منوی دسته بندی

گزارش پانزده سال خوشبختی

گودرز صادقی هشجین

قسمت اول قدم گودرز نورسیده مبارک باشد!

من در سال 1342 به دنیا آمدم و 15 سال از زندگی‌ام را تا سال 1357 در دوره‌ی سلطنت «محمدرضا شاه پهلوی» گذراندم. در آن زمان، 42 سال از شروع نخست‌وزیری رضا شاه و 38 سال از شروع سلطنت وی و 22 سال از شروع سلطنت محمدرضا شاه گذشته بود. به همین ترتیب، در زمان انقراض آنان که من 15 سال داشتم، 57 سال از شروع نخست‌وزیری رضاشاه و 53 سال از شروع پادشاهی وی و نیز 37 سال از سلطنت پسرش سپری شده بود. دوره‌ای که من از آن یاد می‌کنم، اوج شکوفایی آن خاندان بود. نه قحطی مملکت را درمی‌نوردید، نه نظام فئودالی سر پا بود، نه جنگی در گرفت و نه حرکت و جنبشی توفنده (به جز یک سال آخر آن) رخ داد.

زادگاه من «هشجین»، احتمالا در زمان تولد من و نیز در پایان سال 57 و نیز الان که در سال 1403 هستیم و من 61 سال دارم، 5 هزار نفر جمعیت داشته است! عجیب نیست؟ گویا در مقابل هر نوزادی که به دنیا آمده یا مهاجری که از روستاهای اطراف به آنجا نقل مکان کرده، یک نفر از آنجا گریخته است! هشجین مرکز بخش «خورش‌رستم» از توابع شهرستان «خلخال» است. آن موقع می‌گفتند 60 پارچه آبادی دارد و اکنون شاید کمتر از 30 آبادی. آن موقع می‌گفتند کل بخش ما 20 هزار نفر جمعیت دارد و الان می‌گویند 10 هزار نفر… پس می‌توان گفت که انبوهی از مردم روستاهای ما را ترک کرده‌اند. در سال 42 جمهیت ایران 25 میلیون نفر بود و اکنون نزدیک به 90 میلیون نفر است. با این حساب، جمعیت هشجین باید می‌شد 18 هزار نفر و جمعیت بخش «خورش‌رستم» باید می‌شد 72 هزار نفر. اگر حساب و کتاب من درست باشد، جمعیت مرکز بخش و کل بخش ما به جای این که مثل جمعیت کل کشور تقریبا 3.5 برابر زیادتر شده باشد، به ترتیب 2.5 و 7.2 برابر کمتر شده است.

ما بچه‌های متولد هشجین خیلی زیادتر از آن‌چه فکرش را بکنید می‌مردیم. خانه‌ای نبود که یک یا چند نوزاد یا کودک شیرین‌زبان را از دست نداده باشد. خانواده‌ی ما هم به تعداد بچه‌هایی که به دنیا آورد بچه از دست داد. یک سال بعد از من، خواهری به نام «مریم» به دنیا آمد که من یادم نمی‌آید ولی مادرم می‌گفت که شیر مرا می‌خورد! فکر نکنید که من شیر می‌دادم، نه! منظورش این بود که موقع تولد خواهر کوچولوی من، هنوز مرا از شیر نگرفته بودند و هر دو با هم از پستان مادر شیر می‌خوردیم! موقع مردن، او 2 ساله بود و من 3 ساله. بچه‌های بعدی را که مردند، من به یاد دارم. ساعت‌ها گریه می‌کردم و شب در همان حال به خواب می‌رفتم. صبح که بیدار می‌شدم، اول چیزی به یادم نمی‌آمد ولی چند دقیقه‌ی بعد، جای خالی بچه در کنار مادرم دوباره مرا به گریه می‌انداخت. پس از مرگ هر کودکی، زن‌های در و همسایه مادر داغدار را با این جمله دلداری می‌دادند که: «گریه نکن! برو خدا را شکر کن که هنوز می‌توانی بزایی»! و به بچه‌ها هم می‌گفتند: «گریه نکن! انشاءالله مادرت دوباره برایت یک خواهر می‌زاید»!

با جمع جبری و کسر مرده‌ها از کل به دنیا آمده‌ها، ما نهایتا سه برادر شدیم و دو خواهر. در کمال تعجب و شکر خدا، همگی زنده مانده‌ایم! برادرها که زمان شاه به دنیا آمدند طاغوتی هستند ولی دو خواهرمان بعد از انقلاب به دنیا آمدند و انقلابی به حساب می‌آیند! خواهر اولم به اصرار پدر کاشته شد، چون نگران بود که کسی نباشد که بر سر مزارش گریه بکند. دومی را هم مادرم در دقیقه‌ی 90 به دنیا آورد تا خواهر بزرگترم موقع گریه کردن بر سر مزار او تنها نباشد و دو تایی سرهایشان را روی شانه‌های یکدیگر بگذارند. خواهر کوچکترم همسن پسر بزرگتر من است و مادر خدابیامرزم از این بابت خیلی خجالت می‌کشید!

برخلاف روستاها که مردم اسامی سنتی برای بچه‌هایشان انتخاب می‌کردند (آن موقع‌ها چیزهایی مثل قهرمان، حکم‌الله، چراغ‌علی و غیره)، پدرم اسم مرا گذاشت «گودرز»، و برادر دومم را که سه سال بعد به دنیا آمد گذاشت «مهران» و اسم برادر آخری را که 7 سال از من کوچک‌تر است گذاشت «وحید»! خواهرهای انقلابی ما معذالک اسامی مذهبی دارند: «فاطمه» و «زهرا». نمی‌دانم که اسم خود من قشنگ است یا نه ولی قبول دارم که کمی زمخت است… صدا و سیما هم در سریال‌هایش اسم هر چه آدم خلاف‌کار را می‌گذارد «گودرز»، بدون این که به زندان‌ها مراجعه بکنند و ببینند که خلافکارها اسمشان همیشه «سهراب و گودرز و فرزاد» نیست، بلکه «محمد و حسن و ابوالفضل» هم هست! با این حال، به خاطر این اسم کم‌تکرار شاهنامه‌ای، دوستان زرتشتی‌ام بهتر تحویلم می‌گیرند، انگار که قرار است در آینده در رکاب «یزدگرد چهارم» در «قادسیه» با اعراب بجنگم!

جزئیات تولدم یادم نمی‌آید ولی مثل همه‌ی بچه‌های دیگر، در «منزل» به دنیا آمدم. هشجین درمانگاه داشت ولی دکتر نداشت. گویا یک پزشکیار داشته به اسم مرحوم «دکتر اقدسی» که دکتر نبود، اگر چه آدم قابلی بود. چون مرد بود و دکتر هم نبود، طبیعتا کاری در هنگام زایمان خانم‌ها نداشت و من تحت نظارت عالیه‌ی یک قابله‌ی محلی به دنیا آمدم. شناسنامه‌ام می‌گوید آن روز 10 تیر بود، ولی مادر مرحومم تکذیب می‌کرد و می‌گفت: «گیلاس تازه رسیده بود». پس دقیقش یا اواخر اردیبهشت بوده یا اوایل خرداد. با این حال، مادرم چنان از رسیدن گیلاس به شیرینی یاد می‌کرد که انگار حکمتی در تولد من در آن فصل بوده است. به همین خاطر، هر وقت گیلاس می‌خورم، هم به یاد تولدم می‌افتم و هم به یاد مادرم. هشجین هم که می‌روم، درخت گیلاسی که در حیاطمان داریم در من حس خوبی ایجاد می‌کند. همین‌که سالش درست است کافی است و چقدر خوشبختم که قبل از من پسری نداشتند که بمیرد و شناسنامه‌اش را برایم باقی بگذارد تا مجبور بشوم ریش و سبیل در نیاورده به سربازی اعزام بشوم.

موقع ازدواج، پدرم 25 ساله بود و مادرم 18 ساله. با همت مثال‌زدنی آنها، من 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت پس از عقد آنان به دنیا آمدم. هر وقت پدرم می‌خواست مادرم را اذیت بکند، می‌گفت: «تو دختر ترشیده بودی که تا 18 سالگی ازدواج نکرده بودی» و مادرم پاتک می‌زد که: «خب تو هم پسر ترشیده بودی که تا 25 سالگی هنوز مجرد بودی»! امروز در سال 1403، اگر دست مادرها باشد، بچه‌هایشان را تا 40 سالگی قنداق می‌کنند بدون این که آنها احساس ترشیدگی بکنند. در کدام خانه به دنیا آمدم و بزرگ شدم، بماند برای بعد. خواهم گفت. با این توضیح که: در این وسط خود من مهم نیستم و موضوع صحبت ما «سایه‌ی پادشاه» است که چگونه بر سر ما گسترده بود.

قسمت دوم ساختمان ها و خانه‌های ما

«هشجین» مرکز بخش بود و برای خودش نقش پایتخت محلی برای شصت پارچه آبادی حاصل‌خیز را ایفا می‌کرد. روستا به حساب نمی‌آمد و آن موقع‌ها به چنان جاهایی «قصبه» می‌گفتند. با این حال، به جز بزرگ‌تر بودن، ظاهر ساختمان‌هایش تفاوتی با روستاهای دیگر نداشت. البته… چون اسمش روستا نبود، هشجینی‌ها ساکنین آبادی‌های دیگر را «کتتی» (دهاتی) و آبادی‌های پرت و دورتر را به صورت تفضیلی «کتترلی» (خیلی دهاتی!) می‌نامیدند. هیچ خیابانی نداشتیم و هیچ کوچه‌ای نام و نشانی نداشت. نمی‌دانستیم آسفالت یعنی چه. خانه‌ها همگی کاه‌گلی بودند و بیشتر مردم در خانه‌هایشان حیوان هم نگهداری می‌کردند. آنهایی که دامدار محسوب نمی‌شدند، حداقل چند تا مرغ و خروس داشتند. ما خودمان هیچوقت کشاورز یا دامدار نبودیم ولی معمولا مرغ و خروس در بساطمان بود. مدت کوتاهی هم دو راس بز ماده داشتیم که نیاز ما را به شیر برطرف می‌کردند.

تنها ادارات بخش که آن‌ها هم کاه‌گلی بودند عبارت بودند از بخشداری، بهداری، پست، نمایندگی آموزش و پرورش، پاسگاه ژاندارمری و دو دبستان دخترانه (ناموس) و پسرانه (وصال) و یک دبیرستان مختلط سیکل اول (غزنوی) برای دانش‌آموزان سال های هفتم تا نهم که بعدها راهنمایی شد. به جز مدرسه‌ها، ادارات دولتی مکانی در تملک خود نداشته، در خانه‌های اجاره‌ای مردم مستقر بودند. تنها موسسه‌ی مردم-نهاد «خانه‌ی انصاف» بود که برای خودش یک دادگاه کوچک محلی شبیه «شوراهای حل اختلاف» امروزی بود و بسته به این که رئیسش چه کسی باشد به خانه‌ی او منتقل می‌شد. دو مسجد جامع (یکی مال شیعه‌ها و دیگری مال سنی‌ها)، یک امامزاده و سه مسجد کوچک زنانه هم کاه‌گلی بودند. تعداد انگشت‌شماری از خانه‌های اعیانی نمای آجری یا سنگی با سقف شیروانی داشتند. اگر روزی در ایران بلشویک‌ها به قدرت می‌رسیدند، احتمالا مانند دهات روسیه همین تعداد خانه نماد بورژوازی محسوب و به آتش کشیده می‌شدند! در مرکز بخشی که نه برق داشت و نه آب آشامیدنی و نه جاده‌ی درست و حسابی و نه گاز و نه تلفن‌خانه و نه کارخانه و نه هیچ کدام از مظاهر تمدن را، لابد ساختمان به درد بخوری هم لازم نبود.

جوان‌ها که ازدواج می‌کردند، تا سال‌های سال عروس را به خانه پدری می‌بردند تا مثل برده برای پدر و مادر شوهرش کار بکند. خیلی‌هایشان خانه‌ای برای خودشان نمی‌ساختند تا زمانی که والدینشان بمیرند و خانه به عروس و داماد سابق برسد و همین سیکل معیوب ادامه یابد: «تبدیل عروس مظلوم به یک مادر شوهر ظالم»! از این نظر وضع ما متفاوت بود و پدرم در یک خانه‌ی باز هم کاه‌گلی دو-اتاقه متعلق به یکی از دوستانش که به تهران مهاجرت کرده بود ساکن شد و من در همان‌جا چشم به دنیا گشودم. مادرم بهانه‌ای نداشت که موقع شماتت کردن پدرم بگوید که مثلا سال‌ها برای خانواده‌ی او کار کرده است، چرا که نکرده بود. چون در این مورد کم می‌آورد، می‌گفت که «جانم در خانه‌ی استیجاری بالا آمد»! خانه‌ بدی نبود و اصلا جان آدم در آنجا بالا نمی‌آمد، ولی خانم‌ها همیشه به این گونه نازکردن‌ها و منت‌گذاشتن‌ها نیاز دارند!

خانه‌ی اول استیجاری ما همچون دیگر خانه‌ها فقیرانه بود، ولی تمیز و مرتب نگه داشته می‌شد. قبل از این که 6 ساله بشوم و به مدرسه بروم، در بهار سال 1348 باران شدیدی آمد و خانه فرو ریخت. خوشبختانه ریزش تدریجی بود و متوجه شدیم و کسی زیر آوار نماند. ما از همان اول دوره‌ی زندگی‌ام در سایه‌ی اعلیحضرت همایونی تا آخرش مثلا از مرفه‌ترین مردم قصبه بودیم. این که خانه از خودمان نداشتیم به خاطر نداری نبود بلکه از تنبلی بود و احساس ضرورت به داشتن خانه وجود نداشت. لیکن، مدت کوتاهی موقتا در جایی ساکن شدیم و ظرف سه چهار ماه خانه‌ی خودمان را ساختیم. بعدها یک طبقه هم رویش گذاشتیم و نمای آجری به آن دادیم و سقفش را شیروانی کردیم و هنوز پس از نیم قرن به همان شکل و با زیبایی تمام می‌درخشد و پدرم در همان خانه زندگی می‌کند.

برای ساختن خانه یک نفر بنا با دو نفر شاگرد می‌آوردند و به آنها دستمزد و چای و ناهار می‌دادند. اعضای خانواده هم به عنوان کارگر کمک می‌کردند و بعضی افراد فقیر هم فقط به خاطر این که شکمی از عزا دربیاورند داوطلبانه کمک می‌کردند. روز پایانی، وقتی که ساخت بنا و سفت‌کاری و جاسازی چوب‌های بزرگ از تنه‌ی درخت چنار در سقف به پایان رسیده بود، کلی آدم با سلام و صلوات و یا الله گویان مراسم تکمیل سقف را با درست کردن توده‌های گل و انداختن آنها به بالا و کوبیدنشان بر سقف به پایان می‌بردند و یک ناهار مفصل می‌خوردند. بعدا، کار زن‌ها شروع می‌شد و با سفیدکاری دیوارها با خاک مخصوص (آلاوا) خانه را برای نشستن آماده می‌کردند. در آن خانه‌ها، اگر چه زندگی در معرض تهدید رطیل و عقرب چندان هم آسان نبود، «ما» ساخته شدیم و خاطراتمان شکل گرفتند، خاطراتی که برای بعضی‌ها شیرینی‌اش بیشتر بود و برای بعضی‌ها تلخی‌اش و برای من یکی؟ نمی‌دانم… خواهیم دید!

قسمت سوم قاطرسواری دانش آموزان سوسول!

اول از همه یک خواهشی از بعضی دوستان دارم که وقتی خاطره می‌گویم زود نگویند که الان که وضع بدتر است یا مثلا اگر شاه می‌ماند الان وضعیت خیلی بهتر بود! به من چه ربطی دارد که خاطرات کودکی را با تفسیر سیاسی همراه بکنم. تازه، وقتی می‌گوییم فلان پادشاه در کرمان این همه آدم کشت مگر طبیعی است که یکی از نوادگان آن مرحوم بگوید که اگر به جای بابا بزرگ من فلان پادشاه در آن دوره حاکم بود از آن هم بیشتر می‌کشت؟! من خاطراتم از سه یا چهار سالگی‌ام شروع می‌شود. نمی‌دانم دقیقا از کدامش، ولی انگار هنوز هم لحظه به لحظه‌ی زندگی آن دوران را می‌توانم در ذهنم پرورش بدهم. هم خوبش را می‌گویم و هم بدش را، ولی قول می‌دهم که مثل بعضی‌ها صحنه های شست و شوی ظروف و آب‌تنی با آب کثیف جوب‌های جنوب شهر تهران را به عنوان «نوستالژی» به خوردتان ندهم.

تا یادم نرفته، باید بگویم که تا اواخر سلطنت همایونی نه ما هشجینی‌ها برق داشتیم و نه روستاهای اطرافمان. هیچ کدام از روستاها آب آشامیدنی تصفیه شده هم نداشتند و در هشجین مردم با همتی که داشتند با وصل کردن لوله‌های سفالی به یکدیگر در چند نقطه‌ی روستا از چشمه‌ها آب‌رسانی می‌کردند. البته اواخر سلطنت همایونی آب آشامیدنی ما وصل شد و یک دستگاه ژنراتور هم نصب و مردم در ساعاتی از روز صاحب برق شدند. بر خلاف دیگران، از وقتی که من به یادم می‌آید خودمان ژنراتور برق داشتیم و می‌دانستیم که «لامپ» چه شکلی است! پدرم عکاس بود و بعد از مدت‌ها عکاسی فوری با استفاده از تجهیزات ابتدایی و نور طبیعی، کارش را بهبود بخشیده و تجهیزاتی همچون آگراندیسمان خریده بود. در خانه‌ی دو اطاقه ما، یک اتاق را کرده بودند تاریکخانه‌ی عکاسی. پیش از خرید ژنراتور، پدرم در اجاق دیواری (نسخه‌ی نئاندرتال شومینه!) خانه به صورت ابتکاری یک آگراندیسمان طراحی کرده و مادرم مجبور بود با گرفتن فانوس در دستش و با متمرکز کردن نور عبوری از ذره‌بین روی نگاتیو به پدرم کمک بکند. تنها صحنه‌ای که از آن اتاق به یاد دارم خوردن داروی ظهور یا ثبوت عکس به خاطر تشنگی بود که کمی مسمومم کرد. شاید چهار سالم بود. از اسامی مواد شیمیایی که در ترکیب آنها وجود داشت اسم «سولفات دو سود» را قبل از رفتن به دبستان یاد گرفتم!

شهرستان خلخال یک منطقه‌ی فلک زده بود و بعدها که بزرگ‌تر شدم از دیگران شنیدم که «شاه» عمدا نمی‌گذاشت آنجا آباد بشود چون شاخص‌ترین رهبران «فرقه‌ی دموکرات» و «حکومت خودمختار آذربایجان» اهل خلخال بودند: «جعفر پیشه وری» (رئیس جمهور) و «دکتر سلام‌الله جاوید» (وزیر بهداری). البته… اینها همه حرف و حدیث بود، چون شوهر عمه‌ام که در سال 1350 به «بندرعباس» رفته بود می‌گفت در مقایسه با آنجا خلخال بهشت روی زمین بود! طرف‌های ما ماشین خیلی کم پیدا می‌شد به نحوی که من تا هشت سالگی هیچ ماشینی سوار نشده بودم. چون جاده‌ای نبود، تا 6 سالگی انواع معدودی از اتومبیل را دیده بودم: کامیون‌های باری (که «کوتوک ماشین» یا ماشین چاقالو اسم گذاشته بودند)، ماشین‌های کمپرسی، جیپ (فلزی و برزنتی) و بعدها لندرور (به قول بچه‌ها لانداور). بچه‌ها از پشت ماشین‌های جیپ آویزان می‌شدند و روی زمین کشیده می‌شدند و بعضی‌ها که پرروتر بودند روی زایده‌ای که در پشت ماشین بود پا گذاشته و با گرفتن سقف آن چند متری را به رایگان ماشین‌سواری می‌کردند. بخشی از کار راننده‌ها فحاشی و فراری دادن بچه‌ها بود.

یواش یواش پای موتورسیکلت هم باز شد که ساخت شوروی بودند و «موتور ایژ» نامیده می‌شدند. آنها زمخت، سنگین وزن و دارای صدایی ناهنجار بودند و کارشان مسافرکشی بین هشجین و روستاها از طریق جاده‌های مال‌رو و سنگلاخ بود. آنقدر سنگین بودند که اگر چپ می‌کردند بعید نبود که پای راکب قطع بشود! در اواسط دهه‌ی پنجاه بود که موتورسیکلت‌های ژاپنی امروزی‌تر از شرکت‌های یاماها، هوندا و سوزوکی وارد منطقه شدند. دوران «تراکتور رومانی» هم فرارسید که هم کار شخم‌زدن مزارع را انجام می‌دادند و هم با بستن تریلی بار جابه‌جا می‌کردند. روی لبه‌ی گلگیرهای دو طرف راننده، نرده‌ای نصب می‌شد و چهار نفر مسافر با تراکتور راهی روستاهای دور می‌شدند. با این حال، تا سال 1350 دانش‌آموزانی که در «دبیرستان سیکل دوم» (از کلاس دهم تا دوازدهم) را در شهر می‌خواندند فاصله‌ی 48 کیلومتری هشجین تا خلخال را با پای پیاده طی می‌کردند. آنها موقع اذان صبح حرکت و حوالی ساعت 2 بعد از ظهر به شهر می‌رسیدند یا بالعکس. چون تردد برایشان سخت بود، در طول سال تحصیلی خیلی کم نزد خانواده‌هایشان می‌آمدند. مواردی پیش می‌آمد که نوجوانی به خاطر تنبلی قاطر کرایه بکند ولی بچه‌های دیگر که حسودی‌شان می‌شد او را مسخره می‌کردند و نهایتا مجبورش می‌کردند که او هم با آنها ایاق بشود. بیشتر بچه‌ها پول کافی برای پرداخت کرایه‌ی قاطر نداشتند ولی به روی خودشان نمی‌آوردند و استفاده از قاطر را یک کار لاکچری و غیرضروری تلقی می‌کردند!

کشیدن جاده‌ی شنی بین هشجین و خلخال باعث شد ما مینی‌بوس هم داشته باشیم که خودش ماجرایی بود و بخش مستقلی را باید به آن اختصاص داد و… خواهیم داد!

قسمت چهارم قسم به «جان» در تابستان و روح در «زمستان»

قبلا گفتم که ما بچه‌های هشجینی خیلی راحت می‌مردیم. یکی از دوستان می‌گوید: «در روستای مزرعه خیلی‌ها در تابستان به جان و در زمستان به روح بچه‌های شیرین‌زبانشان قسم می‌خوردند». او خودش آن موقع هنوز به دنیا نیامده بود و شانس داشت و الان استاد دانشگاه است! سرخک و سرخجه و فلج اطفال و آبله بلای جان مردم بودند. یکی دیگر می‌گوید: «پدر و مادرم در سال 1349 به تهران رفتند و مرا با دو بچه‌ی کوچک‌تر تنها گذاشتند تا مراقبشان باشم. رفتنشان همان بود و واگیری سرخک و مرگ و میر بچه‌های هشجینی همان… روزی نبود که چند تا بچه تلف نشود و قبرستان پر بود از آدم‌هایی که جسد می‌بردند و دست خالی برمی‌گشتند. شب‌ها به تنهایی در اتاق خلوت رو به خدا می‌کردم و اشک می‌ریختم که خدایا نگذار تا بازگشت مادر این بچه‌ها بمیرند. اگر بمیرند من چکار بکنم؟ چه جوابی به آنها بدهم… تا این که مادر برگشت و بچه‌ها سرخک گرفتند»! او خودش عزرائیل را شرمنده کرده بود. بزرگ‌تر که شد، در دانشگاه جامعه‌شناسی خواند ولی به خاطر خواندن کتاب‌های ممنوعه توسط ساواک دستگیر، از دانشگاه اخراج و به سربازی فرستاده شد… بعدها درسش را پی گرفت و آدم مهمی شد.

در هشجین درمانگاهی داشتیم که گاهی اصلا پزشک نداشت ولی بعدها یک نفر سپاه بهداشت و پزشکیار داشت. گاهی هم به جای پزشک ایرانی یک دکتر بنگلادشی یا هندی داشتیم که کمی فارسی بلد بود و از مریض‌ها هم کمی ترکی یاد می‌گرفت. آنها چنان برایمان عزیز بودند که «دکتر بودایی» را که اصولا ورودش به مسجد جایز نبود در ماه محرم پای منبر می‌نشاندند. بعدها، روستای «برندق» هم صاحب درمانگاه شد ولی برای 60 پارچه آبادی بدون راه ماشین‌رو سود چندانی نداشت. قرار نبود و نیست که هر روستایی درمانگاه داشته باشد و مشکل این بود که ماشین و جاده‌ای نبود که بیمار را به جای آبادی برساند. این که زن جوانی سر زا برود و این که نوزادی مرده به دنیا بیاید اصلا عجیب نبود. مامای محلی کار خودش را می‌کرد و گاهی هم که نوزاد عجیب‌الخلقه‌ای به دنیا می‌آمد، یواشکی او را خفه می‌کرد و دعای پدر و مادر را به جان می‌خرید. می‌گفت «بچه مرده به دنیا آمده» و بعد… برای این که برادر یا خواهر متوفی (!)  ناراحت نشود می‌گفت که «مادرت جانور زاییده بود و خوب شد که مرد»! ما با اوتانازی بیگانه نبودیم!

بدبختی ما موقعی شروع می‌شد که به مدرسه می‌رفتیم. بعضی بچه‌ها دچار کچلی یا تراخم بودند و بعضی‌ها بیماری‌های دیگری داشتند. آلودگی با انگل‌های روده‌ای بخصوص آسکاریس و کرمک بی‌داد می‌کرد و داروی ضد کرم همراه با مسهل از پرمصرف‌ترین داروهای تجویز شده در درمانگاه بود. یکی دو نفر از بچه‌ها در تمام مدتی که با من همکلاس بودند از گوششان چرک زرد رنگ ناجوری می‌آمد و من چندشم می‌شد. وقتی که از مدرسه برمی‌گشتیم، مادر اجازه نمی‌داد وارد اتاق بشویم وکار اولش شناسایی شپش و کک و از بین بردن آنها بود که با خودمان از مدرسه آورده بودیم. در همان سال اول مدرسه، من دچار حصبه (تیفوئید) و در وسط زمستان به مدت دو ماه زمین‌گیر شدم. مادرم از بچه‌ها مشق‌ها را می‌پرسید و به جای من مشق‌هایم را می‌نوشت. هر چند روز یک بار به مدرسه می‌رفتم و با تب شدید کمی پای درس معلم می‌نشستم تا از کلاس عقب نمانم. یک بار از حال رفتم و مرا روی کول یکی از بچه‌ها که هیکل بزرگی داشت گذاشتند تا به خانه برساند. با این حال، همان سال اول شاگرد ممتاز شدم. هر چند وقت یک بار خناق می‌گرفتیم و برای درمان لپه‌ی نیم‌پخته می‌خوردیم. اگر جایی‌مان درد می‌کرد، مادر برایمان از همسایه تریاک می‌گرفت و کمی آب می‌کرد و می‌مالید به همان جایی که درد می‌کرد! اگر گوشمان درد می‌کرد دود سیگار داخلش فوت می‌کردند. دکتر درمانگاه بی‌تجربه بود و تازه به جز چند قلم دارو چیز دیگری نداشت که ما را درمان بکند.

بعدها که بزرگتر شدم و به مغازه‌ی عکاسی پدرم رفت و آمد می‌کردم دیدم که یکی از قفسه‌ها را به داروهایی اختصاص داده بود که با خودش از تهران می‌آورد. از جمله قرص «آسپیرین» و آنتی بیوتیک «اورومایسین» (همان تتراسایکلین) را می‌شناختم و همینطور قرص دولایه‌ی «آکسار» را که ترکیبی از «آسپیرین» و «ویتامین ث» بود. همیشه «قرص ملین» در مغازه داشتیم که خوراک تریاکی‌های همیشه خشک و نیز فقرایی بود که به خاطر نخوردن میوه‌جات دچار یبوست بودند و ما آمار یبوستی‌های قصبه را داشتیم! یک جور قرص هم می‌فروختیم که اسمش «کاشه‌کالمین» بود. خیلی خیلی بزرگ بود و باید کمی خیس می‌کردی و با بدبختی قورتش می‌دادی که از عهده‌ی اکثر افراد خارج بود، ولی پدرم برای این که محصول را تبلیغ بکند خودش به راحتی قورت می‌داد! فلوس هم نوع دیگری از داروهای هندی بود که دانه‌ی روغنی داشت و یادم نیست چه کاربردی داشت.

برای دندان‌هایمان چکار می‌کردیم خودش بحث مفصلی است و بعلاوه، بد نیست که یادی هم از پزشک‌های تجربی بکنیم که بازارشان پر رونق بود، نه تنها در دهه‌ی چهل، بلکه در دهه‌ی پنجاه هم… حتی وقتی رژیم عوض شد، سال‌ها طول کشید تا بساط آنها برچیده شود. به آنها هم خواهیم رسید.

پانزده سال خوشبختی در زیر سایه‌ی پادشاه

گودرز صادقی هشجین

قسمت پنجم مسواک یعنی چه؟

در آن 15 سال، خیلی از واژه‌ها برای بسیاری از مردم مفهومی نداشتند که سه تا از آنها عبارت بودند از «مسواک، خمیردندان و دندانپزشک»! دندان‌های شیری که خودبخود در می‌آمدند و لابد خودشان می‌افتادند. دائمی‌ها را نمی‌شد ترمیم و مرمت کرد تا چه رسد به شیری‌ها. مدت‌ها لق می‌زدند و حوصله‌ی بچه که سر می‌آمد، با نخی که به دور دندان پیچیده بود به زور آن را می‌کشید و از جا می‌کند.

با دندان‌ها دو کار بیشتر انجام نمی‌شد: کشیدن و دندان مصنوعی متحرک به جای آن گذاشتن. وقتی تعداد دندان‌های پوسیده‌ای که خودشان درآمده بودند یا کشیده شده بودند آنقدر زیاد می‌شد که غذا خوردن سخت می‌شد، نوبت سالم‌ها می‌رسید که آنها را هم بکشند تا حفره‌ی دهان خالی بشود و یک دست دندان مصنوعی گذاشته شود. دندان مصنوعی مال کسانی بود که دستشان به دهانشان می‌رسید و گر نه بودند افرادی که پیش از میان‌سالی تنها چند دندانشان باقی مانده و وقتی می‌خندیدند وضعیت نامناسبی پیدا می‌کردند. نه تنها در بخش ما، بلکه در کل شهرستان خلخال دکتر دندانپزشک نبود. کشیدن دندان کار آرایشگرهای مرد بود که در کنار کار اصلی خود دو وظیفه‌ی خطیر «ختنه» و «کشیدن دندان» را بر عهده داشتند. گاهی بدون بیحسی و گاهی با تزریق بیحس‌کننده این کار را انجام می‌دادند. کارپول‌های لیدوکائین را که دور می‌انداختند، ما آنها را برمی‌داشتیم و به عنوان تفنگ اسباب بازی استفاده می‌کردیم. «دندان‌سازها» کار ساختن پروتز را به عهده داشتند که انصافا در این مورد تبحر داشتند و ایرادی بر کار آنها وارد نبود. یکی از آنها یک «مهاجر روس» بود که نه تنها دندان‌ساز بود بلکه هر چیزی را که به او ارجاع می‌شد تعمیر می‌کرد، از فرغون و چراغ والور گرفته تا گرامافون و موتورسیکلت!

آرایشگرها به آناتومی اعصاب فک آشنایی نداشتند و احتمالا تزریق در جای درستش انجام نمی‌شد. به همین خاطر، حتی در حضور بیحسی هم آه و ناله‌ی مریض به هوا برمی‌خاست و عملیات بیشتر به شکنجه شباهت داشت تا به درمان. خونریزی از محل خالی دندان را با سوزاندن آنجا با تکه پارچه‌ای که آتش می‌زدند بند می‌آوردند. گاهی این کار افاقه نمی‌کرد و مریض را مجبور به غرغره کردن روغن حیوانی داغ (در واقع جوشان!) می‌کردند که منجر به سوختن همه جای دهان از جمله محل خونریزی می‌شد. وقتی پدرم دندان مصنوعی گذاشت کمتر از 32 سال داشت و مادرم 25 سال. مادرم به مدت 45 سال تا زمان فوتش دندان مصنوعی داشت و پدرم تا به امروز 55 سال است که با دندان مصنوعی سر می‌کند.

دندان‌های مادر جوانم را در حیاط خانه می‌کشیدند و او مظلومانه ناله می‌کرد. روی پله نشسته بود، رو به آفتاب، تا اوستا داخل دهانش را بهتر ببیند. یکی از دندان‌های انتهایی در نمی‌آمد که نمی‌آمد. نصفش شکست و نصفش باقی ماند و هر چه زور زدند درنیامد تا این که ناگهان توده‌ای بزرگ از لثه با انبر کنده شد. او از حال رفت و اوستا که مردی شریف و در عین حال محافظه‌کار بود وحشت‌زده انبر و دندان و لثه را با یک حرکت ناگهانی به حیاط همسایه پرت کرد. جای خالی و گودی جایی که کنده شد همیشه با مادرم بود.

یکی از همشهری‌ها که کار دندانپزشکی می‌کرد سابقه‌ی پزشکیاری داشت و طبابت (اعم از داخلی و جراحی) هم می‌کرد. اسامی داروها را یاد گرفته بود و کارهای خطرناکی مرتکب می‌شد. از جمله‌ی کارهای تخصصی‌اش تزریق بوتازولیدون (از داروهای ضد التهاب) داخل مفاصل ملتهب در افرادی بود که روماتیسم مفصلی داشتند. سرسوزن‌های آن زمان تمام فلز و سرنگ‌ها شیشه‌ای بودند نه پلاستیکی. هر بار آنها را می‌جوشاندند تا ضد عفونی بشوند. چه بسا یک سرسوزن ده سال عمر می‌کرد و کند می‌شد. یک بار که رفته بودم اوستا را خبر کنم، دیدم که در حیاط منزلشان نشسته و سرسوزن‌ها را با سوهان تیز می‌کند! آن موقع بود که فهمیدم چرا موقع تزریق سوزن‌هایش به راحتی وارد نمی‌شدند و آدم صدای قرچ‌قرچ خفیفی را در عضلات باسنش حس می‌کرد! یک مورد هم یکی از پزشکان تجربی برای برطرف کردن زگیل‌های انگشتان یکی از همسایه‌ها روی آنها یک ماده‌ی سوزاننده مالیده بود که محلی‌ها اسمش را «کیسلاتا» می‌گفتند. بعد دور انگشتان را پانسمان کرده و گفته بود که تا سه روز باز نکند. وقتی پانسمان را باز کرده بودند، دیده بودند که دو تا از انگشتان او از محل مفصل قطع شده است…

در این مورد باز هم صحبت خواهیم کرد که حرف زیاد است. به یاد داشته باشید که آنچه می‌گویم مربوط به دوران قرون وسطی نیست. اواسط قرن چهاردهم هجری خورشیدی بود. با این حال، در کمال تعجب من در اوایل قرن پانزدهم هنوز زنده هستم. هیچ باکتری و ویروسی بر من کارگر نیفتاد و اوستاها هم نتوانستند مرا به کام مرگ بفرستند. باید به مغزم فشار بیاورم تا باز هم خاطراتی از این دست را برایتان نقل کنم. اگر خدا بخواهد!

قسمت ششم آموزش و پرورش دبستانی: جنگ ترکیبی

در گذشته مهد کودک و پیش‌دبستانی وجود نداشت و بچه‌ها مثل الان به شرط کامل کردن 6 سالگی وارد دبستان می‌شدند. در سال 1348 ما برای اولین بار وارد سیستم جدید آموزشی شدیم که به جای 6 سال 5 سال تحصیل کردیم تا بعدا به جای دبیرستان سیکل اول وارد دوره‌ی سه ساله‌ی راهنمایی تحصیلی بشویم. در هشجین دبستان‌های پسرانه و دخترانه مجزا بودند و اسامی آنها به ترتیب «وصال» و «ناموس» بود که نشان می‌داد رژیم منحوس سابق همه کارهایش بر خلاف عرف و شرع نبوده است! اسامی بسیار زیبایی بودند که به خاطر احساساتی شدن مسئولین محترم تغییر داده شدند: وصال شد «شهید اروجعلی نصیرزاده» (از شهدای هشجینی جنگ که در همان دبستان تحصیل کرده بود) و ناموس شد «شهید بنت‌الهدی صدر» (از مبارزین عراقی که به دست صدام کشته شد). این هم از آن بی‌سلیقگی‌هاست که به جای گذاشتن اسامی شهدا روی جاهایی که بعدا ساخته می‌شوند اسامی خوب را منهدم می‌کنیم، انگار که با «ناموس» هم مشکل داریم یا نمی‌خواهیم تاریخ فرهنگمان را مستدام نگه داریم! دبستان وصال در سال 1319 تاسیس شده و اولین گام در تبدیل آموزش‌های سنتی مکتب‌خانه‌ای به آموزش رسمی و کلاسیک بوده است. نمی‌دانم که در تابلو فعلی مدرسه با نام جدید آن سال تاسیس را هم عوض کرده‌اند یا نه! جالب این که پس از مدت کوتاهی به علت استقبال خانواده‌های هشجین و روستاهای اطراف از تحصیل فرزندان دخترشان، مدرسه‌ی دخترانه هم چند سال پس از آن تاسیس شده بود که نشان دهنده تعداد زیاد متقاضیان تحصیل بوده است.

بد نیست از هشجین گریزی به تهران هم بزنیم که این تغییر اسامی گاهی باعث گیج شدن نرم افزارهای داخلی و خارجی که به عنوان نقشه‌ی آنلاین و آفلان عمل می‌کنند هم می‌شود. تغییر نام بزرگراه «نیایش» به «آیت‌الله هاشمی رفسنجانی» از این دست کارهاست. بعید است که این جماعت با «نیایش» مشکل داشته باشند چون هیچگونه وابستگی به رژیم سابق یا استکبار جهانی نداشته، از کلمات مستهجن هم محسوب نمی‌شود. احتمالا این خوش‌سلیقگی ابتکار همان کسانی است که پیش از فوت او را از «سران فتنه» یا با یک درجه تخفیف از «ساکتین فتنه» می‌نامیدند و لابد متوجه شدند که ایشان آنقدرها هم بد نبوده و برای رفع عذاب وجدان خودشان اسم اتوبان را عوض کردند. البته بعید نیست که بعدا اتوبان را به چند قسمت مساوی تقسیم و هر کدام را به اسم یک نفر بگذارند، همانگونه که هر قسمت از اتوبان «شهید همت» اسم متفاوتی دارد به نحوی که در یک آن وقتی که پشت گوشت را می‌خارانی وارد اتوبان «شهید خرازی» می‌شوی بدون آن که روحت خبردار شده باشد.

علی‌ایحال، ما در دبستان وصال فقط آموزگار مذکر داشتیم کما این که ناموسی‌ها (!) آموزگارهایشان خانم بودند و عجیب این که آن رژیم نابکار این مسائل را هم رعایت می‌کرد. داشتن معلم مرد برای ما هم خوب بود و هم بد. خوب از این نظر که مرد بار آمدیم و به جای این که مثل پسرهای لوس امروزی او با «مژگان جون» درس بخوانیم درس خواندنمان با «آقای نوش‌آذر» و دیگر قهرمانان بدنسازی بود. اگر دقت نمی‌کردیم، بعید نبود که زیر پای آنها بمانیم و له بشویم. راستش را بخواهید امروزه اعتقاد بر این است که بهتر است پسرها معلم مذکر داشته باشند. سایه‌ی پدرها که بالای سر پسرها نیست و مادرها آنها را مونث بار می‌آورند. در مهد کودک و پیش‌دبستانی و دبستان هم با خانم‌ها حشر و نشر می‌کنند و یک ذره جنم مردانه پیدا نمی‌کنند. پسرها بزرگ‌تر هم که می‌شوند، به جای این که پشتیبان خانه و خانواده بشوند دوست دارند مثل «اندی» عزیز سرشان را بگذارند بر شانه‌ی کسی و گریه بکنند! بدی «بعضی» معلمین مرد هم این بود که «آی می‌زدند که نگویید و نپرسید»! آن موقع هنوز «حقوق بشر» کشف نشده بود و کسی کلیپ تهیه نمی‌کرد و در اینستا به اشتراک نمی‌گذاشت تا دیگران ببینید که بچه‌ها چه روزگار سیاهی داشتند. گاهی تنبلی یا بی انضباطی محصل بهانه به دست ضاربین میداد و گاهی هم هیچ بهانه‌ای نبود و لابد در خانه مشکلی داشتند و دق دلشان را خالی می‌کردند.

نمونه ای از شکنجه‌های رایج در دوره‌ی دبستان از این قرار بودند: مجبور کردن محصل به ایستادن بر روی یک پا تا غلبه‌ی درد عضلات مخطط و از بین رفتن کامل تعادل و از حال رفتن، زدن سیلی و مشت (بدون نیاز به سلاح سرد) با شدتی متناسب با خطای فرد و جایگاه خانوادگی وی، شلاق زدن به ناحیه‌ی پاها اعم از ران و ساق، ضربه به ناحیه‌ی کف دست با چوب (اعم از خشک یا منعطف بسته به سلیقه‌ی ضارب) و نیز خط‌کش (با امکان خونریزی در صورت داشتن زوار باریک فلزی)، گذاشتن خودکار لای انگشتان و اعمال فشار شدید، گذاشتن گچ در ناحیه لاله‌ی گوش و فشار دادن آن، کشیدن یا پیچاندن گوش توسط آموزگار یا مجبور کردن دانش‌آموزان عزیز به انجام آن به صورت متقابل و همزمان همزمان (شکنجه‌ی گروهی)، لگد زدن به نوباوگان با رعایت احتیاط لازم در مورد نقاط سوق‌الجیشی پسران و… ضمنا گاهی تربیت به «تذکر لسانی» متکی بود (به تنهایی یا به صورت «جنگ ترکیبی» همراه با روش‌های فیزیکی فوق). تعدادی از عبارات فرهنگی-تربیتی از این قرار بودند: تخم سگ، پدر سگ (کوپک اوغلی)، کره خر (قودوخ)، خود خود خر (اشک)، بیشعور، خنگ، خاک بر سر و… جالب این که خانواده‌ها معمولا مشکلی در این مورد نداشتند و شاید خوشحال هم بودند که بالاخره بچه‌ای که در خانه «آدم» نمی‌شد به چوب محبت رهروان انبیاء الهی به راه راست هدایت می‌شد.

قسمت هفتم هشجین نگو، بگو «دارالتقریب»!

در مملکت ما بعضی شهرها، حتی آنهایی را که کلی آدم توسط «الکل متیلیک» با عجله به دیار باقی فرستاده می‌شوند، با منتسب کردن به یک صفت خوب و افزودن پیشوند «دار» لوس می‌کنند. مثلا می‌گویند فلان شهر «دارالمومنین» است یا «دارالارشاد»، یا «دارالاسلام»… عادت مسئولین و نمایندگان محترم در یکی از شهرهایی که بعدها بنده پس از ریش و سبیل درآوردن (طبیعتا پس از انقراض سلطنت 2500 ساله) مسئولیت داشتم، این بود که به جای انجام وظایف خودشان دماغشان را در کار دیگر مسئولین داخل می‌کردند. مدیران محترم انگار به جز رشته‌ی اصلی تحصیلی خودشان در دانشگاه در «رشته‌ی مامایی» هم تحصیل کرده بودند و دوست داشتند دیگران را بزایانند! از همین رو، بنده اسم آن شهر را گذاشتم «دارالاماله»! علی‌ایحال، برای هشجین، به دلیلی که خواهم گفت، لقب «دارالتقریب» را انتخاب می‌کنم و در مورد این یکی نه تعارف می‌کنم و نه شوخی!

هشجین ما نصفش سنی بوده و نصفش شیعه و هنوز هم به همان شکل باقی مانده است. تعدادی از روستاهای تابعه هم تا حدودی همین وضعیت را دارند و چند تایی به طور کامل یا عمدتا سنی مذهب هستند. ما در خود هشجین هیچ‌وقت نشمرده‌ایم ببینیم شیعه‌ها زیادترند یا سنی‌ها و همیشه بنا را بر این گذاشته‌ایم که مثل برادر تنی نصف-نصف هستیم. اوایل من اصلا نمی‌دانستم که قضیه از چه قرار است، چون سن و عقلم قد نمی‌داد. در مدرسه بود که با بچه‌های سنی آشنا و دوست شدم. یک کوچه‌ی دراز که در وسط به شکل یک میدانگاهی کوچک شکمش برآمده و چند دکان داشت (و «عالی قاپو» نام گرفته بود) حایل بین منطقه‌ی شیعه و سنی بود. یک جورهایی نقش دیوار برلین را داشت که «هشجین شرقی» و «هشجین غربی» را از هم متمایز می‌کرد. البته خانواده‌هایی هم بودند که در سمت طرف مقابل مستقر بودند! لهجه‌ی آن طرفی‌ها با لهجه‌ی این طرفی‌ها فرق می‌کرد ولی این ربطی به مذهب نداشت، چرا که بچه‌های سنی که این سمت دیوار برلین (!) بودند لهجه و خلق و خوی این طرفی‌ها را داشتند.

به تحقیق و تفحص یکی از فضلای معاصر به نام «علامه جابر هشجینی» (زیدالله امثاله)، در طول پانصد سال گذشته که آثار مکتوب یا شفاهی آن در دست است، هیچ وقت بین شیعه‌ها و سنی‌ها در هشجین اختلاف و مشکل و دعوایی وجود نداشته است. امروزه آنها تنها زمانی متوجه شیعه و سنی بودنشان می‌شوند که مراسم «هفته‌ی وحدت» برگزار می‌شود و اجانب (!) از مرکز استان می‌آیند و برایشان برنامه می‌گذارند که با هم متحد بشوند و اختلافاتی را که ندارند کنار بگذارند. این هفته برای هشجینی‌ها بیشتر به «هفته‌ی تفرقه» شباهت دارد تا به «هفته‌ی وحدت».

ما در پانزده سال پایانی پادشاهان ایران زمین، در هشجین دو نفر عالم شاخص داشتیم: مال شیعه‌ها مرحوم «حاج عبدالقیوم عراقی» بود نسل اندر نسل ایرانی بود و برند «حاج شیخ» داشت. اگر تا قیام قیامت یک هشجینی حتی در کره‌ی ماه هم «حاج شیخ» به گوشش بخورد فکر می‌کند منظور همان ایشان است. مال سنی‌ها هم مرحوم «حاج عبدالمجید رسائی» نام داشت و برند ایشان هم «افندی» بود. ما در دنیا به جز ایشان هیچکس را به عنوان افندی به رسمیت نمی‌شناسیم. حتی در استانبول هم وقتی که می‌شنویم کسی را «افندی» (یعنی آقا) صدا می‌زنند فکر می‌کنیم که نکند ایشان هنوز در قید حیات هستند! آن موقع‌ها درجات «حجت‌الاسلام» و «آیت‌الله» مد نبود. بعدها مردم اصرار داشتند «حاج شیخ» را به آن نام بخوانند تا ثابت بکنند که ما هم در این مورد چیزی کم نداریم ولی خود ایشان مردی خاکی بود و برایش فرقی نداشت و اهل پز دادن نبود.

«حاج شیخ» و «افندی» رفقای هم بودند و ضمن برگزاری مراسم نماز و وعظ و خطابه بعضی کارهای دیگر مانند نگارش و ثبت قباله‌های املاک و ازدواج و طلاق را هم انجام می‌دادند. سنی‌ها نماز جمعه هم داشتند ولی به ما شیعه‌ها گفته بودند که تا ظهور امام زمان (عج) نیازی نیست این کار را بکنیم، چون نماز جمعه مختص حکومت اسلامی است. «حاج شیخ» شیعه‌ی ما در دوران نوجوانی دروس اولیه مانند صرف و نحو عربی و قرآن را نزد «مرحوم اسدی» (از علمای سلف اهل سنت) یاد گرفته و بعدا برای ادامه‌ی تحصیل به قم رفته بود. بعد از حوادث اوایل دهه 40 معمم شده و به هشجین برگشته بود. او از روحانیون مبارزی بود که همیشه بخشی از وقتش را به استنطاق در ساواک و ممنوعیت از وعظ و سخنرانی می‌گذراند. سالانه دو بار آخوندها را مجبور می‌کردند که در سالگردهای «ترور شاه» مردم را در مسجد جمع و به جان او دعا بکنند. در چنان ایامی، «حاج شیخ» خودش را به مریضی می‌زد یا به مسافرت می‌رفت تا هم از شر دعا به جان یزید زمان (به قول ایشان) نجات پیدا بکند و هم دچار دردسر مضاعف نشود. «افندی» هم آدم فاضل و باسوادی بود و اینطور نبود که از تولید به مصرف باشد و با مختصر آموزش ادای روحانیت را دربیاورد. «افندی» سال‌ها در حوزه‌ی علمیه در کشور «عراق» تحصیل کرده بود. آن دو با هم مباحثه‌هایی داشتند، گل می‌گفتند و گل می‌شنفتند، و وجودشان مایه‌ی وحدت و «وفاق» بود، البته نه از جنس وفاقی که از «دکتر پزشکیان» توقعش را دارند. همه‌ی مردم برای هر دو احترام فوق‌العاده قائل بودند و بعد از فوتشان هم همان احترام را نگه داشته‌اند.

لباس‌های رسمی یا همان یونیفورم «حاج شیخ» و «افندی» تقریبا شبیه هم بود و عمامه‌ی سفید می‌بستند. «افندی» مثل بقیه‌ی علمای سنی یک انتهای عمامه‌اش را جمع و جور نمی‌کرد و از یک طرف آویزان می‌کرد. ما نفهمیدیم منظورش چه بود و فکر می‌کردیم که وقت کافی برای این کار نداشته است! نوع نگاهی که ما به برادران «هشجین شرقی» داشتیم و نیز آنها به ما، تعاملمان چطور بود، از اسلام و مذاهب همدیگر چه می‌دانستیم و بازی‌ها و دعواهایمان چطور بود خودش موضوع چند قسمت مستقل است که به آنها هم خواهیم رسید… انشاءالله

قسمت هشتم اسلام در هشجین

بزرگترهای ما به ما می‌گفتند که در گذشته‌های خیلی دور پدران ما آتش‌پرست بودند (منظورشان زرتشتی بود) و بعدها مسلمان شدیم. اول همه سنی بودند و بعد بیشتر مردم منطقه شیعه شدند. این تمام معلومات و دانش ما در مورد پیشینه‌ی تاریخی دین‌داری ما بود. یکی از واضح‌ترین تفاوت‌های شیعه‌ها و سنی‌ها برای ما، تعداد و محتوای اذان گفتن آنها بود. آنها «اشهد ان علی ولی‌ الله» و نیز «حی علی خیرالعمل» را ذکر نمی‌کردند و در موقع اذان صبح «الصلواه خیر من النوم» را به جای خیرالعمل می‌آورند. قبل از این که پای بلندگو به عنوان یک فنآوری پیشرفته به هشجین باز بشود، چند نفر از دو طرف بالای پشت بام مساجد یا خانه‌هایشان اذان می‌دادند که صدایشان خیلی نمی‌پیچید. هشجین دارای شیب تندی از سمت غرب به شرق است و شیعه‌ها در سمت غرب یعنی جای مرتفع بودند و سنی‌ها در سمت شرق. به همین خاطر، صدای شیعه‌ها راحت‌تر به گوش دیگران می‌رسید. صدای اذان سنی‌ها را در مواقعی که خیلی خلوت بود و یا موقع اذان واضح‌تر می‌شد شنید. با آمدن بلندگو، تک‌صدایی شیعه‌ها از بین رفت و ما روزانه هشت بار صدای اذان را می‌شنیدیم: شیعه‌ها سه بار و سنی‌ها پنج بار. چون اوقات شرعی دو طرف کمی با هم فرق می‌کرد، اذان‌ها هم‌پوشانی نداشتند و به همین خاطر هشت بار صدای اذان بلند می‌شد! شاید به همین خاطر است که بعضی‌ها «هشجین» را «هشتجین» می‌نویسند. کسی چه می‌داند؟؟؟

پدرم کاری به بحث‌های دینی نداشت. او مسائل را بیشتر از منظر اخلاقی نگاه می‌کرد و از علاقمندان هم‌ولایتی‌های سنی‌مان بود. این خصلت را تا به امروز نگه داشته و معتقد است که احترام آنها به همسایه‌ها و بزرگ‌ترها بسیار مثال‌زدنی است. برخلاف نگاه عارفانه‌ی پدر، مادرم بیشتر به موضوعات فقیهانه نگاه می‌کرد و گیر می‌داد. البته نگاهش دلسوزانه بود و ضمن تایید دیانت و انسانیت آنها، نگران بود که مبادا روزه‌گرفتن سنی‌ها در قیامت پذیرفته نشود! آنها اذان مغرب را یک ربع زودتر می‌دادند و بنابراین زودتر افطار می‌کردند. مادرم می‌گفت: «بیچاره‌ها هنوز وقت افطار نشده شروع کردند به خوردن»! صبح‌ها هم 15 دقیقه بعد از این که ما امساک را شروع کرده بودیم تازه صدای اذان سنی‌ها بلند می‌شد و مادرم می‌گفت: «ای بابا! یعنی تا الان داشتند می‌خوردند»؟ به جز این اشکال فقهی، حرف دیگری نمی‌زد.

تا یادم نرفته بگویم که من هم از وقتی که یادم می‌آید روزه می‌گرفتم. البته در کودکی، تا موقعی که هنوز فقط خوب را می‌فهمیدم و بد را نمی‌فهمیدم (!)، ظهر افطار می‌کردم، یعنی تاباق اوروجی (روزه‌ی کله گنجشکی) می‌گرفتم. خوردن غذاهای خوشمزه موقع سحری خیلی دلچسب بود و اگر بیدارم نمی‌کردند خیلی غمگین می‌شدم. کلا طرف‌های ما مردم روزه را بیشتر از نماز تحویل می‌گرفتند. حتی آدم‌های تارک‌الصلوه هم روزه‌شان سر جایش بود! در ماه رمضان، آنها نماز هم می‌خواندند چون می‌ترسیدند روزه‌شان بدون نماز قبول نشود و زحمتشان هدر برود. هیچ کس تظاهر به روزه‌خواری نمی‌کرد. یک بار سربازها جوانی را که به این کار مبادرت کرده بود بازداشت کرده، در حیاط پاسگاه ژاندارمری کلاغ پر می‌بردند و ما بچه‌ها نگاهش می‌کردیم. چند تا سیلی و مشت هم به او زدند، انگار که حد شرعی جاری می‌کنند، و بعد ولش کردند! نتیجه می‌گیریم که در هشجین، «امر به معروف» و «نهی از منکر» فیزیکی با تلفیقی از ضربات مشت و لگد توسط نیروهای انتظامی در زمان شاه نهادینه شده بود!

علاوه بر دو فرقه‌ی «شیعه‌ی دوازده امامی» و «سنی شافعی»، تعداد انگشت‌شماری از افراد هم بودند که «صوفی» نامیده می‌شدند. آنها از اسلام نبریده بودند و در مسجد سنی‌ها مثل بقیه نماز می‌خواندند ولی بعد از نماز ول‌کن ماجرا نبوده، حرکات موزونی همراه با ذکر انجام می‌دادند (مانند چرخاندن سر به این طرف و آن طرف)! به عبارتی، از دید مردم آنها مسلمانانی بودند که شورش را درآورده بودند! کسی آنها را جدی نمی‌گرفت و اصولا اصطلاح صوفی در لسان عامه معادل آدم‌هایی بود که کارهای عجیب و غریب می‌کنند و مارگیری و ایجاد انس و الفت با آن حیوان نیک‌نفس یکی از شاهکارهایشان بود.

در هشجین آرامگاهی با بنای شبیه امام‌زاده هم هست که سنی‌ها از آن مراقبت می‌کنند و معتقدند که آدم مومن و مقدسی بوده. به نظر نمی‌آید که امام‌زاده بوده باشد، چون اسمش با «سید» شروع نمی‌شود، بلکه «شیخ محمد» نام دارد. سنی‌ها او را «شیخ محمد قریشی» می‌نامند. شیعه‌ها به خاطر ناراحتی از دست «بنی‌امیه» کلا از قریش بیزارند (غافل از این که بالاخره خانواده‌ی پیامبر و کلا بنی‌هاشم هم از شعبات قریش بوده‌اند). به همین خاطر، تلاش مذبوحانه داشته‌اند که اسم «شیخ محمد عربی» را جا بیاندازند که کارشان مشابه برنامه‌های پنج ساله‌ی توسعه‌ی کشور تا به امروز قرین موفقیت نبوده است. با این حال، شیعه و سنی به تقدس و کرامات شیخ اعتقاد دارند و به زیارتش می‌روند. من هم همراه با بچه‌های دیگر در ایام محرم در آنجا شمع روشن میکردم. بیشتر از خود هشجینی‌ها، افرادی با گرایشات صوفیانه از اهل سنت صفحات شمالی کشور، بخصوص طالش، دسته‌جمعی می‌آمدند و شیخ را زیارت و مراسم خاص خودشان را برگزار می‌کردند.

ما بچه های هشجینی متولد دهه‌ی چهل همزمان با فراگیری زبان فارسی در مدرسه، کتابت عربی و قرائت قرآن و تا حدودی احکام دینی را در مکتب‌خانه فرا می‌گرفتیم که خودش داستانی بود. دفعه‌ی بعد که نقل ماجرا را برای شما ادامه می‌دهم یادم بیاندازید در آن مورد هم کمی صحبت بکنم.

قسمت نهم در مکتب شیخ امان‌الله

تابستان سال 1350 بود. من پسری 8 ساله، با دانشنامه‌ی (!) دوم دبستان در دست، منتظر ورود به پایه‌ی سوم بودم. پدرم فرصت را مغتنم شمرد تا آن سال را به مکتب‌خانه بروم و قرآن یاد بگیرم و به همان سیاق، سال بعد هم به کلاس احکام. معلم ما مرحوم «شیخ امان‌الله رستمی» بود که در آن ایام طلبه‌ای جوان و تازه معمم شده بود. تعطیلات تابستان را از قم به خانه آمده، مکتب‌خانه‌ای دایر کرده بود در مسجد جامع هشجین. آخرین نسل از مکتب‌خانه‌های قدیمی از آن دست به حساب می‌آمد. شیخ در کودکی در خانه «بهراد» نامیده می‌شد و به رسم دهاتی‌ها، اسمش مصغر شده بود به «بهری». از این رو، ما نه با «امان‌الله» کاری داشتیم و نه با «بهراد» و او را «شیخ بهری» می‌نامیدیم. مهمترین ویژگی او امانت‌داری و راستگویی‌اش بود – عین پیامبر (ص).

پدرم می‌گفت: «شیخ بهری از کودکی به همین صفت معروف بود. یک بار ناخواسته صدمه‌ای به مال کسی زده بود. دیگران می‌خواستند تبرئه‌اش بکنند ولی او اصرار داشت که خود مقصر بوده است. بزرگ‌ترها را نصیحت می‌کرد که به خاطر او آخرتشان را خراب نکنند»! سن او در آن هنگام کمتر از این حرف‌ها بود. لیکن، شیخ همانی بود که گفتم و تا تابستان 1403 که به رحمت خدا رفت به همان روش استوار ماند. بعد از انقلاب، مدتی کوتاه در کار دولت بود، ولی منش او با سبک و سیاق کار اداری که آکنده از ملاحظه‌گری و محافظه‌کاری و لاپوشانی و ندیدن است سازگار نبود. از همین رو، به همان سادگی که شروع کرده بود و تا زمان فوتش درویشانه زندگی کرد و عطای دنیا را به لقایش بخشید.

شیخ جوان ما در مسجد جامع تخته سیاهی نصب کرده بود و با گچ به خطی زیبا حروف و حرکه‌ها و در نتیجه نحوه‌ی خواندن کلمات عربی را به ما آموخت. بعد، اولین جمله‌ی کامل ما در کتابچه‌های آموزشی موسوم به «چارکه»، که با هم خواندیم این آیه از قرآن بود: «فتبارک الله احسن الخالقین» و بعد با هیجان به عنوان مصرع دوم به ترکی فریاد زدیم: «بیر نیمچه پلو اوستونده بالقین»! یعنی «یک بشقاب پلو رویش دو تا ماهی»! «بالیخ» یا «بالیق» به ترکی یعنی ماهی و جمع دو تا را به شوخی و مثل عرب‌ها که پسوند «ین» به اسم اضافه می‌کنند می‌گفتیم «بالقین»! به رسم آن زمان، در جلسه‌ی بعدی هر کس متناسب با وسع مالی و میلش، هدیه‌ای کوچک به شیخ تقدیم کرد، بنشن و گردو و سنجد و از این قبیل چیزها. پس از آن، جزء سی‌ام قرآن را آنچنان با دقت یاد گرفتیم که نیازی به مرور و آموزش بقیه‌ی 29 جزء نبود و خودمان توانستیم با تپق زدن بخوانیم و تمرین کنیم.

در مکتب‌خانه‌ی ما خبری از فلک‌های قدیمی نبود و کسی شلاقمان نمی‌زد. شیخ چوبی نازک و بلند در دست داشت که هم نقش «لیزر پوینتر» را بازی می‌کرد و هم برای تکمیل «تذکر لسانی» به نرمی از آن بهره می‌گرفت. هیچ‌وقت کسی را به معنای واقعی مجازات نمی‌کرد و ما دوستش می‌داشتیم. در ادامه‌ی همان کلاس در تابستان 51، یک بار به قصد زدن من تمام طول و عرض مسجد را دنبال کرد ولی خنده امانش نداد. شیطنتی کرده بودم که برای یک کودک کلاس سوم دبستان عادی نبود. در میان درس احکام و در آموزش چیزهایی که به سن و سال ما نمی‌خورد، یک جایی گفت که کفاره‌ی فلان گناه صد نفر شتر است (نفر برای واحد شمارش شتر استفاده می‌شود). من دستم را به نشانه‌ی پرسش بالا بردم و اجازه گرفتم و گفتم: «شیخ! بعضی مراجع می‌گویند نود و نه شتر و یک بزغاله کافی است»! و این طلیعه‌ی طنزگویی و طنزنویسی من بود! آخرین بار ده سال پیش دیدمش و آن خاطره را به یادش آوردم.

حشر و نشر با طلبه‌های پاک‌طینت و عمدتا فقیر و مردمی، یکی از دلایل گرایش نسل من به اسلام و روحانیت بود. لباس روحانیون در عین این که از پارچه‌ی ارزان قیمت تهیه می‌شد، خوش‌دوخت، برازنده و تمیز می‌نمود. رعایت نظافت و استحمام و استفاده از عطر و گلاب و عمامه‌ای که از سفیدی برق می‌زد و عینک دودی کوچک در تابستان در محیط روستا آنها را خیلی شیک می‌کرد. عزت نفس و امانتداری و نیز معتمد مردم بودن مهم‌ترین سرمایه‌ی آنان در زندگی بود. در شب‌های محرم و رمضان، پدرم برای مسجد رفتن آنقدر تعلل می‌کرد تا مراسم سینه‌زنی و مرثیه تمام بشود و نوبت رفتن آخوند به منبر برسد تا از مواعظ او استفاده کند. مرحوم «شیخ عبدالقیوم عراقی» که در قسمت پیشین از او یاد شد، چنان عمیق و منطقی و مستند سخن می‌گفت که امروز خدا در این مملکت حتی در بزرگ‌ترین شهرها هم چنان منبری را نمی‌توان سراغ گرفت. در انتهای موعظه، روضه‌ی کوتاهی هم می‌خواند، به دور از اغراق، سرشار از عشق، با گنجاندن عباراتی به عربی از زبان قهرمان حادثه که آن را باورپذیرتر می‌کرد… و آنچنان با اشک و آه صادقانه، که انگار خودش در کنار گودال قتلگاه شاهد ماجرا بوده است. یاد ایامی به خیر که «مسجد» تحت فرمانروانی «آخوند» بود و نه «مداح»، مداحان سطحی که مسجد و حسینیه را با دیسکو و تالار عروسی اشتباه گرفته‌اند.

من هم دلم می‌خواست روحانی بشوم. تا مرز «شدن» رفتم، ولی نشد. یکی از دغدغه‌هایم در آن زمان اسمم بود: فکر می‌کردم که «شیخ گودرز» ترکیبی نامانوس برای فردی در سلک روحانیت خواهد بود و تصمیم داشتم نام «سلمان» را برای خودم انتخاب کنم. دلم برای آن شور و حال تنگ می‌شود. برای شیخ‌های قدیمی هم… و یکی از بزگترین دلخوشی‌های زندگی‌ام، دوست داشتن آنهایی است که در پیمانی که با «خدا» و «خلق» بسته بودند پایدار ماندند و نلغزیدند. نمی‌دانم آیا تعدادشان زیاد بود، یا کم… ولی می‌دانم که بیشترشان قبلا در خاک غنوده‌اند!

قسمت دهم حقوق بشر و دادگستری در هشجین باستان

می‌خواستم در مورد «تعامل بین انسان و حیوان» و به طریق اولی مسائل مربوط به «حقوق حیوانات» در «هشجین باستان» هم اطلاعاتی خدمت عزیزان ارائه بدهم، لیکن دیدم پرداختن به «حقوق بشر» در دوران 15 ساله‌ی مورد مطالعه‌ی ما مهم‌تر است. تا «بشر» نباشد که به حیوانات اذیت و آزار برساند، «حقوق حیوانات» چه موضوعیتی خواهد داشت؟

واقعیت این است که من نمی‌توانم به ضرس قاطع (که ضرسش را نمی‌دانم یعنی چه) بگویم که در آن زمان حقوق بشر رعایت می‌شد یا نمی‌شد چون ما تا این اواخر اصلا متوجه نبودیم که حقوقی هم داریم. ضمنا ما از «عهد هخامنشیان» عادت داریم که وقتی سازمان‌های «عفو بین‌الملل» و «حقوق بشر» طرف مقابل ما را محکوم می‌کنند خوشحال و هر وقت خود ما را محکوم می‌کنند عصبانی بشویم و بگوییم که آنها از «استکبار جهانی وقت» دستور می‌گیرند. «اعلیحضرت» هم روش برخوردش همین بود و حتی وقتی می‌گفتند که شما دموکراسی ندارید می‌گفت: «شما چه می‌فهمید که ما چه کسی هستیم؟ اصلا شما درک می‌کنید که رابطه‌ی بین ما و ملت یک رابطه‌ی عاشقانه است؟ بروید کشکتان را بسابید با این دموکراسی خودتان… اصلا دموکراسی یعنی نمه‌ نه؟ نمه‌نه‌دی دموکراسی»؟

یک بار شاهد بودم که یکی از گنده‌لات‌های هشجین که از دست یک بقال نیمه‌سالم و زردنبو عصبانی به خاطر مطالبه‌ی بدهی عصبانی شده بود با دو دستش او را تا محاذات سینه‌ی ستبرش برد بالا و بعد از جلو مغازه‌اش که در طبقه‌ی بالای یک انبار بود به پایین پرت کرد. ارتفاع پرتاب مجموعا در حد یک و نیم طبقه بود. بقال عزیز ناله نکرد، بلکه صدایی شبیه «آه صدادار» از خودش درآورد و بعد بلافاصله کلاهش را از روی خاک برداشت و تکاند و روی سرش گذاشت و قال قضیه کنده شد. در پایان هر «سال مالی» وقتی که پدرم من و برادرها را که به طور متوسط 10 سال داشتیم مامور وصول مطالبات و معوقات از مردم می‌کرد می‌رفتیم جلوی خانه‌ی «بدهکاران حرفه‌ای» و به خاطر ترس از چنان عواقبی مدتی به همدیگر تعارف می‌کردیم که در بزند. هیچکدام جرات نمی‌کردیم پا پیش بگذاریم، بعد کمی گریه می‌کردیم و پس از مدتی معطلی برمی‌گشتیم به خانه و به دروغ می‌گفتیم که طرف خانه نبود یا در را باز نکرد و… بعد از چند روز پدر با ناراحتی و «به‌درک گویان» دفتر چهل برگی فهرست بدهی‌ها را پاره می‌کرد انگار که کارش با اداره‌ی دارایی تمام شده است.

در مورد دعواهای حقوقی باید بگویم که مردم عادی اگر بر سر چیزهای کوچک مانند «سراندن چپرها» از ملک یک نفر به ملک طرف دیگر (عین گسترش تدریجی شهرک‌های صهیونیست‌نشین) با هم دعوا داشتند به «خانه‌ی انصاف» مراجعه می‌کردند. در آنجا، با ریش‌سفیدی یا وتوی آراء به وسیله‌ی ریش‌سفیدی که کلاه لبه‌دار بزرگ‌تری داشت قضیه به نفع نیروهای مهاجم تمام می‌شد (عین سازمان ملل متحد).

