منوی دسته بندی

پاها می‌روند و قلب‌ها می‌مانند

گودرز صادقی هشجین

چه سخت است که در لحظه‌ی وداع با خانه، با دل پر از احساس، تمام تلاشمان این باشد که به چیزی فراتر از یک سفر معمولی وفادار بمانیم. چهار سال در اروپا گذشت، چهار سال پر از درس‌ها و تجربه‌ها. اما لحظه‌ای که درست در شبِ پایان سال چهارم برگشتم و در فرودگاه مهرآباد کنار وسایلم خوابیدم، چیزی بیش از همه‌چیز در دل داشتم؛ احساس وطن، احساس تعلق. همان‌طور که در لیست انتظار پرواز به ارومیه ایستاده بودم و هنوز صدای پرچم‌ها و رنگ‌های وطن در ذهنم پیچیده بود، می‌دانستم که فردا صبح، در کنار همان مردمان و خاکی که سال‌ها منتظر بودم به آن بازگردم، خواهم بود. بدون هیچ‌گونه تأخیری، بدون مرخصی، بدون تردید… چرا که وطن برای من نه فقط جایی است که در آن به دنیا آمده‌ام، بلکه محلی است که هیچ‌گاه نمی‌توانم از آن جدا شوم.

بارها این سوال از من پرسیده شده که: «برای چه برگشتی؟» و همیشه با خود فکر کرده‌ام: «چرا باید برنمی‌گشتم؟» آیا می‌توانستم از همه چیز فرار کنم؟ آیا می‌شد به جایی دورتر از این خاک پناه ببرم؟ اما در حقیقت، آن چیزی که در دل داشتم، در هیچ جای دیگری پیدا نمی‌شد. وطن، نه یک نقطه بر روی نقشه، بلکه روحی است که در عمق وجودم پرورش یافته است. جایی که در آن ریشه دارم، جایی که نمی‌توانم از آن جدا شوم. بازگشت به وطن نه از سر اجبار، بلکه از اعماق قلبی بود که هیچ‌گاه نمی‌توانست بی‌صدا بماند.

در غربت، هیچ مزاحمی نداشتم. دغدغه‌های زیادی هم نمی‌آمدند سراغم. همه‌چیز در وضعیت مناسب بود و به راحتی می‌توانستم کاری پیدا کنم، جایی برای خودم بسازم. اما در دل، چیزی گم بود. حتی در بهترین حالت، آنجا برایم هیچ چیزی جز یک هتل پنج ستاره نبود، جایی که می‌توانستم در آن آسوده باشم، اما هیچ‌گاه خانه نبوده است. وطن، برایم خانه‌ی پدری بود، جایی که می‌دانستم نه تنها در آن زندگی می‌کنم، بلکه بخشی از تاریخ و نفس‌هایش هستم.

بعضی‌ها که قصد مهاجرت دارند از من نظر می‌پرسند. اما همیشه حس می‌کنم که نمی‌توانم پاسخ درست و حسابی بدهم. می‌گویم: «من مدل مناسبی برای قضاوت در این باره نیستم. شاید استاندارد نیستم.» برای من، انتخاب ساده‌ای بود. من زندان وطن را به آزادی غربت ترجیح می‌دهم، اما این انتخاب برای دیگران، هر کسی که در شرایط خود قرار دارد، ممکن است متفاوت باشد. نمی‌توانم نتیجه‌گیری خودم را به دیگران توصیه کنم، چرا که هر کسی در این مسیر، داستان و تجربه‌ای منحصر به خود دارد.

وقتی آدم مهاجرت می‌کند، ممکن است از مقصد خوشش بیاید، اما همیشه یک سوال بی‌پاسخ در دلش می‌ماند: «آیا کسانی که در آنجا زندگی می‌کنند هم از بودن من در آنجا خوشحال هستند یا نه»؟ خانه برای آن‌ها خانه است و من مهمانم. حتی وقتی با من مهربانی می‌کردند، به نوعی بیشتر آزرده می‌شدم. حس می‌کردم که دارم مورد ترحم واقع می‌شوم، انگار که در جایی بیگانه باشم. وقتی کسی از من می‌پرسید که آنجا به من خوش می‌گذرد یا نه، می‌فهمیدم که ته دلش می‌خواهد ببیند در وطن خودم، آیا آدم بدبختی بوده‌ام؟ آیا وطن من برای زندگی مناسب نیست؟

صد البته گاهی مهاجرت چاره‌ناپذیر است. در قرآن آمده که اگر آدم در فشار ظلم باشد و تن بدهد به بودن در هر شرایطی، از او در سرای دیگر پرسیده خواهد شد: «آیا زمین خدا آنقدر تنگ بود که جایی برای رفتن پیدا نکردی؟» اما… وقتی که زندگی، چه خوب و چه بد، به‌طور طبیعی می‌گذرد، وقتی که می‌توانم هر کسی را که دل در گروش دارم، هر وقت که خواستم ببینم، و در جایی که رنگ و بوی خودم را دارد سر کنم، چرا باید همه چیز را ویران کنم؟ بعضی‌ها می‌روند و بعد با نگرانی می‌پرسند: «آخر و عاقبت وطن چه خواهد شد؟» و من جواب می‌دهم: «وقتی که تو نباشی، چه فرقی به حالت می‌کند؟ اگر قرار باشد هر کسی که “می‌تواند” برود، از “ناتوانان” چه کاری برخواهد آمد؟» دوست دارم به کسانی که جامه‌ی هجرت می‌پوشند بگویم: «روزی برگرد… نه برای مردن، برای زندگی کردن برگرد. همه‌ی پل‌ها را پشت سرت خراب نکن. آنجا که هستی، مثل مسافری بخواب که می‌ترسد دیرش بشود و پرواز را از دست بدهد. خوابت عمیق نباشد… شاید یک روز برگردی و شاید آن روز خیلی هم دیر نباشد».

ادمین وب‌سایت
در سال ۱۳۴۲ تو شهر هشجینِ استان اردبیل به دنیا اومدم. دکترای عمومی خودمو از دانشکده دامپزشکی دانشگاه ارومیه و دکترای تخصصی رو از دانشکده داروسازی دانشگاه اوترخت هلند گرفتم و در حال حاضر استاد فارماکولوژی دانشگاه تهران هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *