از درد تا رفاه: انگیزههای پنهان مهاجرت

گودرز صادقی هشجین
وابستگی به مواد مخدر معمولاً حاصل دو نیروی همزمان است: از یکسو ترک مصرف با رنج و آزار جسمی همراه است (که ریشه در وابستگی فیزیکی دارد) و از سوی دیگر میل به تجربهی دوباره و مداومِ لذت، که وابستگی روانی را بازتولید میکند. مهاجرت به آنچه «سرزمینهای رویایی» خوانده میشود نیز میتواند از منظری مشابه فهم شود. بسیاری از افراد، چه نخبه و چه عادی، نه فقط برای رهایی از مرارتِ زیستن در جوامعی ناپایدار (که ماندن در آنها با فرسایش روانی، ناامنی معیشتی و احساس بیافقی همراه است) بلکه برای دستیابی به رفاه و فرصتهای بهتر تصمیم به ترک وطن میگیرند. در این معنا، مهاجرت همزمان کنشی برای گریز از رنج و تلاشی برای دستیابی به مواهب است؛ درست در نقطهای میان «فرار از درد» و «جستوجوی لذت».
مهاجرت نخبگان از کشورهای مسئلهدار را میتوان تا حد زیادی با منطق «فرار از رنج» توضیح داد؛ رنجی که از ناامنی اقتصادی، بیثباتی نهادی و انسداد افقهای حرفهای ناشی میشود. اما این الگو زمانی پیچیده میشود که همین پدیده را در کشورهای توسعهیافته نیز مشاهده میکنیم. فارغالتحصیلان بهترین دانشگاههای اروپا، بهویژه در رشتههای علوم پایه پزشکی و فنی-مهندسی، اغلب گذراندن دورههای تحقیقاتی یا پسادکتری در دانشگاههای آمریکا را نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی هویتی تلقی میکنند؛ تا جایی که بدون آن، احساس عقبماندگی یا باخت شخصی دارند. حتی آمارهای مهاجرت نشان میدهد که در سالهای اخیر، حجم مهاجرت از کشورهایی چون فرانسه و انگلستان به مقاصدی مانند کانادا قابل مقایسه با مهاجرت از ایران بوده است. در چنین شرایطی، دشوار است که مهاجرت این گروهها را صرفاً «فرار از رنج» بدانیم؛ چرا که رنجِ ماندن در این کشورها، دستکم در معنای کلاسیک آن، چندان بدیهی به نظر نمیرسد.
در سالهای اخیر، مهاجرت از ایران به پدیدهای عمومی بدل شده است؛ موجی فراگیر که دیگر نمیتوان آن را صرفاً «فرار نخبگان» نامید، چرا که نه به گروهی خاص محدود است و نه لزوماً به جذب متناسب در کشورهای مقصد میانجامد. بخش قابلتوجهی از افراد دارای تحصیلات عالی در کشورهای توسعهیافته ناگزیر به اشتغال در مشاغل ساده میشوند؛ امری که نشان میدهد ظرفیت مراکز علمی و تحقیقاتی برای جذب این حجم از مهاجران اساساً وجود ندارد. افزون بر این، مفهوم فرار نخبگان در معنای حرفهای آن، محدود به دوران پس از انقلاب نیست. در اواسط دههی ۱۳۵۰، در حالی که کل کشور تنها حدود ۱۴ هزار پزشک شاغل داشت (که نزدیک به هزار نفر از آنان پزشکان خارجی، عمدتاً از کشورهای بنگلادش، هند و فیلیپین بودند) تمرکز شدید نیروی تخصصی در مرکز بهوضوح مشاهده میشد؛ بهطوری که حدود ۷۰ درصد پزشکان متخصص در تهران و 16 درصد آنان در 4 شهر بزرگ دیگر فعالیت میکردند و برای کشور بزرگی با این مساحت 14 درصد متخصص وجود داشت. همزمان با این مهاجرت داخلی از مناطق محروم به مرکز، حدود دو هزار پزشک ایرانی تنها در ایالات متحده جذب شده بودند و نزدیک به هزار نفر دیگر نیز در سایر کشورها از جمله آلمان مشغول به کار بودند. با این حساب، میتوان گفت پیش از وقوع انقلاب، حدود ۲۳ درصد پزشکان ایرانی به خارج از کشور مهاجرت کرده بودند. آیا انگیزهی این گروه نیز «فرار از رنج» بود؟ شاید. اما کسانی که آن دوره را مدینهی فاضله میدانند، احتمالاً ناچارند پاسخ دیگری برای این واقعیت تاریخی بیابند.
کسانی که از ایران به خارج مهاجرت کردهاند و با شدت بیشتری از ما در داخل نگران آینده هستند، در کدام دسته قرار میگیرند؟ برخی به صراحت میگویند خواستار تغییر جدی در کشور هستند، اما در خلوت اعتراف میکنند که در هیچ شرایطی حاضر به بازگشت نخواهند بود. این نشان میدهد که در معادلهی سود و زیان مهاجرت، به احتمال زیاد سود میچربد. بنابراین، این موج همیشه ادامه خواهد یافت، حتی اگر از رنج ماندن کاسته شود. چنین پدیدهای را میتوان در داخل کشور نیز مشاهده کرد: کسانی که از سکون و سکوت شهرهای کوچک به تهران آمدهاند، هر مشقتی را تحمل میکنند و به دیار خود بازنمیگردند؛ گویی تهرانی شدن خود لذتی درونی دارد که در مقیاس کوچک به لذت سکونت در لسآنجلس شباهت دارد. البته اگر شرایط در کشورهای مقصد بهطور جدی برای خارجیان زیانبار شود، همانند سرکوب و کشتار یهودیان در آلمان، شاید برخی دوباره به آشیانهی خود بازگردند؛ اما تا آن زمان، مهاجرت همچون عادتی پایدار، ادامه خواهد یافت.