دعواهای کیفری انفرادی یا دسته‌جمعی هم خیلی راحت ختم به خیر می‌شدند. یک بار سر چشمه (یا بولاغ)، یکی از خانمهای آسیب‌پذیر (مستضعف سابق) به همسر بخشدار تپل تبریزی به خاطر رعایت نکردن نوبت اعتراض کرده بود. البته بعضی‌ها می‌گفتند که مشکل نوبت نبوده، بلکه آن خانم کهنه‌ی کثیف بچه را روی لباس‌های شسته شده چلانده بود. بلافاصله، آن مسئول قدر همراه با برادر خانمش به یاری «بانوی اول بخش» شتافته و آنچنان زن بینوا را کتک زدند که اگر حامله بود حتما سقط می‌کرد. هیچ شکایتی هم نکرد و راضی بود که موقع دعوا شان خانمی‌اش را رعایت کرده و فحش‌های خیلی زشت نداده بودند. تا یادم نرفته چون صحبت از «حقوق بشر» شد باید خدمتتان عرض بکنم که آن مسئول محترم در سال 1350 ماهانه 5 هزار تومان حقوق می‌گرفت و حقوق معلم‌ها ماهانه 1 هزار تومان بود. حقوق کارگران ساختمانی روزانه 7 تومان بود که اگر جمعه‌ها هم کار می‌کردند می‌شد ماهانه 210 تومان. تامین اجتماعی و بازنشستگی و از کارافتادگی و اینجور چیزهای سوسولی هنوز مد نشده بود و «قانون کار» هم اختراع نشده بود. البته دوستان می‌فرمایندکه کارگران بر اساس یکی از اصول «انقلاب سفید» در سود کارخانه‌ها سهیم بودند، ولی چون طرف‌های ما اصلا یک عدد کارخانه هم نبود، بزرگترهای ما نتوانستند از آن نعمت برخوردار بشوند

دعواهای دسته‌جمعی در دو سه روستای اطراف که مردمشان به «داواچیل» (اهل دعوا) معروف بودند هر از گاهی اتفاق می‌افتاد. با فاصله‌ی چند دقیقه‌ای، دو گروه متخاصم با سر و صورت و دست و پای مجروح مثل لشگریان ناپلئون در بازگشت از مسکو با سر و صدا از دو سوی مختلف وارد میدانگاهی می‌شدند که پاسگاه ژاندارمری در آنجا بود. هر کدام از دستجات در انتها یک نفر را که بیشتر آسیب دیده و سراسر خونین بودند روی برانکارد دست‌سازی از چوب و گونی دنبال خودشان می‌کشیدند و ما مطمئن می‌شدیم که دو نفر کشته شده‌اند. پس از چند دقیقه، «رئیس پاسگاه» که معمولا استوار یکم بود و کلی مدال از خودش آویزان می‌کرد سر و کله‌اش پیدا می‌شد. برای جلوگیری از اطاله‌ی دادرسی و هزینه‌های اضافی و اتلاف وقت برای مراجعه به دادگاه شهرستان و… رئیس مشابه مراسم شبیه‌خوانی وسط دو گروه روی بلندی می‌رفت و چند فحش آبدار نثار دو طرف و بخصوص «سران فتنه» می‌کرد و حتی‌الامکان همانجا ختم دادرسی اعلام می‌شد. با نفس گرم رئیس پاسگاه آن دو نفر مرده هم روی پاهای خودشان به روستا برمی‌گشتند.

در «زمستان سخت» سال 55 پدرم به «دادسرای نظامی تبریز» احضار شد. رفت و آمدش چندین روز طول کشید و ما شک کردیم که نکند با «خرابکارها» ارتباط داشته است. بعد از بازگشت توضیح داد که در سال 43 (یعنی 12 سال پیش از آن) استشهادیه‌ای را بر علیه یکی از مامورین انتظامی امضا کرده بود که «سهمیه‌ی نفت» را دزدیده است (آن موقع به دزدی اختلاس نمی‌گفتند). از شهود خواسته بودند که ادعای خودشان را ثابت بکنند. خوشبختانه، به تحریک ابوی، همگی امضاهایشان را انکار کرده و ختم دادرسی اعلام شده بود. حال آیا در سال 43 «نفت سفید سهمیه ای» چه صیغه ای بوده و رابطه ما با نفت چه بود و سر سفره ما از روزی 7 میلیون بشکه نفت صادراتی در دهه‌ی 50 چقدر نفت یا گازوئیل می‌ریخت سر جایش صحبت خواهیم کرد.

قسمت دهم عشق و عاشقی و ازدواج در آن دوران

در دهه‌ی چهل و شاید تا اواسط دهه‌ی پنجاه در «هشجین» و روستاهای تابعه «سر چشمه» یا «بولاغ» رایج‌ترین محل برای آشنایی با جنس مخالف بود. اصلا این که آب لوله‌کشی نداشتیم خودش مزیتی محسوب می‌شد چرا که در غیر آن صورت پای دخترها کمتر به بیرون باز می‌شد و از آن «شبکه‌ی اجتماعی» محروم می‌شدیم. البته مراسم عزاداری که در آن جوانان دم‌بخت برای خودنمایی خودشان را تا حد مرگ کتک می‌زدند هم در بخشی از سال برای این منظور بد نبود.

نمی‌دانم چطور و کجا قرار و مدار گذاشته می‌شد ولی بیشتر ازدواج‌ها با «فراری دادن دختر» توسط پسر به سبک افسانه‌های عاشقانه‌ی قفقازی کلید می‌خورد. دو سه نفر آدم معتمد بودند که خانه‌هایشان محل استقرار «نیروهای فراری» بود. پسر بدون آن که دست دختر را بگیرد و در حالی که او استثنائا شناسنامه‌اش را با خود به همراه داشت نیمه‌شب یا در زمان خواب قیلوله‌ی «اب‌الزوجه»، او را به «پناهگاه عشاق» می‌برد. خانه‌ی مد نظر خانه‌ی امن بود و مانند زمان قاجار که مردم در مسجد بست می‌نشستند و مامورین وارد نمی‌شدند کسی بی‌حرمتی نمی‌کرد و جرات ورود نداشت. اگر صاحب پناهگاه «سید» بود اوضاع پیچیده‌تر می‌شد. ما از بچگی از سیدها می‌ترسیدیم چون وقتی با هم دعوا می‌کردیم می‌گفتند که «جدم جگرت را در می‌آورد» و ما که چنان جدی نداشتیم خلع سلاح می‌شدیم. بعدها که بزرگتر شدیم فهمیدیم که «درآوردن جگر» کار جد آنها نبوده بلکه کار «هند جگرخوار» بوده و ما رودست خورده بودیم!

فراری دادن دختر مزایای زیادی داشت. اولا خانواده‌ی او در مقابل عمل انجام شده قرار می‌گرفت و پس گرفتنش ریسک داشت چون بعدا می‌گفتند که این دختر قبلا یک بار فرار کرده است! ثانیا سر شیربهاء و مهریه کوتاه می‌آمدند و این خود از عوامل «ازدواج آسان» در آن دوران بود. الان سر این قضیه مانده‌اند و ازدواج روز به روز سخت‌تر می‌شود. امروزه اگر جوانی بخواهد از روش‌های سنتی و آباء و اجدادی استفاده بکند انگ «آدم‌ربایی» و «گروگان‌گیری» به او می‌خورد و سر و کارش با «نوپو» خواهد بود.

بعد از اصلاحات ارضی مهاجرت روستائیان به شهرها رونق گرفت. مهاجرین موقع تابستان از گرمای شهرهایی مثل تهران به خانه پدری پناه می‌آوردند و طبیعتا دخترهایشان را هم با خودشان می‌آوردند. دخترهای مهاجر تر و تمیز و سفید و ملبس به البسه‌ی الوان دلبری می‌کردند. یکی از فرماندهان نظامی تابستان‌ها از تهران به همراه خانواده می‌آمد با یک دوجین دختر تا در باغ بزرگی که با خدم و حشم داشت اتراق بکنند. یکی از دخترها نواری مشکی دور پیشانی‌اش می‌بست تا با بقیه اشتباه نشود! و پسرها از چهار سال به بالا نه ماه سال را برای دیدن آن موجود استثنائی انتظار می‌کشیدند. پدرها برای این که رای ما را از همان اول بزنند می‌گفتند که: «این بچه‌شهری‌ها چقدر زردنبو هستند! فکر نکنید که اینها سفیدند… نه! زرد هستند که دلیلش مسمومیت با هوای آلوده‌ی تهران است»! گویا هوای تهران از زمان «کریم خان زند» آلوده بود این آلودگی هیچ ارتباطی با سوزاندن «مازوت» نداشته است. با این حال، همه آن زردنبوها را ترجیح میدادند چون رنگ بومی‌ها (!) به خاطر تابش آفتاب و کار سخت و عدم استفاده از کرم و اینجور چیزها به نوک مدادی می‌زد. همین مساله بود که باعث شد تا خیلی از بچه‌های هم نسل من بعدها با این تصور که مرغ همسایه غاز است پشت به نوامیس خود کرده، در شهرهای بزرگ با «دخترهای شهری‌شده» ازدواج بکنند، غافل از این که تفاوت بین آن دو بیشتر سخت‌افزاری بود و نه نرم‌افزاری! ضمنا، همین دخترهای نوک مدادی که بعدها پایشان به شهر باز می‌شد می‌شدند عین ماه منیر.

بعد از عقد و تحت شرایط «حصر خانگی»، دختر دوباره به خانه‌ی پدر برمی‌گشت و تا زمانی که رسما عروسی پا نگیرد روابط محدودی با «نامزد قانونی و شرعی» خودش داشت. عروسی با ساز و دهل و سرنا و تنبک و دایره و تار شور و حالی داشت که این روزها نظیرش را نمی‌توان سراغش را گرفت. روی پشت‌بام‌ها فرش و گلیم می‌انداختند و صدها نفر شادی می‌کردند. مراسم عبارت بودند از: شیرینی‌خوران، عقد‌کنان، حنابندان، عروسی، و پاتختی (دوواخ قاپپا در ترکی که ترجمه‌ی تحت‌الفظی‌اش به فارسی می‌شود «قاپیدن یا گاز گرفتن درپوش تنور»!). چون مراسم در بیشتر شهرها و روستاها شباهت داشتند نیازی به توضیح آنها نمی‌بینم.

زوج‌ها واقعا تا پای جان می‌ماندند و دعواهای رایج در بین آنان که گاهی با چاشنی «برخورد فیزیکی» از سوی مرد و «زخم زبان در حد مار افعی» از سوی زن همراه بود منجر به طلاق نمی‌شد. در مواردی که زن بچه‌دار نمی‌شد ممکن بود خودش پا پیش بگذارد و برای همسرش زن دوم بگیرد. آنها با هم می‌ساختند (و شاید هم می‌سوختند) ولی طلاق نمی‌گرفتند. دو همسری خیلی نادر بود و جالب این که انبوه فرزندانی که از دو «خط تولید» متفاوت به دنیا می‌آمدند آدمهای موفقی هم از کار درمی‌آمدند. یکی از آشنایان غیر هشجینی من از «ترکمن صحرا» که مولود چنان خانواده‌ای است قسم می‌خورد که دوازده برادر و خواهر، خودشان دقیقا نمی‌داستند که مادرشان کدام‌یکی است و فقط می‌داستند که یک پدر داشتند و دو مادر! مقایسه کنید با الان که ما یک بچه‌ی فسقلی را نمی‌توانیم مدیریت بکنیم و با کلی ناز کشیدن و تربیت علمی و استفاده از مشاور و غیره معلوم نیست که آخرش «آدم» بشود یا «ال.جی.بی.تی»!

با یک نگاه می‌فهمیدید که از خانمها کدام دختر است و کدام زن، چرا که تا زمان ازدواج ابرو برنمی‌داشتند و بند نمی‌انداختند و وجود سبیل برای دخترها معنای «تنظیمات کارخانه» را داشت! مقایسه کنید با الان که نمیفهمیم کسی که در در مترو کنار ما نشسته پسر است یا دختر! فعلا استراحتی کنیم و برگردیم.

قسمت یازدهم – «شهر» یعنی همین؟ (بخش اول)

من خاطره می‌نویسم و کاری به سیاست ندارم. معدودی خرده می‌گیرند که با بیان بعضی چیزها از دوره‌ی پانزده ساله‌ی 42 تا 57 در مورد «خاندان پهلوی» سیاه نمایی می‌کنم و پیشرفت‌های «تبریز» و «ارومیه» در آن دوران را نادیده می‌گیرم. فرمایش آنها شبیه این است که وقتی امروز کسی از فلاکت‌های استان سیستان و بلوچستان بنویسد به او بگویند که تو نمک‌نشناس هستی و نمی‌بینی که مترو و برج‌های عاج و اتوبان‌های تهران چقدر زیبا هستند! قسم می‌خورم به همه‌ی مقدسات هشجین، از جمله «حضرت دیل-دیل» (با مختصر تغییر املاء به خاطر جلوگیری از سوء تعبیر عزیزان فارس) که چنین قصدی ندارم. می‌دانم که در هر دوره‌ای، نظام سیاسی حاکم همه‌ی کارهای خوب نظام قبلی را هم زیر سوال می‌برد. خاندان پهلوی هم در مورد قاجار همان کار را می‌کردند و انگار نه انگار که بنای دموکراسی و مشروطیت، تاسیس عدالتخانه و مجلس، فرستادن محصلین به اروپا، تاسیس دارالفنون، راه‌اندازی پست و تلگراف و… در همان دوران اتفاق افتاد. جالب است بدانید که تا به خاطر تاریخ‌سوزی و کتمان «ساسانیان»، مدت‌ها ایرانی‌ها نمی‌دانستند که در کشور ما یک سلسله‌ی پادشاهی به نام «اشکانیان» چند صد سال بر این کشور حکومت کرده است. من چنین قصدی ندارم و فقط زندگی خودم را به چند دوره تقسیم کرده‌ام. کتاب‌های در دست نگارش من در باره‌ی سختی‌های جنگ با عنوان «آن‌سوی روایت فتح» و نیز در باره‌ی مشکلات و بن‌بست‌های اجرایی مملکت تحت عنوان «خاطرات خنده‌دار یک رئیس دانشگاه» این ادعا را ثابت خواهد کرد.

در اوایل دهه‌ی 50 ما صاحب جاده‌ی شنی 48 کیلومتری بین «هشجین» و مرکز شهرستان خلخال (هروآباد) شدیم. در تابستان 51 که 9 9 سال داشتم برای اولین بار سوار ماشین و آن هم مینی‌بوس شده، طی 2.5 ساعت به شهر رسیدم. آنجا، پدر بزرگ مادری‌ام فضای بزرگی شامل گاراژ، مسافرخانه و سالن غذاخوری را اجاره کرده بود. به علاوه، مرکز تلفن شهر و یک کارخانه‌ی تولید شکر-پنیر هم در همان فضا مستقر بودند. از گاراژ، روزانه یک دستگاه اتوبوس به تهران می‌رفت و یک دستگاه هم برمی‌گشت و دو سه کامیون هم پارک می‌کردند. غذاخوری عملا توسط دایی مرحومم –بهرام- که تنها 5 سال از من بزرگ‌تر و دانش‌آموز دبیرستان بود، اداره می‌شد. منوی غذایی ما برای صبحانه نان و پنیر و چای شیرین و برای ناهار آبگوشت و چلوکوبیده بود و شامی در کار نبود. آن سال و نیز تابستان سال بعد، من یک ماه به دایی‌ام کمک کردم و تنها دلخوشی‌ام تماشای معدود اتومبیل‌های مستعمل در شهر. مسافرخانه پنج یا شش اتاق داشت و یک نفر خانم کارهای نظافت و مرتب‌سازی آن را انجام می‌داد. مسافرین روستاییانی بودند که برای ویزیت دکتر یا کارهای اداری می‌آمدند یا کسانی بودند که در بین مبدا و مقصد گیر کرده، مجبور بودند شب را در خلخال به سر ببرند.

کل تلفنخانه‌ی خلخال یک اتاق 12 متری در گوشه‌ی گاراژ بود. شهر تلفن کاریر نداشت و گوشی‌های مشترکین (احتمالا حدود یکصد نفر) شبیه تلفن‌های صحرایی ارتش به جای شماره‌گیر «هندل» داشتند. مشترک در خانه یا مغازه هندل را می‌چرخاند و تلفن مخابرات زنگ می‌خورد و اپراتور مطابق درخواست او با یک کابل سوکت او را به سوکت مخاطب وصل می‌کرد و هندل خودش را می‌چرخاند تا طرف دوم گوشی را بردارد. اگر مشترک می‌خواست شهرستان را بگیرد باید به تلفن‌خانه می‌گفت تا شماره را بگیرد و به او وصل بکند. بعد از شروع سال تحصیلی، اتفاقا معلم ما در چهارم دبستان از ما پرسید که آیا می‌دانیم تلفن چیست و من تنها کسی بودم که دستم را بلند کرده، به پای تخته‌سیاه رفتم و با ترسیم شکل گوشی، نحوه‌ی کارکردن آن را توضیح دادم. لیکن، معلم با عصبانیت سر من داد کشید که مگر او را مسخره کرده‌ام! آخر او بچه‌ی «بندر پهلوی» (انزلی) بود که تلفن‌های جدید با شماره‌گیر چرخان داشت و چیزی را که «من» دیده بودم «او» ندیده بود و بالعکس!

