دهه‌ها سرکوب و شکنجه را نصیب ملت کرد. در نیکاراگوئه (دهه ۱۹۸۰) از کنتراها علیه دولت ساندینیستی حمایت کرد. در پاناما (۱۹۸۹) لشکرکشی مستقیم نظامی و سرنگونی نوریه‌گا هم کار امریکا بود. بر مبنای طرح کندور، جنگ‌های داخلی و هماهنگی میان دیکتاتوری‌ها و سرکوب مخالفان آرژانتین، شیلی، اوروگوئه، پاراگوئه، السالوادور و گواتمالا را به آتش کشید. سه محور ثابت این سیاست‌ها عبارت بودند از: سرکوب نهضت‌های مردمی و سوسیالیستی، حمایت از دیکتاتوری‌های همسو، و استفاده از تحریم، کودتا و جنگ نیابتی.

چه خواهد شد؟ اکنون که این پرده‌های تاریخ کنار زده شد، لازم است یادآوری کنیم که هدف ما ورود به بحث‌های قرن بیست‌ویکم نیست. نسل جوان امروز خود شاهد سیاست‌ها و بحران‌های جهانی است. ما می‌خواهیم حافظه تاریک قرن‌های گذشته را زنده کنیم، دورانی که هنوز آثارش بر سرنوشت ملت‌ها سایه انداخته است. با نگاه به گذشته، می‌توان به آینده امیدوار بود. آمریکا تنها سایه‌ها و کودتاها نیست؛ در دل آن جنبه‌های درخشان هم وجود دارد: نقشی تعیین‌کننده در پایان جنگ جهانی دوم و چهره‌هایی چون آبراهام لینکلن که برده‌داری را پایان داد و آزادی را معنا کرد. امروز نسل جوان حق دارد از آمریکا بخواهد که به جای بازتولید تجربه‌های تلخ گذشته، به چهره روشن مورد انتظار بازگردد: دست دوستی به سوی کشورهای کوچک دراز کند، مروج آزادی، استقلال، دموکراسی و توسعه اجتماعی باشد، و از مداخله نظامی و زورپرستی فاصله بگیرد. نسل جوان جهان تشنه آینده‌ای آزاد و انسانی است. اگر آمریکا به ارزش‌های انسانی وفادار بماند، تاریخ می‌تواند مسیر تازه‌ای را ثبت کند، جهانی که ملت‌ها با هم و نه علیه هم بسازند. جهان هنوز می‌تواند بهتر شود؛ اگر قدرت‌ها به جای سایه انداختن بر دیگران، چراغی در دست بگیرند. آمریکا نیز می‌تواند از میان دو چهره خود، آن چهره‌ای را انتخاب کند که تاریخ را روشن‌تر می‌کند.

ادمین وب‌سایت
در سال ۱۳۴۲ تو شهر هشجینِ استان اردبیل به دنیا اومدم. دکترای عمومی خودمو از دانشکده دامپزشکی دانشگاه ارومیه و دکترای تخصصی رو از دانشکده داروسازی دانشگاه اوترخت هلند گرفتم و در حال حاضر استاد فارماکولوژی دانشگاه تهران هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *