تقدیم به همهی مادران سربازهای کشته شده در جنگ

گودرز صادقی هشجین
پس از پایان عملیات فتحالمبین، در سنگرهایی که از عراقیها گرفته بودیم مستقر شدیم. بوی گندی از جایی نزدیک میآمد؛ بویی که جنگ، همیشه برای آخر کارش نگه میدارد. بچهها گفتند: «دو تا عراقی آن پشت افتادهاند. برویم دفنشان کنیم». بیهیچ آدابی، نه کفن، نه نماز، شال و کلاه کردیم و رفتیم. مگسها زودتر از ما رسیده بودند. بوی اجساد نمیگذاشت نزدیک شویم. چفیهها را دور صورتمان پیچیدیم و با همان ابزارهای دمدست چالههایی کوچک کندیم؛ نه به اندازهی قبر، فقط آنقدر که شرمِ زمین را کمتر کنیم. دو مرد میانسال بودند با صورتهایی کبود، در سن و سالی که به آنها میآمد دست کم دو کودک خردسال داشته باشند و همسرانی منتظر بازگشت شوهرهایشان. چون بدترکیب بودند، گفتیم لابد بعثیاند یا استخباراتی؛ اینطور، کارِ دلمان سادهتر میشد. بهزحمت چرخاندیمشان. پشت اورکتها حفرههای بزرگی بود پر از خونِ دلمهبسته و کرمهایی که انگار عجله داشتند زودتر از ما آنها را از جنگ بیرون بکشند. دو سه نفر از بچهها نتوانستند دوام بیاورند و کنار سنگر تمامِ صبحشان را بالا آوردند.
ما در جنگ خیلی کشته دادیم. عراقیها هم. میگفتند هر طرف چیزی حدود دویست هزار نفر. اما کسی حساب جمعیت را نمیکرد. عراق، یکسوم ما بود. یعنی به نسبتِ آدمها، آنها سه برابر بیشتر مردند. و تازه این همهاش نبود. صدام فقط از این طرف نمیکشت. آنطرف هم میکشت: هر کسی را که کم میآورد، میترسید، نمیخواست شلیک کند به کسی که شبیه خودش بود. سالها بعد، در اروپا، با یک خانوادهی عراقیِ پناهنده آشنا شدم. زن و شوهر، هر دو برادر شهید داشتند. یکی را ما کشته بودیم؛ با همان منطقی که اسمش دفاع بود. دیگری را صدام کشته بود؛ نه بهخاطر جنگیدن، بلکه بهخاطر نخواستنِ جنگ با ما. عجیب نبود؟ دو شهید، با دو مرامِ کاملاً متفاوت. یکی مرد چون جنگید، یکی مرد چون نخواست بجنگد. و من آنجا فهمیدم که بعضی مرگها هیچ دشمنی ندارند، جز خودِ جنگ.
چشمها را باید شست. جورِ دیگر باید دید. ما زخم خوردیم و آبرو خریدیم. آنها زخم خوردند و آبرو از دست دادند. اما مگر زخم، زبان میفهمد؟ مگر گلوله گذرنامه میخواهد؟ طعنه نزنیم. خرده نگیریم. در جنگ، حلوا پخش نمیکنند. هر اتفاقی ممکن است بیفتد. هنر، آن نیست که بگوییم چه کسی حق داشت؛ هنر آن است که نگذاریم دوباره کار به کشتار بکشد. در جنگ، من بودم، برادر کوچکترم هم بود، و نیز آن سومی که از هر دو ما کوچکتر بود، سه داوطلب، سه تفنگدار! در همان صحنهها. دوستانمان را از دست دادیم، اما دل هایی داریم عاری از کینه، پاک، به زلالی اروند و کارون.
پس از چهار دهه که نوجوانیام را به پای پیری قربانی کردهام، به همان اندازه که دلم برای مادرهای ایرانی میسوزد، برای مادرهای عراقی هم میسوزد. ایکاش دیگر هیچ مادری، نه ایرانی، نه عراقی، در سوگ پسر جوانش مویه نکند، خاک بر سر نریزد. و ایکاش این، آخرین «ایکاش» نسل ما باشد!