مرکز شهرستان تنها یک خیابان آسفالته به طول 500 متر به نام «خیابان پهلوی» داشت که در دو طرف آن مغازه‌ها، بانک، حمام، غذاخوری، بستنی فروشی و مانند آن با بنای آجری یا کاه‌گلی قرار گرفته بودند. روی اکثر آنها، یک طبقه دیگر قرار که عمدتا منزل و چند تایی هم مسافرخانه بودند قرار گرفته بود. با وجود ارزان بودن زمین، خلخالی‌ها عادت داشتند که طبقه‌ی بالا را که همگی شیروانی بودند مانند کلاه لبه‌دار کمی به سمت خیابان توسعه بدهند. در نتیجه، با سرمای شدید خلخال، این معماری باعث می‌شد تا طبقه‌ی بالا که نصفش روی هوا بود خیلی سردتر از معمول باشد. خیابان دیگر شهر به نام «خیابان برق» نه آسفالته بلکه شنی بود. «کارخانه‌ی برق» در آن خیابان با دو دستگاه ژنراتور غول‌پیکر برق شهر را تامین می‌کرد. خانه‌های بعضی از مستمندان فاقد برق بود و محصلین روستایی به دلیل ارزان‌تر بودن کرایه، آنها را ترجیح می‌دادند. شب‌ها که شهر خلوت بود، صدای ژنراتور در همه جا شنیده می‌شد.

برای دفع زباله‌های شهری، شهرداری یک دستگاه «دامپر» داشت که مانند یک لودر کوچک عمل می‌کرد. زباله‌ها را داخل بیل آن می‌ریختند و دامپر از صبح تا شب آنها را به بیرون شهر می‌برد. راننده، مردی لاغر و بور و چشم‌آبی با کلاه شاپو بود و به هنرپیشه‌های تگزاسی و جستجوگران طلا شباهت داشت. آن موقع ایرانی‌ها زباله‌ای تولید نمی‌کردند که محتاج دنگ و فنگ باشد. ظروف یک بار مصرف وجود خارجی نداشتند. پاکت‌های میوه و خوار و بار کاغذی بودند و بعد از استهلاک کامل به عنوان سوخت در زمستان سوزانده می‌شدند. هسته‌ی بسیاری از میوه‌ها برای تهیه‌ی مواد غذایی استفاده می‌شد. نان مقدس بود و برنج گران‌تر از آن چیزی که هدر داده شود. استخوان‌هایی را که نمی‌توانستیم بجویم به سگ‌ها می‌دادیم و قوطی معدود کنسروهای مصرفی هم به عنوان زیرسیگاری استفاده می‌شد. راننده‌ی دامپر هر شب خودش را به ما تحمیل می‌کرد و من و دایی بهرام که از او خیلی حساب می‌بردیم پای خاطراتش می‌نشستیم و او شریک شام ما که از غذای مانده‌ی ظهر بود می‌شد. او راست یا دروغ خودش را به مستی می‌زد و می‌گفت که می‌خواهد یک «نامرد» را بکشد و مست می‌کند تا جرمش سبک بشود! احتمالا منظورش تهدید غیرمستقیم ما برای گرفتن شام بود. اعتراف می‌کنم که من واژه‌ی «جرم» را اولین بار از او یاد گرفتم! فعلا خسته نباشید تا بعد.

قسمت یازدهم – «شهر» یعنی همین؟ (بخش دوم)

اگر از من بپرسید که مردم مرکز شهرستان خلخال از چه راهی امرار معاش می‌کردند باید بگویم که: بخش قابل توجهی از مردم از راه تجارت نان می‌خوردند. بازار خلخال، که بخشی از آن بدون هر گونه تزیینی سرپوشیده بود، مهم‌ترین مرکز برای تامین مایحتاج روستائیان بود. بعلاوه، فروشندگان دوره‌گرد به روستاها می‌رفتند و کالاهای خود را می‌فروختند. در داخل شهر هم دستفروش کم نبود که روی چرخ‌های خودشان حتی بساط کباب هم راه انداخته بودند. «کباب جگر سفید (شش)، که اصلا قابل خوردن نبود، خوراک بعضی از مستمندان و در راه‌ماندگان بود (!). یک یا احیانا چند مغازه‌ی بستنی‌فروشی هم بود که محصول خود را به صورت دستی تهیه می‌کردند و یکی دو نفر فروشنده‌ی دوره‌گرد هم بستنی‌های من درآوردی خودشان به نام «آلاسکا» را که همان یخمک بود در جعبه‌ی فلزی دوجداره و چرخدار (مثلا یخچال) عرضه می‌کردند. سیب‌زمینی کبابی یا آب‌پز هم به همان شکل عرضه می‌شد و فریاد «کرتوب! کرتوب!» که در اصل روسی است را در همه جا می‌شد شنید.

آن موقع‌ها تعداد کارکنان دولت اعم از شاغل یا بازنشسته و نیز نیروهای نظامی و انتظامی خیلی کم بود و دولت اینقدر که الان نان‌خور دارد بودجه‌ی کشور را صرف شکم کارکنان خودش نمی‌کرد. در هشجین، صرفنظر از معلمین و سپاهیان دانش، خود اداره‌ی آموزش و پرورش تنها 3 نفر کارمند داشت: یک نفر نماینده‌ی آموزش و پرورش، یک نفر نیروی خدماتی و یک راس اسب (!) برای بردن نماینده به روستاها. «بخشداری» هم به جز شخص بخشدار تنها یک نفر نیروی دفتری و یک نفر مستخدم – امربر داشت. الان اگر به هشجین بروید، با وجود کمتر شدن تعداد روستائیان و دانش‌آموزان، شاید بیشتر از 20 نفر در آموزش و پرورش شاغل باشند. با این حال، شهر «هروآباد» مرکز اداری شهرستان بود و بیمارستان 20 تختخوابی و مدارس متعددی داشت و کارکنان دولت و آموزگاران و دبیران و نیروهای پلیس و ژاندارمری به تعداد زیاد (نسبت به جمعیت شهر) بخش قابل‌توجهی از افراد بالغ را شامل می‌شد. بنابراین، حقوق و مزایای وصولی از دولت باعث پدید آمدن قشر متوسطی قوی در آنجا بود که بسیار باسواد و اهل فرهنگ و مطالعه و معرفت بودند.

«خلخال» صنعت به معنای امروزی نداشت و به جز داشتن «کارخانه‌ی شکر پنیر» که در گاراژ مستقر بود (و یک مورد دیگر) با صنعت بیگانه بود. حالا نمیدانم که آیا کوره‌های آجرپزی و آسیاب را هم که داشتیم می‌شود صنعت محسوب کرد یا نه. البته گروهی از صنعتگران جزء شهر به کارهایی مانند آهنگری، درودگری، خیاطی، تعمیرات لوازم مکانیکی و برقی، عکاسی و مانند آن مشغول بودند، ولی کارخانه بی کارخانه!

در اطراف شهر هروآباد باغات بسیار زیاد و آبادی وجود داشت که عمدتا در مسیر «هیرو چای» امتداد داشت و احتمالا بخشی از مردم از محل فروش میوه و علوفه و یونجه و نیز چوب درختان چنار و بید آن امرار معاش می‌کردند. البته روستاهای اطراف آکنده از مزارع گندم و جو بود که بیشتر به کشت دیم اختصاص داشتند. احتمالا گروهی از مردم شهری در سایر روستاها املاکی داشته‌اند که من اطلاع دقیقی ندارم. یادم نمی‌آید که در خود شهر حیوان نگهداری بشود ولی بعضی از شهری‌ها «دامدار پروازی» بودند (!)، یعنی تعدادی گاو و گوسفند و سایر احشام را به روستائیان می‌سپردند و با پرداخت دستمزد به آنان صاحب سود و ثروت می‌شدند.

علیرغم همه‌ی اینها، گروه وسیعی از مردم آبادی‌های مختلف خلخال چاره‌ای جز کار کردن در شهرهای آبادتر و نقاط دوردست به عنوان کارگر فصلی بخصوص در راه‌سازی و نیز در شالی‌زارهای استان گیلان نداشتند. این‌گونه مسافرت‌های کاری باب مهاجرت را گشوده و با ازدواج‌هایی که اتفاق می‌افتاد باب گفت و گوی تمدن‌ها باز می‌شد (!). اصولا شهرستان خلخال در کنار جمعیت قالب تورک آذری، با داشتن قومیت‌های «تات» و «کورد» و نیز با روستاهای سنی‌نشین در کنار شیعه‌ها خود طلایه‌دار هم‌زیستی در اشل کوچک محسوب می‌شد و می‌شود.

در کنار افرادی که صاحب شغل و موقعیت بودند، آدم‌هایی هم بودند که به معنای واقعی هیچ چیز نداشتند. از بعضی روستاها، گاهی مردم شال و کلاه کرده، تبرزین و کشکول و… در دست راهی شهرهای دوردست کشور می‌شدند تا اعانه جمع بکنند. سفر به این آسانی نبود… سخت بود و گاهی بی بازگشت، آن هم از روستا به مرکز بخش با پای پیاده یا روی قاطر، بعد با جیپ و کامیون و مینی‌بوس به مرکز شهرستان و از آنجا از طریق جاده‌های خاکی و شنی به شهرهای دیگر. در دست‌رس‌ترین شهر آذربایجان برای خلخالی‌ها، «اردبیل» با 120 کیلومتر فاصله بود که در سال 57 حداقل در 3 ساعت پیموده می‌شد. اردبیل تنها دو مورد مصرف داشت: تعدادی پزشک متخصص به عنوان امید مردم ناامید برای نجات کودکانشان از مرگ و نیز بازاری آبادتر برای تهیه‌ی خوار و بار توسط مغازه‌داران شهرهای اطراف.

خلخال که نگین آذربایجان بود و به قولی دومین شهر دارنده‌ی مدرسه به سبک جدید پس از تبریز، آنچنان در محرومیت بود که از تبعیدگاه‌های کشور محسوب می‌شد. به علت برودت شدید هوا، در سال 1319 و اواخر سلطنت «رضا شاه»، «خلخال» همراه با «بیجار» رسما به فهرست شهرهای مقصد برای تبعیدیان سیاسی افزوده شده بود تا آنان (به خصوص کسانی که اهل شهرهای گرمسیر یا معتدل بودند) به قدر کافی شکنجه و متنبه بشوند. از افراد مطرح می‌توانم به روحانیون مشهوری همچون آقایان منتظری و نوری همدانی اشاره کنم (و نیز شاید آقایان مروارید و رضوانی). آیا همچنان از شهر ما به عنوان تبعیدگاه استفاده می‌شود؟ نمی‌دانم! ولی سوال مهم این است که ما در آن سوز و سرما و طوفان برف و سقوط بهمن چگونه خانه‌هایمان را گرم می‌کردیم؟ نوبت بعدی در این مورد صحبت خواهم کرد!

قسمت دوازدهم گرگ‌ها «سیدها» را نمی‌خورند

سید جمال بچه‌ی روستای «قره تیکان» و ۵ سال از من بزرگ‌تر بود. دبستان را با یک یا دو نفر از کودکان هم‌منزل در هشجین به پایان برده بود. بچه‌ی با جربزه‌ای بود که هنوز هم پس از ۵۰ سال قیافه‌اش را به یاد دارم. بعدا برای تحصیل در مدرسه‌ی راهنمایی به شهر «هروآباد» رفت و با برادر بزرگ‌ترش که دانش‌آموز «دانشسرای تربیت معلم» بود زندگی می‌کرد. روز پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۵۱ بود و روز بعدش ۶ بهمن، سالروز «انقلاب شاه و مردم» یا «انقلاب سفید»، که چند روزی مدرسه‌ها تعطیل یا تق و لق می‌شدند. از مدرسه که تمام شد، رفت گاراژ و مینی‌بوس ساعت ۳ به مقصد هشجین را سوار شد. نزدیکیهای ساعت ۵ در روستای «کندرق» اشاره کرد که راننده نگه دارد. برف و کولاک شدید بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت. راننده مقاومت می‌کرد تا «جمال» پیاده نشود و برود هشجین پیش فامیل‌هایش و بعدا به روستا برود ولی او تصمیمش را گرفته بود. می‌خواست موقع برگشتن با خودش نان و آذوقه برای خودش و برادرش به شهر ببرد. یک هفته ناپدید بود و مردم همه جا را می‌گشتند و سرانجام جسد یخ‌زده‌ی او را در گودالی پیدا کردند. از آن گودال‌ها در اطراف هشجین پر بود، آخر این شهر فراموش شده‌ی ما به اعتبار تاریخ ۶.۰۰۰ سال قدمت دارد و هر جایش را که می‌کندی کاسه‌ی سفالینی پیدا می‌شد و گودال‌های کنده شده توسط جستجوگران گنج‌های نهان را همه جا می‌شد یافت. او از سرما به گودال پناه برده بود. در نزدیکی گودال، درخت وحشی زالزالکی پیدا بود که بر یکی از شاخه‌های آن، یک تک‌دستکش از «جمال» گیر کرده و مانده بود. شاید از دست گرگ به بالای درخت پناه برده بود. شاید از آنجا فریاد می‌زده تا صدایش بهتر به دیگران برسد و شاید در تاریکی شب دنبال چراغ‌های روستایی در آن اطراف می‌گشت. جاده‌ای نبود و او مسیر یک راه مال‌رو یا پیاده‌راه در میان تپه‌های تیز و سربالایی مسیر «کندرق» تا «قره تیکان» را گرفته و به علت برف سنگین گم شده بود.

سرما و برف و کولاک آن سال‌های هشجین و خلخال را تنها کسی می‌فهمد که آن را تجربه کرده باشد. در همانجا بود که گرگ‌ها یک یا دو سپاهی دانش را خوردند، ولی سید جمال را نه… رسم بود می‌گفتند که «گرگ سیدها را نمی‌خورد» و سالم ماندن جسد سید جمال در آن یک هفته شاهدی بر این مدعا بود! بزرگترها می‌گفتند اگر جمال نمی‌خوابید فوت نمی‌کرد و به ما نصیحت می‌کردند که اگر جایی در برف گیر کردیم خوابمان نبرد تا خونمان یخ نزند! بسیاری از هم نسل‌ها و پیشتر از ما با چنین فلاکتی درس خوانده‌اند و عجیب این که از میان آنان سید جمالی دیگر به نام مرحوم «دکتر سید جمال ملکوتی» در اوایل دهه ۳۰ به معاونت اجرایی نخست وزیر (دکتر محمد مصدق) رسید. بزرگ‌مرد دیگری به نام مرحوم «دکتر تیمور توکلی» پای پیاده ده‌ها کیلومتر رفت تا سوار ماشینی بشود و خودش را برساند به تهران و در آزمون دانشگاه شرکت کند و در همان دهه‌ی ۴۰ بورس دکترا بگیرد و برود فرانسه و بشود یکی از شاخص‌ترین چهره‌های علمی کشور، استاد برجسته‌ی دانشگاه تهران و بعدها معاون آموزشی وزیر علوم!

در زمستان‌هایی که دمای هوای هشجین به منهای بیست و پنج درجه می‌رسید، تا اواخر دهه‌ی چهل ما شعبه‌ی فروش نفت نداشتیم. نفت را در پیت‌های بیست لیتری از شهر خلخال روی قاطر بار می‌کردند و می‌آوردند و می‌فروختند. واحد «لیتر» مرسوم نبود و به جای آن نفت را با پیمانه‌هایی به حجم یک «گیروانکا» (واحد حجم روسی معادل ۰.۴۱ لیتر) می‌فروختند. بعدها که جاده کشیده شد، شعبه‌ی نفتی دایر شد که نفت سفید و نفت سیاه و گازوئیل را در بشکه و بنزین را در پیت‌های ۲۰ لیتری می‌آورد و در حجم‌های کوچک به فروش می‌رساند. برای بیشتر مردم تامین پولی اندک برای خرید نفت ممکن نبود. در کشوری مدعی «تمدن بزرگ» که روزانه ۶ میلیون بشکه نفت به بازار جهانی صادر می‌کرد، آن ماده‌ی بدبو برای مردم ما حکم جواهر را داشت و شاید به همین خاطر قدیمی‌ها آن را «جوهر» می‌نامیدند!

برای تامین سوخت گرمایشی، همچون کره‌ی شمالی،‌ ملت دسته‌دسته راهی دشت و دمن و کوهپایه‌ها می‌شدند و درخت‌ها و درختچه‌های وحشی کاج و سقز را برای تامین هیزم از جا می‌کندند و بر پشت خود یا الاغ می‌آوردند. بعدها که جنگلبانی فعال شد، خیلی‌ها نصف شب به صحرا می‌رفتند تا قبل از روشن شدن هوا با هیزم به خانه برگردند.

در کنار هیزم، سوخت اصلی برای بخاری و تنور «تزک» بود که از مدفوع حیوانات اهلی به صورت قالب‌های بیضی تهیه می‌شد. کودکان و زنان در کوچه‌ها و راه‌های مالرو بیرون روستاها و گاهی درست در مسیر حرکت گله‌ها راه می‌افتادند و مدفوع حیوانی را در داخل گونی جمع کرده، به خانه می‌آوردند. وقتی مقادیر زیادی از آن جمع می‌شد،‌ زن‌ها آب روی آنها ریخته، «گل مدفوع» درست می‌کردند. سپس، با پاهای برهنه خمیر کثیف و لزج را به هم می‌زدند و تکه‌هایی از آن را مانند خشتی بزرگ توده می‌کردند و می‌گذاشتند در زیر نور آفتاب تا خشک بشود. به این نحو، «تزک» پخته و آماده‌ی استفاده می‌شد. تزک‌ها را در انبار روی هم می‌چیدند و به تدریج در طول سال برای پخت نان و گرم کردن خانه می‌سوزاندند.

