منوی دسته بندی

ما تنهاتر از سهراب هستیم!

گودرز صادقی هشجین

من در یک مجتمع یکصد واحدی زندگی می‌کنم. حتی یک نفر از همسایه‌ها را به اسم نمی‌شناسم. علاوه بر آن، به چهره هم نمی‌دانم کدام شخص ساکن کدام واحد است. تازه وارد هم نیستم. چهار سال است در همینجا ساکنم. همسایه دیوار به دیوار من پیرزنی است حدودا 80 ساله. نه اسمش را می‌دانم و نه چیز دیگری. هر از گاهی که از آپارتمان خارج می‌شوم، در را باز می‌کند و با شرمندگی می‌گوید: «ببخشید! فکر کردم نظافتچی اومده زباله‌ها رو ببره». می‌دانم که دروغ می‌گوید؛ از بی‌حوصلگی در را باز می‌کند تا با یک نفر حرف بزند، در حد سلام و علیک. یک بار سلام و احوالپرسی‌اش ملتمسانه بود… گفت: «ببخشید فکر کردم تعمیرکاره اومده پکیجو درست کنه. آخه چن روز پیش یک و نیم گرفته رفته و درست نشده. هی امروز فردا می‌کنه بیاد ببینه چشه». اجازه گرفتم و رفتم داخل و پکیج را وارسی کردم. نشتی داشت و درجه آبش روی صفر بود. خانه سرد سرد بود… به قول مرحوم مادرم، انگار «زندان هارون‌الرشید» بود (نمی‌دانم از کجا جزئیات زندان خلیفه مسلمین را درک کرده بود). موقتا درستش کردم و به او گفتم تا دو سه ساعت کار می‌کند ولی باز هم خاموش خواهد شد. حالا بعدا چه اتفاقی افتاد، نمی‌دانم.

هفته اول جنگ ایران و اسرائیل در تهران ماندم. چند روز آخرش را چون هیچ کاری نداشتم ترجیح دادم بروم شهرستان، پیش پدرم. ساختمان تقریبا خالی بود. موقعی که در را باز کردم و سر و صدای کشیده شدن چمدان روی کف راهرو پیچید، پیرزن انگار که وحشت زده شده باشد در را باز کرد و به من گفت: «ای وای… شمام دارین میرین»؟ جوری گفت که احساس کردم از تنهایی می‌ترسد. کسی او را با خود به شهرستان نبرده بود. شاید فرزندی دارد و شاید هم نه. احتمالا نگران بود که اگر آسیب ببیند کسی متوجه نشود.

بعضی از شما هم که این مطلب را می‌خوانید احتمالا در مجتمع های آپارتمانی بزرگ ساکن هستید. شما هم بسیاری از همسایه‌ها را نمی‌شناسید؛ انگار نه انگار که گفته‌اند برای مسلمان همسایه تا چهل خانه برادر محسوب می‌شود. شده که وقتی در را باز می‌کنید تا به سر کار بروید، با دیدن همسایه روبرویی که چند ثانیه زودتر از در خارج شده پا پس بکشید و به پشت در برگردید. شاید هم به دروغ خودتان را سرگرم بستن بند کفش بکنید تا برود (و مجبور نباشید او را در آسانسور همراهی کنید). چند روز پیش، همسایه جوان روبرویی من که دید به سمت آسانسور می‌روم ترجیح داد از پله‌ها برود که از طبقه سوم تا همکف تعدادشان کم نیست. سلام هم نداد (به قول پدرم بی‌ادب بود)! وقتی سوار مترو می‌شوید، ترجیح می‌دهید روی نیمکتی بنشینید که با نفر بغل دستی یک صندلی خالی فاصله داشته باشید، مگر نه؟ بله برادر! ما خیلی وقت است که دستی دستی خودمان را به سرزمین تنهایی تبعید کرده‌ایم.

ما خیلی کمبود همسایه داریم! بچه‌هایمان از اول تا دوازدهم در چندین مدرسه مختلف در مناطق متفاوت تحصیل می‌کنند. هیچکدام دوستی ندارند که دوازده سال با او رفاقت کرده باشند. خانه برای ما هویت ندارد، جای خواب است. محله هم موقتی است؛ اگر وضعمان بهتر بشود به جایی بالاتر خواهیم رفت. خیلی‌ها از ما منزل که ندارند، قوطی‌هایی دارند مشابه «هتل-کپسول» که اخیرا در اروپا مد شده است: حفره‌ای برای خواب، بدون پنجره‌ای رو به آفتاب، بدون امکان قد کشیدن و سرپا ایستادن… چیزی مثل تابوت!

شهر ما ده میلیون نفر جمعیت دارد، اما در مسیر خانه تا محل کار همه کسانی که از روبرو می‌آیند بیگانه‌اند. کسی به ما سلام نمی‌کند و ما هم می‌ترسیم سلام کنیم تا فکر نکنند که یک تخته‌مان کم است! شاید هم این زندگی بد نباشد… اینطوری راحت‌تر خودمان را با شرایط زندگی در خانه سالمندان آماده می‌کنیم. گوش شیطان کر، آنجا بهتر است: دوستانی خواهیم داشت تا با هم خاطرات رنگ و رو رفته خودمان را مرور کنیم. آدم‌های مسنی که هنوز شریک زندگیشان را در کنار خود دارند وضعشان خیلی بهتر است. اما آنها هم می‌ترسند با از دست دادن همسر تنهای تنها بشوند. بچه‌ها که در خارج هستند. اگر هم نرفته باشند، گرفتار زندگی خودشانند و ترجیحات همسرشان… زیاد که مزاحمشان بشوی، ممکن است رو ترش کنند. برای پیرها، زندگی در تنهایی دلچسب‌تر از احساس سر بار بودن است.

آدم در این تنهایی چه باید بکند؟ در شهری میلیونی، سر و صدای مجموع آد‌م‌ها کم نیست. کلا ما کمیتمان بد نیست، کمیت کیفیتمان لنگ می‌زند! سر و صدا زیاد است ولی کو صدایی که مال تو باشد؟ صدایمان اگر هم رسا باشد به گوش کسی که باید، نمی‌رسد… و کسی که باید، صدایمان نمی‌زند.  جای سهراب خالی است که بفهمد تنهایی آنی نبود که در زمانه خود گرفتارش بود. اگر بود، کار چینی تنهایی‌اش از ترک برداشتن گذشته بود.

ادمین وب‌سایت
در سال ۱۳۴۲ تو شهر هشجینِ استان اردبیل به دنیا اومدم. دکترای عمومی خودمو از دانشکده دامپزشکی دانشگاه ارومیه و دکترای تخصصی رو از دانشکده داروسازی دانشگاه اوترخت هلند گرفتم و در حال حاضر استاد فارماکولوژی دانشگاه تهران هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *