زن بودن، مرد بودن، انسان ماندن

گودرز صادقی هشجین
🔹 در تمامی جانداران، تمایز میان جنس مذکر و مؤنث صرفاً یک قرارداد اجتماعی نیست، بلکه برآمده از تفاوتهای زیستی و الگوهای رفتاری مشخصی است که هر یک کارکردهای خاص خود را دارند. این تفاوتها، چه در سطح فیزیولوژیک و چه در سطح رفتاری، بخشی از نظم طبیعی حیاتاند. انسان نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ هرچند پیچیدگیهای فرهنگی و اجتماعی، لایههایی افزوده بر این بنیان زیستی ایجاد کردهاند.
🔹 با این حال، جنبشهای مدنی در دوران معاصر، و بهویژه جنبشهای فمینیستی، در مسیر مبارزهٔ مشروع برای تحقق برابری انسانها، از جمله برابری جنسیتی، بهتدریج رویکردی اتخاذ کردهاند که نهتنها نابرابریها، بلکه خودِ تفاوتها و تمایزهای جنسیتی را نیز هدف قرار میدهد. در این نگاه، تمایز میان زن و مرد بیش از آنکه بهعنوان واقعیتی انسانی و زیستی پذیرفته شود، بهمثابه مانعی بر سر راه عدالت تلقی میشود؛ مانعی که باید حذف یا دستکم خنثی شود.
🔹 زندگی مشترک اما، در بنیاد خود، نه بر همسانی مطلق بلکه بر تکمیل متقابل ظرفیتها و توانمندیها استوار است. اگر قرار بود زن و مرد در تمامی وجوه وجودی، رفتاری و کارکردی یکسان باشند، اصل پیوند و ازدواج از معنا تهی میشد. همزیستی انسانی بیش از آنکه به تکرار شباهتها نیاز داشته باشد، محتاج تفاوتهایی است که یکدیگر را کامل میکنند.
🔹 تقسیم نقشهای سنتی، فارغ از شکل تاریخی یا فرهنگی آن، بر همین منطق بنا شده بود: یکی بیشتر به سمت کنش، خطرپذیری و تأمین میل میکرد و دیگری به سوی مراقبت، تداوم و ترمیم. این تمایزها را میتوان در قالب استعارههایی ساده فهم کرد: مرد میجنگد و زن مرهم مینهد؛ مرد ستون استحکام است و زن حامل لطافت. مسئله نه برتری یکی بر دیگری، بلکه ضرورت حضور هر دو در کنار هم است. فقدان هر یک، خلأیی بنیادین ایجاد میکند: نبود مرد اغلب به فرسایش استحکام و جهتمندی میانجامد و نبود زن، به زوال پیوند، معنا و امکان التیام.
🔹 در این میان، نهاد خانواده ــ که قرار بود محل انتقال تجربه، معنا و الگوی زیست باشد ــ در وضعیتی معلق گرفتار آمده است. خانوادههای امروز نه از روشهای سنتی تربیت بهرهٔ چندانی دارند و نه فرصت، دانش یا توان بهکارگیری روشهای علمی نوین در تربیت و رفتارشناسی. نتیجه، نسلی است که در خلأ الگو رشد میکند؛ نه گذشته را بهدرستی فهمیده و نه آینده را آگاهانه ساخته است.
🔹 در چنین شرایطی، پسران اغلب در سایهٔ اتکای طولانیمدت به پدر یا ساختارهای حمایتی، از رویارویی با چالشهای زندگی میگریزند و مؤلفههایی چون مسئولیتپذیری، استقلال و خطرپذیری در آنها تضعیف میشود. در سوی دیگر، دختران نه با بازتعریف خلاقانهٔ زنانگی، بلکه با تقلید از الگوهای رفتاری مردانه میکوشند نوعی جبران تاریخی انجام دهند؛ گویی قرار است قرنها تبعیض و محرومیت در نظامهای مردسالار، با نفی هر نشانهای از تفاوت جنسیتی تسویه شود.
🔹 مسئله آنجاست که بهجای معنا بخشیدن به تفاوتها و ساختن یک سنتز نیرومند از تز و آنتیتز زندگی مشترک، هر دو جنس به سمت شباهت هرچه بیشتر به دیگری حرکت میکنند. این همسانسازی نه به همافزایی میانجامد و نه به رهایی؛ بلکه اغلب به فرسایش هویتهای جنسیتی و سردرگمی در نقشها ختم میشود. وضعیتی که در آن نه مرد، مرد باقی میماند و نه زن، زن، و در نهایت پیوند انسانی از درون تهی میشود.
🔹 در نهایت باید پذیرفت که تربیت متوازن زنان و مردان آینده، نه از عهدهٔ حکومتها برمیآید و نه قابل واگذاری به رسانههای تجاریشده و سلبریتیهای خودراهگمکرده است. نهاد قدرت اساساً برای پرورش انسان متوازن ساخته نشده و رسانههای امروز بیش از آنکه تربیتگر باشند، بازتولیدکنندهٔ هیجان، مصرف و الگوهای سطحیاند. شاید نظام آموزش رسمی هنوز ظرفیتهایی در چنته داشته باشد، اما حتی آموزش نیز بدون پشتوانهٔ خانواده، کارایی محدودی خواهد داشت. این خانوادهها هستند که بیش از هر نهاد دیگری توانایی تربیت فرزندانی در تراز انسانیت متوازن را دارند؛ مشروط بر آنکه مسئله را دریابند و مسئولیت آن را بپذیرند. جهان آینده، همزمان با تلاش برای رفع تبعیضهای نژادی، مذهبی، جنسیتی و دیگر اشکال بیعدالتی، نیازمند زنانی است که زن هستند و مردانی که مرد هستند؛ نه انسانهایی خنثی و بیریشه. تنها در این صورت است که میتوان هم از برابری سخن گفت و هم از انسان ماندن.