یادم باشد در قسمت دیگر نه تنها در باره نحوه‌ی تامین گرمایش بلکه روشنایی در آن دوران هم گپ و گفتی داشته باشیم…

قسمت سیزدهم تامین انرژی برای روشنایی و گرما در هشجین ماقبل تاریخ

به جز مغازه و خانه‌ی ما و شاید یکی دو خانواده‌ی دیگر (که مطمئن نیستم) و آن هم تنها ساعاتی از شب، تا سال 2536 شاهنشاهی کسی در هشجین و شصت روستای تابعه‌ی آن از نعمت برق برخوردار نبود. اصولا از زمان کوروش کبیر تا همان سال‌ها در طرف‌های ما تغییرات خیلی کمی به چشم می‌خورد. هنوز آثاری از «چراغ پیه‌سوز» وجود داشت، لیکن چراغ‌های نفتی در اواخر دهه‌ی 40 غالب بود. برای روشنایی در شب، آدم‌های خیلی فقیر «چراغ لامپای کوچک» و آنهایی که کمی وضعشان بهتر بود از «چراغ لامپای معمولی» استفاده می‌کردند و در خانه‌ی از ما بهتران «چراغ گردسوز» خودنمایی می‌کرد که هم ظاهر قشنگ‌تری داشت و هم نور بیشتری تولید می‌کرد.

طاغوتی‌ها، رانت‌خواران و وابستگان استکبار جهانی در سایه‌ی پیشرفت و توسعه‌ی کشور صاحب «چراغ زنبوری» هم شدند که عمدتا در مراسمات رسمی و یا در صورت داشتن مهمانی عزیز به کار بسته می‌شد. چند دلیل برای امساک در استفاده از «زنبوری» وجود داشت: اول این که گران‌تر بود و خیلی‌ها پول برای خرید آن نداشتند، دوم این که نفت بیشتری مصرف می‌کرد که کمیاب بود و سوم این که هر نیم ساعت یک بار باید با تلمبه‌ی تعبیه شده در آن که از اولین فناوری‌های Embedded Systems در دنیا بود باد به مخزنش می‌زدند. تعویض توری و تعمیر و تعویض «پستانک» (!) در آن چراغ‌ها که نقش تبدیل قطرات نفت به ذرات نانو و پودر شده را داشت هم خودش مکافات و از عهده‌ی اقشار غیرآکادمیک خارج بود.

برای صرفه‌جویی در مصرف انرژی و به علت قحطی حامل‌های آن، موقع خواب هیچ چراغی روشن نمی‌شد. چون همه در یک اتاق می‌خوابیدند، موقعی که نیمه شب احدی از جمع نیاز به توالت پیدا می‌کرد که آن هم در فاصله‌ی دوری در گوشه‌ی حیاط قرار داشت کورمال کورمال راه خودش را پیدا می‌کرد. بعضی از بچه‌ها از ترس ارواح همسایه‌های جدیدا فوت شده یا سگ ترجیح می‌دادند شلوارشان را خیس بکنند. احتمال این که در مسیر خروج پا روی شکم سایرین که در کف اتاق دراز کشیده بودند قرار داده شود کم نبود. آدم‌های نسبتا مرفه در طول شب فانوسی با فتیله‌ی پایین را در جایی از اتاق آویزان می‌کردند که خود فضایی رمانتیک را ایجاد می‌کرد. از همان زمان بود که من متوجه مفهوم «فتیله را پایین کشیدن» شدم و آن را سرلوحه‌ی زندگی‌ام قرار دادم. برای تردد در کوچه‌ها هم از فانوس استفاده می‌شد و به محض رسیدن به مقصد، بلافاصله آن را به روش «دمیدن شدید» خاموش می‌کردند تا نفت حیف نشود. البته اقشار آسیب‌پذیر در این مورد هم امساک می‌کردند و در شبه‌ای روشن از نور ماه و ستارگان استفاده می‌کردند و اگر خیلی تاریک بود با لمس دیوار از مبدا تا مقصد راه خودشان را پیدا می‌کردند.

افراد معدودی در آن اواخر از «نفت» برای تامین سرمایش هم استفاده می‌کردند! تعجب نکنید… چند نفر از طاغوتی‌ها «یخچال نفتی» داشتند. در پشت آن دستگاهی مشابه «لامپا» قرار داشت، با فتیله و مخزن» که با گرمای مختصری که می‌داد جریان گاز را در لوله‌های مارپیچ یخچال راه می‌انداخت و ما از وجود چنان دستگاهی خیلی کیف می‌کردیم. هر کس که یخچال داشت، با اهدای یخ به همسایه‌ها در تابستان‌های گرم و بخصوص در ماه رمضان کلی اجر معنوی برای تصاحب حوری‌های بیشتر در سرای باقی ذخیره می‌کرد.

برای تامین گرما در زمستان‌های سخت روش‌هایی وجود داشت. عمدتا از بخاری هیزمی استفاده می‌شد که با تولید «مونوکسید کربن» بخواهی نخواهی تلفاتی هم در بر داشت. خانم‌ها کشف کرده بودند که با گذاشتن کتری بر روی بخاری هم رطوبت نسبی تامین و هم از میزان تلفات کاسته می‌شد! در کنار هیزم، برای تلطیف فضا (!) از «تزک» هم که قبلا ذکر خیرش رفت داخل بخاری می‌ریختند که عین خرج «موشک‌های بالستیک» با سرعت بیشتری می‌سوخت. در هر خانه‌ای، اتاقی برای پختن نان وجود داشت که «تندیره‌سر» (ترکی شده‌ی تنورسرا) نامیده می‌شد. هفته‌ای یک بار نان پخت می‌شد و خانواده برای جلوگیری از هدررفت انرژی به مدت 24 ساعت از اتاق نشیمن به تنورسرا مهاجرت می‌کردند و با گذاشتن کرسی روی تنور دور آن می‌خوابیدند. خیلی‌ها ترجیح می‌دادند در اتاق نشیمن (که شب‌ها می‌شد اتاق خواب) به جای بخاری از کرسی استفاده بکنند که با منقلی در وسط که حاوی زغال چوب در حال سوختن بود گرم می‌شد. آنها به جز موارد ضروری از زیر جاجیم و لحافی که کرسی انداخته می‌شد خارج نمی‌شدند چون فضای کلی اتاق سرد سرد بود. کرسی فضای گرم دلچسبی را ایجاد می‌کرد و بچه‌ها خوششان می‌آمد که زیر کرسی با هم شوخی بکنند که اهم آن لگد زدن و نیشگون گرفتن بود. حرکات آنها گاهی منجر به پرت شدن زغال سوزان یا حتی واژگون شدن کامل منقل و سوختن افراد می‌شد. کرسی یک مزیت بزرگ هم داشت و آن این‌که نطفه‌ی خیلی از عزیزان همشهری در دهه‌ی پنجاه و قبل از آن در زیر همان کرسی‌ها کاشته می‌شد. اگر کار آماری و اپیدمیولوژیکی انجام بشود بعید نیست که اکثر تولدها 9 ماه بعد از برافراشتن کرسی‌ها بوده باشد! تعدادی از شهروندان در منزلشان گودالی داشتند که «حوضک» نامیده می‌شد که جایگزین منقل بود و کرسی روی آن قرار میگرفت. احتمای این بود که یک نفر که جثه کوچکی داشت و عادت به حرکت در هنگام خواب، با پاهایش به طور کامل داخل حوضک بیفتد!

بعدها که نفت کمی بیشتر در دسترس بود، پای بخاریهای نفتی هم باز شد که بیشتر به منشا اشتعال و انفجار شباهت داشتند و چند مورد آتش سوزی هم ایجاد کرده بودند. آنها فاقد کاربوراتور بودند و نفت از مخزن شلپ شلپ در محل تعبیه شده میریخت و به تدریج وارد بخاری میشد. کسانی که وضع مالیشان خوب نبود به جای نفت معمولی یا نفت سفید از گازوئیل یا نفت سیاه (کوره) استفاده میکردند که بوی بدی داشت و آدم اذیت میشد. در مدارس هم از بخاری نفتی استفاده میشد و دانش آموزان وظیفه مراقبت از آن را به عهده داشتند. بدیهی است که ما هیچگونه آشنایی با گاز نداشتیم و در دهه شصت بود که پای کپسول گاز باز شد که از حیطه کار ما که تا 22 بهمن 57 اختصاص دارد خارج است…

قسمت چهاردهم دین، فرهنگ و سوسیال دموکراسی در دبستان!

وضع ما در «دبستان وصال» بی شباهت به وضع بچه‌های کره‌ی شمالی نبود! اختلاف طبقاتی بسیار اندکی در هشجین وجود داشت. بچه‌ها از نظر وضعیت مالی با هم یکی نبودند، ولی این طور هم نبود که یکی «بچه بورژوا» باشد و دیگری «بچه پرولتر»! ما همگی فقیر بودیم و تفاوت بین ما از نظر «شدت فقر» بود و نه بیشتر. من همواره تنها کمی بیشتر از آن چه را که داشتم می‌خواستم ولی به آن نمی‌رسیدم. وضعیتم به کلیت امروز ایران و کشورهای مشابه در حوزه‌ی «جغرافیای تنازع» شباهت داشت: «همه چیز هست، ولی کافی نیست»!

صبح‌ها از قرائت قران خبری نبود، لیکن در برابر پرچم ایران و در پنج ردیف کلاسی به خط می‌شدیم و سرود شاهنشاهی را در حالی که پرچم به آهستگی برافراشته می‌شد قرائت می‌کردیم: «شاهنشه ما زنده بادا… پاید کشور به فَرَّش جاودان… کز پهلوی شد ملک ایران… صد ره بهتر ز عهد باستان»… بعد، دسته‌جمعی و در تکرار جملات یکی از دانش‌آموزان خوش صدا، به خاطر چیزهایی که نداشتیم از پادشاه تشکر و به جان او دعا می‌کردیم. سپس، ناظم مدرسه ناخن‌ها، داخل گوش‌ها و لباس‌هایمان را بازرسی می‌کرد و با کتک زدن بچه‌های بی‌نظم یا «کثیف‌تر از بقیه» صبحمان را با گریه و زاری آنها زهر مار می‌کرد.

بعضی از بچه‌ها لباس‌های خانگی و نامناسب برای مدرسه می‌پوشیدند ولی تعداد بیشتری، که من هم از آنها بودم، کت و شلواری می‌پوشیدیم که از پشت و رو کردن پارچه‌ی کت و شلوار مستعمل پدرهایمان دوخته می‌شد و تعداد اندکی هم کت و شلوار نو می‌پوشیدند. مادرها روی یقه‌ی کت بچه‌ها نواری از پارچه‌ی سفید می‌دوختند تا یقه کثیف نشود و هر هفته آن تکه را می‌شستند، چرا که کثیف بودن آن هم بهانه‌ای برای کتک خوردن بود. بعضی از بچه‌ها اصلا کیف نداشتند و دور کتاب‌هایشان کش می‌بستند. بعضی‌ها کیف مامان‌دوز یا پاره‌پوره داشتند. کیف من معمولا نو ولی معمولی بود. دلم می‌خواست کیفی داشته باشم که قفل و کلید داشته باشد تا موقع بستن قفل، صدای «تلق» بدهد، ولی هیچگاه به آن نرسیدم. آن موقع، توپ‌های کوچک به اندازه‌ی توپ گلف مد بود. فقرا نداشتند، آنهایی که وضعشان بهتر بود توپ پلاستیکی می‌آوردند. من توپ لاستیکی داشتم که شل و ول بود و به دیوار که می‌کوبیدم تند و تیز برنمی‌گشت. دوست داشتم یکی از آنهایی را که دو سه نفر «از ما بهتران» داشتند بخرم: توپ لاستیکی سفت با روکشی از کرک نرم! و هیچ‌وقت نداشتم. مدرسه‌ی ما روی شیبی قرار داشت با باغ‌هایی در پایین آن. یک روز توپ من از دستم در رفت و گم شد و یک نصف روز مادرم باغ‌ها را گشت و پیدایش نکرد.

دو سه سال تئاتر بازی کردم. به مناسبت ساگرد «انقلاب شاه و مردم»، در حوالی ششم بهمن، چند روزی مراسم جشن و شادی و برنامه‌های خنده‌دار و مسابقه و تئاتر برگزار می‌شد. برای درست کردن سن، نیمکت‌ها را در گوشه‌ی کریدور مدرسه در دو ردیف روی هم می‌چیندند. شب موتور برق می‌آوردند و والدین هم می‌نشستند و تئاتر بچه‌هایشان را تماشا می‌کردند. موضوع نمایشنامه همیشه «ظلم و ستم خان‌ها» بود که در پایان، ناگهان «فرمان اصلاحات ارضی شاهنشاه» می‌رسید و دهقانانی که در زیر شلاق بودند هورای شادی می‌کشیدند. من دو سه بار نقش کتک‌خور را ایفا کردم: زیر شلاق ناله می‌کردم و جگر مادرم در بین تماشاگران کباب می‌شد! این‌گونه نمایش‌ها و اغراق در بزرگ‌نمایی ظلم و ستم اربابان و مبارزه با آنان بخواهی نخواهی ته‌مایه‌هایی از چپ‌گرایی را با خود به همراه داشت و شاید در گرایش بعدی نوجوانان به ایده‌های مارکسیستی بی‌تاثیر نبود. علاوه بر نمایش، من ترانه‌های «نعمت‌الله آغاسی» را هم اجرا می‌کردم: «آمنه»، «لب کارون» و… لنگ لنگان، با دستمالی سفید در دست چرخان و گاهی پیت نفتی در حال خواندن «نعمت نفتی»!

از برنامه‌های فرهنگی ما، عضویت در «سازمان شیر و خورشید سرخ» یا «سازمان پیشاهنگی» بود و من دومی را انتخاب کردم. بچه‌های شیر و خورشید لباس‌هایشان سوسولی بود و مال ما پیشاهنگان یونیفورم نظامی مشابه بسیجیان بعد از انقلاب. شیر و خورشیدی‌ها در جشن‌ها بیشتر حرکات نمایشی هماهنگ انجام می‌دادند، با پیراهن‌ها و شورت‌هایی به تناوب به سه رنگ سبز و سفید و سرخ به نشانه‌ی پرچم سه رنگ ایران. پیشاهنگ‌ها جدی‌تر بودند و رژه اجرا می‌کردند. عشق ما در هر دو گروه داشتن سوتی بود آویزان بر شانه که به کوچک‌ترین بهانه‌ای به صدا درمی‌آوردیمشان. عمده‌ی برنامه‌های این دو سازمان به برگزاری مراسماتی به مناسبت 4 آبان (سالروز تولد شاه)، 9 آبان (سالروز تولد ولیعهد) و 6 بهمن (سالروز انقلاب سفید) محدود می‌شد. در «هفته‌ی پیشاهنگی»، هر پیشاهنگی به نشانه‌ی سختکوشی و کسب درآمد باید کاری می‌کرد و من همیشه «انجیر» خیس می‌کردم تا در کوچه‌ها بفروشم ولی کسی نمی‌خرید و خودم می‌خوردم.

برگزاری اردو در آن دوران از برنامه‌های خوب و سازنده محسوب می‌شد، اگر چه واقعا سخت و دور از ذهن بچه‌های نازپرورده‌ی امروزی. در حالی که در کلاس سوم دبستان بودم، در روزهای بارانی شدید بهار، پای پیاده به اردو رفتیم. کیلومترها بارها را بر دوش خود حمل کرده، سه شبانه روز اردو زدیم. چادرها را خودمان برافراشتیم و در زیر رگبار باران در اطراف آنها شیارهایی کندیم تا آب به داخل چادر نفوذ نکند. خاطره‌ی زیبایی که به یاد دارم، صدای دلنشین و مومنانه‌ی اذان صبح یکی از آموزگاران، آقای «ارژنگ غفاری»، در تاریکی سحرگاه بود. آن زمان، نه معلم پرورشی داشتیم و نه سازمان‌های عریض و طویل فرهنگی این روزها وجود خارجی داشتند. لیکن، دین و ایمانی که از دل‌ها می‌جوشید کار خودش را می‌کرد و روح خسته‌ی ما را نوازش می‌داد. خواهم گفت که آن سروش آسمانی با ما چه کرد. منتظر باشید!

قسمت پانزدهم امان از مرگ ناگهانی

در رمان «مرگ خوش» از آثار «آلبر کامو»، شخص اول داستان یعنی «مورسو» آرزو می‌کند که موقع مرگ در حالت اغما نباشد بلکه کاملا به هوش باشد و ببیند که چگونه می‌میرد. او معتقد است که «احتضار» بخشی از نمایشنامه‌ی زندگی است که نباید از دست داد. وقتی که مرگ ناگهانی به سراغ ما می‌آید یا در آن ساعات آخر در حال اغما هستیم، نمی‌فهمیم که در اطراف ما چه می‌گذرد و چطور می‌میریم و این جهالت درد کوچکی نیست! امروزه ما دوست داریم بدون این که متوجه باشیم «ریق رحمت» را سر بکشیم و اذیت نشویم. لیکن، مرگ ناگهانی اگر چه برای خود متوفی دردناک نیست ولی برای اطرافیانی که آمادگی ندارند آزاردهنده است. به علاوه، فرصت توبه، معذرت‌خواهی، تسویه حساب، وصیت، درد دل و خداحافظی با عزیزان را از ما می‌گیرد. از همین رو، هشجینی‌ها در دعاهایشان یک جمله‌ی ثابت داشتند: «خدایا! مرا از مرگ ناگهانی مصون بدار»!

