اصلاحطلبی بدون ارادهی قدرتطلبی

گودرز صادقی هشجین
در فهم متعارف از سیاست، اپوزیسیون (از جمله اصلاحطلبان داخل سیستم) به نیرویی اطلاق میشود که هدف نهاییاش جایگزینی قدرت حاکم و رسیدن به حکومت است. احزاب سیاسی، جنبشهای انقلابی و حتی بسیاری از حرکتهای اعتراضی در این چارچوب تحلیل میشوند. با این حال، اشکال مهمی از کنش سیاسی و اجتماعی از موضع اپوزیسیون وجود داشتهاند که آگاهانه فاقد اراده یا پروژهی تصرف قدرت سیاسی بودهاند.
اپوزیسیون فراتر از دولتمحوری: تعریف دولتمحور از اپوزیسیون، سیاست را به رقابت برای کنترل دستگاه قدرت فرو میکاهد. اما اگر سیاست را به معنای گستردهتر (مداخله در نظم اجتماعی، هنجاری و گفتمانی) بفهمیم، آنگاه اپوزیسیون میتواند اشکالی به خود بگیرد که الزاماً معطوف به حکومتکردن نیستند. در این معنا، اپوزیسیون ممکن است مشروعیت اخلاقی یا نمادین نظم مسلط را به چالش بکشد؛ افقهای جدید فکری و ارزشی تولید کند؛ یا مطالبات مشخص اجتماعی را بدون ارائهی پروژهی حکمرانی پیگیری کند. چنین اپوزیسیونی نه رقیب دولت، بلکه مزاحم، منتقد یا اصلاحگر نظم موجود است.
چرایی اعراض از قدرتطلبی: پرهیز آگاهانه از تصرف قدرت، همیشه ناشی از ضعف یا ناتوانی نیست، بلکه اغلب ریشه در دلایل نظری و تجربی دارد. برخی از سنتهای فکری، دولت را نهادی ذاتاً سلطهگر میدانند که حتی با نیتهای رهاییبخش نیز بازتولیدکنندهی اقتدار و سلسلهمراتب است. بعلاوه، جنبشهای افقی، شبکهای یا ضدسلسلهمراتبی، تصرف دولت را بهمنزلهی خیانت به وجدان عقیدتی خود تلقی میکنند. از سوی دیگر، برخی نیروها تغییر فرهنگ، حقوق و روابط اجتماعی را مقدم بر تغییر حکومت میدانند. در بسیاری از شرایط اقتدارگرایانه، نیروهای معترض میدانند که امکان عملی کسب قدرت را ندارند و ترجیح میدهند انرژی خود را صرف مقاومت مدنی کنند.
آنارشیسم و سیاست ضدیت با دولت: آنارشیسم نمونهی کلاسیک اپوزیسیونِ بیمیل به قدرت است. بسیاری از آنارشیستها نهتنها برای تصرف دولت تلاش نمیکنند، بلکه هرگونه دولتسازی را نفی میکنند. با این حال، نقش آنها در اعتصابات کارگری، جنبشهای ضدجنگ و مبارزات ضدسرمایهداری انکارناپذیر است. هدف آنها تضعیف منطق سلطه است، نه جایگزینی آن با سلطهای دیگر.
جنبشهای اجتماعی نوین: جنبشهای فمینیستی، زیستمحیطی و حقوق اقلیتها اغلب بدون آنکه حزب سیاسی شوند یا دولت تشکیل دهند، تغییرات عمیقی در قوانین، هنجارها و افکار عمومی ایجاد کردهاند. این جنبشها بیش از آنکه «چه کسی حکومت کند» را طرح کنند، میپرسند «چگونه باید زندگی کرد».
اپوزیسیون فرهنگی و روشنفکری: روشنفکران منتقد، نویسندگان و هنرمندان غالباً در موقعیتی اپوزیسیونی قرار دارند، بیآنکه قصد حکمرانی داشته باشند. نقش آنها تولید معنا، افشاگری و سلب مشروعیت نمادین از قدرت است. واتسلاو هاول این وضعیت را «قدرت بیقدرتان» مینامید: کنشی که از تصرف نهادها آغاز نمیشود، بلکه از حقیقتگویی تغذیه میکند.
جنبشهای اخلاقی و دینی غیرقدرتطلب: در برخی قرائتها از دین یا اخلاق سیاسی، هدف اصلی اصلاح وجدان فردی و جمعی است، نه تسلط بر دولت. این جنبشها میتوانند بسیار بسیجگر باشند، اما نسبت به دولت فاصلهای انتقادی حفظ میکنند. الهیات رهاییبخش در امریکای لاتین مثال مناسبی برای این نحله از مبارزات اجتماعی است.
تناقض در آرمان و دستاورد: چگونه میتوان بدون تصرف قدرت سیاسی از دستاوردهای اجتماعی دفاع کرد؟ تجربه نشان میدهد که بسیاری از این جنبشها یا ناخواسته به قدرت نزدیک میشوند، یا دستاوردهایشان توسط نیروهای قدرتطلب مصادره میشود. این تنش، ضعف صرف نیست، بلکه نشانهی محدودیت ساختاری سیاستِ غیر دولتمحور در جهانی است که دولت همچنان نقش تعیینکنندهای دارد. با این حال، همین نیروها اغلب امکان تحولات پایدارتر را فراهم میکنند: تغییر در ذهنیتها، هنجارها و افقهای آرمانی.
سخن پایانی: اصلاحطلبی بدون ارادهی تصرف قدرت نهتنها ممکن است، بلکه در بسیاری از بزنگاههای تاریخی نقشی تعیینکننده ایفا کرده است. این اپوزیسیون بیش از آنکه به «حکومت بعدی» بیندیشد، به امکانهای زیست اجتماعی متفاوت میاندیشد. با این حال، فقدان پروژهی قدرت، همزمان نقطهی قوت اخلاقی و نقطهی ضعف سیاسی آن است.