قهرمانان بیسازمان زندگی

گودرز صادقی هشجین
پدر خیلی چوبِ مرد بودنش را خورده است. دو سال سربازی را در روزگاری گذراند که حتی یک روز هم نتوانست به مرخصی بیاید. برای کسبوکارش، از این روستا به آن روستا میرفت؛ گاهی پیاده، گاهی با دوچرخه و گاهی با موتورسیکلت، فقط برای اینکه نان دربیاورد. ما پنج بچه بودیم و او یک نفر. همهچیز را از او میخواستیم. اگر فشارمان کافی نبود، مادر را واسطه میکردیم تا او هم فشار بیاورد. ما نمیفهمیدیم «نداشتن» یعنی چه و او هم «ندارم» را به زبانش راه نمیداد. برای ما، او داراترین مرد روزگار بود؛ قهرمان. کسی که باید همهچیز را تهیه میکرد.
پدر نه زن بود و نه بچه که سازمانی برای دلسوزی داشته باشد. کسی نبود که بگوید او هم قلب دارد، رگ دارد، مفصل و عضله و استخوان دارد. کسی نبود که برایش دل بسوزاند. از نگاه ما، درد برای او بیمعنا بود. وقتی دندان مادر درد میکرد، دلمان میسوخت، اما وقتی دندان پدر درد میکرد، فکر میکردیم اغراق میکند. گریهاش را ندیدیم؛ یاد گرفته بودیم که برای گریه کردن یک مرد، دلیلی وجود ندارد.
پدری که امروز در پیری حتی نمیتواند از خودش مراقبت کند، روزی مقتدرترین مرد عالم در خیال من بود. از اینکه آن اقتدار و هیبت را از دست داده، عمیقاً ناراحت است. هنوز هم به خودش فشار میآورد تا بهترین پذیرایی را از فرزندانش به جا بیاورد؛ انگار که ثروتمندتر از او مردی وجود ندارد. میدانم درآمدش کم است و همین نگرانم میکند؛ نکند به خاطر همین پذیراییها به قرض بیفتد. اما اینها را نمیشود به او گفت. اگر پول لازم داشته باشد، با شرم و حیا قرض میخواهد، نه کمک بلاعوض.
زنهای فمینیست میگویند مردها آدمهای جالبی نیستند؛ زورگو هستند و سالار. اما پدرهای خودشان را عاشقانه میپرستند و برادرهای خودشان را جوانمرد میدانند. غافلند از اینکه همهی مردها یا پدرند یا برادر. آنها میسوزند و میسازند و کمترین هزینه را، در میان همهی اعضای خانواده، به خودشان اختصاص میدهند. در دعواهای زن و شوهری، پدرها کمتر برای جدایی پیشقدم میشوند؛ برای آنها خانواده مهمتر از هر چیز دیگری است: خانهای که بیپدر میشود، هویتش را از دست میدهد. سلام بر پدر، سلام به زندگی است.
روز پدر به قهرمانان بیسازمان زندگی مبارک!