از بین مرگ‌های ناگهانی، «خودکشی» موضوعیت چندانی نداشت، در حالی که اخیرا حتی در هشجین به یک «واقعه‌ی طبیعی» تبدیل شده است. موارد کمی از خودکشی و آن هم عمدتا در بین زنان به دلیل دعواهای خانوادگی به ویژه با مادرشوهرها از طریق خوردن «سموم دفع آفات نباتی» یا «به آتش کشیدن خود با نفت» (به دلیل کمبود بنزین!) رخ داده بود. در این روش‌ها فرد معمولا دوست ندارد بمیرد و امیدوار است که اولی را با «القاء استفراغ» و دومی را با «اطفاء» ناکام بگذارند. هدف از آنها «درآوردن جز جگر» و ایجاد ترحم است تا قصد واقعی برای مردن. در یک مورد موفق، بستگان و اطرافیان متوفی با زحمت توانستند «حاج شیخ» را قانع کنند که بر «میت» نماز بخواند و او به اکراه پذیرفت. بستگان تلاش می‌کردند که مخفی‌کاری بکنند، چون مایه‌ی آبروریزی و لعن و نفرین بود که کسی زیباترین نعمت خدا (حیات) را از خودش سلب کرده، «کافر» از دنیا برود.

به توصیه‌ی روانشناسان، تهدید به خودکشی را باید جدی گرفت ولی در آن دوران اینگونه نبود و تهدیدی احمقانه تلقی می‌شد. یکی از بچه‌ها مادرش را تهدید کرد که خودش را خواهد کشت و مادر با خونسردی گفت: «به درک! اگر بمیری دست و پایت را مثل جسد سگ می‌گیرم و می‌برم پرت می‌کنم به داخل دره تا گرگ تو را بخورد و سیل هم استخوان‌هایت را ببرد! روحت هم که مستقیما به جهنم می‌رود»! سپس کنجکاوانه پرسید که چگونه می‌خواهد خودش را بکشد. پسر فکری کرد و گفت: «خودم را داخل چاه مستراح می‌اندازم»! مادر به شوخی گفت: «کار من سخت شد، چون حاضر نیستم به جسد کثیفت دست بزنم و تا دره ببرم»! لازم به ذکر است که آن موقع ها مستراح‌ها کاسه نداشتند و دهنه مستقیما به چاه باز می‌شد و در نور کافی فرد می‌توانست مسیر تولیدات خودش را از مبدا تا مقصد تعقیب بکند. بعلاوه، گاهی دهنه آنقدر بزرگ بود که بدون قصد خودکشی هم امکان سقوط آزاد برای افراد کوچک‌جثه (نانو) منتفی نبود.

مرگ ناگهانی در اثر عوامل روتین چیز عجیبی نبود. نوزادان که به طور معمول یک در میان می‌مردند یا مرده به دنیا می‌آمدند. به جز موارد اپیدمی بیماری‌های ویروسی همچون سرخک، «گاستروآنتریت» مقصر بیشترین موارد مرگ و میر کودکان در سنین زیر 3 سال بود. مادرها بیشتر برای کودکانی غمگین می‌شدند که زبان باز کرده و خاطره‌ی شیرین‌زبانی آنها را نمی‌توانستند به راحتی فراموش بکنند. در عین حال، تولید مسلسل‌وار بچه باعث می‌شد تا شادی هر کودک تازه به دنیا آمده‌ای غم کودک تازه از دنیا رفته‌ای را بپوشاند. موارد مرگ ناگهانی در اثر سقوط بهمن، سرمازدگی، مارگزیدگی، سقوط از کوه موقع چیدن ریواس، افتادن از درخت گردو، غرق شدن در رودخانه، فرو ریختن آوار، رانش زمین، افتادن از پشت بام موقع برف‌روبی و سر زا رفتن اگر چه دردناک ولی چیز عجیبی به حساب نمی‌آمدند. دلیلی برای توجیه مرگ آدم‌های بالای 70 سال نیاز نبود چون «پیر» بودند و وقت مردنشان رسیده بود. علت مرگ ناگهانی جوان‌ترها بدون علایم بیماری قبلی نامکشوف می‌ماند. حالا آیا سکته‌ی قلبی عامل بود یا سکته‌ی مغزی یا وقفه‌ی تنفسی یا شوک آنافیلاکتیک یا… خدا می‌داند. لیکن، متهم اصلی آخرین غذایی بود که فرد خورده بود. مثلا می‌گفتند «کربلایی بلقیس» عدس خورد و مرد، یا چون «مشهدی رمضان» بعد از کلی «توت» خوردن «دوغ» نخورد فوت کرد. این‌جور تفاسیر اتیولوژیک باعث می‌شد تا ما بچه‌ها همیشه نگران باشیم که مبادا غذایی که می‌خوریم بلایی سرمان بیاورد!

به علت پیشرفت تکنولوژی مواردی از مرگ های ناگهانی با علل جدید پیش آمد که منجر به وحشت خاصی شد. یکی از موارد «برق گرفتگی» یکی از هم‌وطنان جوان ما در «بندرعباس» بود. او که کارگر شرکت برق بوده موقع نصب چراغ در بالای تیر برق به پایین پرت شده بود. مورد دیگری هم بعد از کشیدن جاده‌ی هشجین به خلخال اتفاق افتاد که یکی از همشهری‌ها که مامور شهربانی در مازندران بود و داشت با ماشین پیکان شخصی اش برای تفریح می‌آمد از تپه‌ای پرت شد و به رحمت خدا پیوست. در این دو مورد، وحشت همه جا را فرا گرفته بود و انگار که تا به آن زمان کسی در هشجین نمرده بود. اگر آن عزیزان به دلایلی که پیشتر گفتم فوت می‌کردند مردم آخ هم نمی‌گفتند! در بین افرادی که ناگهان می‌مردند، دل پدرم به حال یک گروه نمی‌سوخت: مرگ شکارچیان در اثر شلیک اشتباهی یا منفجر شدن «تفنگ سر پر» یا پرت شدن از پرتگاه! او معتقد بود که مرگ حق آن عزیزان است که به حیوانات وحشی از کبک گرفته تا آهو رحم نمی‌کنند و تازه در آن دنیا کارشان زار است. به خاطر همین حرف او بود که من هم در 61 سالگی از همه‌ی کسانی که عکس پروفایل یا استوری با تفنگ شکاری می‌گذارند متنفرم! پس از استراحتی کوتاه، در مورد «آداب احتضار» و «مرگ در بستر» که آرزوی همه‌ی بزرگترهای ما بود اطلاعاتی را خدمت شما ارائه خواهم کرد.

قسمت شانزدهم آرزوی مرگ در بستری در خانه‌ی خودمان

به جرات می‌توانم بگویم که «مرگ در بستری در خانه‌ی شخصی» آرزویی همگانی بود و به اندازه زندگی شرافتمندانه اهمیت داشت. بعدها، در طول جنگ (که ربطی به بازه‌ی زمانی ماجراهای این نوشته ندارد) «مرگ ایستاده» برای «دفاع از میهن و آرمان» شاخص‌تر و با ارزش‌تر شد. تاکید می‌کنم که مرگ نه در هر بستری، بلکه در منزل شخصی جذابیت داشت. مرگ در گوشه‌ی بیمارستانی در شهری دور از بدترین انواع مرگ‌هاست. من چهار سال بهیار بوده‌ام و احتضار و حال محتضر را درک می‌کنم. آدم روی تختی در بیمارستان دراز بکشد در حالی که سیم‌ها و لوله‌هایی به او وصل کرده‌اند و دور از خانواده چشمش را بدوزد به چشم‌های بی‌حالت پزشکان و پرستارانی شبیه مکانیک ماشین، چه حسی خواهد داشت؟ با ده‌ها نفر در آخرین لحظات زندگی‌شان در بیمارستان همراه بوده‌ام، در حالی که التماس می‌کردند که با آنها کاری نداشته باشم، یا آب می‌خواستند و نمی‌دادم، یا حرف‌هایی می‌زدند که برایم مفهومی نداشت. سرانجام صدایشان بریده می‌شد، چشم‌هایشان حالت خود را از دست می‌داد، عضلات صورت‌شان وامی‌رفت  و پس از یکی دو ساعت ابتدا نفسشان و سپس ضربان قلبشان می‌ایستاد و حرف‌های ناشنیده‌شان ناتمام می‌ماند.

در خانه، رختخواب کسی را که به آخر خط رسیده، سنی از او گذشته یا بیماری از پایش درآورده بود، بدون اینکه خودش بداند، به سمت قبله می‌چرخاندند. همسر و بچه‌ها دورش را می‌گرفتند و با او حرف می‌زدند و دلداری می‌دادند. کسانی که عمر طولانی داشتند مرگشان به علت کهولت سن طبیعی می‌نمود و کسی تلاشی برای افزودن چند ماه به عمرشان نمی‌کرد. کسی به فکرش نمی‌رسید که پدر بزرگ را به شهر ببرد تا شاید چاره‌ای برای بیماری‌اش باشد. او هم بخواهی نخواهی می‌دانست که وقت رفتن است و حلالیت می‌خواست و گاهی می‌فرستاد سراغ آدم معتمدی تا دیر نشده برایش وصیتنامه تنظیم کند. همسایه‌ها در گوشی می‌گفتند که «مشهدی رضا» را رو به قبله خوابانده‌اند ولی به خودش نگفته‌اند. برای آنها احتضار خود داستانی بود که بیا و ببین. «کربلایی خانم» در حالی که نفس‌های آخرش را می‌کشید با اشاره‌ی دست می‌فهماند که می‌خواهد بچه‌هایش را ببیند. دیگران تصور می‌کردند که در آن لحظات «حضرت عزرائیل» در همان اتاق است ولی تنها به چشم محتضر دیده می‌شود. خانم‌ها که چیزی برای وصیت و به ارث گذاشتن نداشتند و اگر زبانشان بند نمی‌آمد بچه‌ها را به یکدیگر می‌سپردند. مردها هم اگر فرصتی داشتند سفارشاتی می‌کردند و اگر به صورت مکتوب وصیتی نداشتند، به زبان «توصیه‌های اقتصادی» خودشان را  مخصوصا در مورد ادای قرض‌هایشان داشتند.

«مشهدی» که زبانش بند می‌آمد، نگاه می‌کردند به پتویی که رویش کشیده شده بود که آیا تکان می‌خورد یا نه. اگر تکان نمی‌خورد، یک نفر گوشش را نزدیک دهانش می‌برد تا صدایی بشنود. بعد آینه‌ای جلو دهانش می‌گرفتند تا اثری از بخار در آن ظاهر شود یا نوری به چشم می‌تاباندند که ببینند پلک می‌زند یا مردمکش تنگ می‌شود. تا اطمینان کامل از مرگ، حرفی از مردن و ناامیدی بر زبان نمی‌آوردند، چون معتقد بودند که حس شنوایی تا آخر همچنان فعال است.

گاهی بارندگی شدید ممکن بود کندن قبر را دشوار کند. مردن در چنان زمانی اصلا موقع مناسبی نبود. حتی بعضی‌ها آن را کفاره‌ی شیطنت‌های دوران جوانی یا غصب مال یتیم می‌دانستند! اتفاق افتاده بود که قبل از اعلام رسمی مرگ، در حدفاصل رگبارهای شدید باران یا طوفان برف، چند نفر بروند و پیشاپیش قبر بکنند تا بعدا دچار دردسر نشوند! می‌شد که متوفای پیچیده در لحاف را از وسط حیاط به اتاق برگردانند به این دلیل که «ظاهرا هنوز کاملا نمرده است»! دلیل آن همه عجله برای تدفین را هنوز هم نمی‌دانم! زن‌ها و بچه‌ها را در خانه غسل می‌دادند و مردها را در غسالخانه‌ای در جوار مسجد جامع. شیعه‌ها و سنی‌ها مسجد، مرده‌شورخانه و قبرستان مجزای خودشان را داشتند. شنیده بودیم که سنی‌ها مرده‌هایشان «خیلی محکم‌تر» میشویند و کمی اذیت می‌کنند که دقیقا متوجه منظور نمی‌شدیم. ما بچه‌های کنجکاو گوشه‌ای مخفی می‌شدیم و صحنه‌ی غسل و کفن را با ترس و اضطراب تماشا می‌کردیم. تا مدت‌ها از ترس شب‌ها نمی‌توانستیم از خانه به حیاط برویم، چون می‌ترسیدیم مرده زنده بشود و ما را با خود ببرد. بوی سدر و کافور در دماغمان می‌ماند و هر سایه‌ای سایه‌ی مرگ بود.

ما مرده را تا گورستان در حالی که در تابوت بر دوش مردها و «لااله الا الله» گویان حمل می‌شد، تعقیب و مراسم خاکسپاری را از پشت چپرها تماشا می‌کردیم. مردم با ولع خاصی به نوبت روی او خاک می‌ریختند، گویا که در این کار ثوابی بود که نمی‌خواستند از آن محروم بمانند. روز بعد، دو سه نفر از پیرزنان «متخصص در خواب دیدن» وراجی را شروع می‌کردند. اگر با خانواده‌اش رابطه‌ی خوبی داشتند آن «خدا بیامرز» را خندان و شادان در باغی آباد و اگر با آنها خرده‌حسابی داشتند آن «گور به گور شده» را پریشان در دشتی بی آب و علف توصیف می‌کردند!

امروزه در مجالس ترحیم پک‌های حاوی موز و آب میوه و کیک و… را بار آدم می‌کنند، انگار که به خاطر شرایط دشوار اقتصادی کشور، «بسته‌ی معیشتی» تحویل گرفته‌ای! در آن زمان، مجالس ترحیم در روزهای اول تا سوم، هفتم و چهلم فوت به شکلی بسیار ساده برگزار و از حاضرین تنها با «چای» پذیرایی می‌شد. یکی از آرزوهای من مرگ و تدفین و ترحیم به همین شکلی است که توصیف کردم. دوست دارم دوباره در «خاک هشجین» کاشته شوم، در همان خاکی که از آن روییدم. نگذارید در «بهشت زهرا» و بخصوص در «قطعه‌ی نام‌آوران» گم شوم! بر سنگ قبر ساده‌ای جز نام و نام خانوادگی، تاریخ تولد و فوت و اسامی پدر و مادرم (هر دو) چیزی ننویسید. نه «دکتر»، نه «الحاج»! قول می‌دهید؟

قسمت هفدهم یادی از بساط دود و دم

قلیان و چپق: «قلیان» در خیلی از خانه‌های هشجین خودنمایی می‌کرد. اگر خود صاحب خانه اهلش نبود، مهمانانی که از راه دور می‌آمدند و امکان آوردن قلیان را نداشتند استفاده می‌کردند. اگر هم نداشتند، از همسایه‌ها امانت می‌گرفتند. نه تنها مردان، بلکه زنان صاحب‌جاه که به کنایه «کلانتر» (معادل مادر فولاد زره) خوانده می‌شدند با جلال و جبروت خاص قلیان چاق می‌کردند و در میان رهنمودهای خود پکی به آن می‌زدند. مردانی که نه برای تفرج و تفریح بلکه به خاطر اعتیاد دخانیاتی شده بودند و نمی‌توانستند قلیان را به همه جا ببرند، در میدانگاه و مغازه و باغ و… «چپق» چاق می‌کردند که از نظر طول و قطر و میزان دود دست کمی از خمپاره‌ی 60 میلی‌متری نداشت.

سیگار: اقشار آسیب‌پذیرتر سیگاری (چون همه آسیب‌پذیر بودند این اصطلاح را به کار بردم) از کاغذهای نازک زرورقی که مثل دفترچه‌ی یادداشت کوچکی در دسترس بود و تنباکویی که در توبره‌ی کوچکی به همراه داشتند سیگار خودشان را درست می‌کردند. برای جلوگیری از سوختن لب‌ها و خیس شدن کاغذ، به جای فیلتر از «چوب سیگار» استفاده می‌شد که در هشجین «مشرک» نام داشت (نمی‌دانم ارتباطی با محصولات دیگری مانند مومن وکافر داشت یا نه). چنین فناوری هنوز در اروپا که به علت گرانی سیگار بعضی‌ها باز هم سیگار خودپیچ (!) می‌کشند وجود ندارد. کسانی که وضعشان اندکی بهتر بود و تنبل هم بودند سیگارهای آماده‌ی تجاری بدون فیلتر مانند «اشنو» استفاده می‌کردند. بعدها اغنیا سیگارهای فیلتردار از برند «زر» و «هما فیلتردار» و «شیراز» می‌کشیدند. قیمت هر پاکت سیگار فیلتردار تولید داخل دو تومان بود. قیمت نفت که در بازارهای جهانی بالاتر رفت، از ما بهتران (از جمله بخشدار و رئیس پاسگاه و بعضی از کارمندان دیگر) شروع کردند به کشیدن سیگار خارجی به ویژه «وینستون قرمز چهار خط». آنها قوطی سیگار را جوری جابه‌جا می‌کردند که دیگران متوجه بشوند و چشمشان دربیاید. در سال 1356 قیمت هر پاکت وینستون 45 ریال بود که از اول 57 با کشیدن 5 ریال مالیات به 50 ریال (یعنی 5 تومان) افزایش یافت. توجه فرمایید که در آن سال کف حقوق مصوب کارگران روزانه 20 تومان بود یعنی برای کشیدن یک پاکت سیگار وینستون یک چهارم حقوق باید خرج می‌شد. البته در عمل کارگران فصلی و ساختمانی 10 تومان بیشتر نمی‌گرفتند. دودی‌ها سیگار را همه جا می‌کشیدند و به صغیر و کبیر رحم نمی‌کردند: در اداره پشت میز کار، در مدرسه در حین تدریس، در مسجد در حال گریه کردن، در داخل مینی‌بوس در حال خفه شدن… خیلی از بچه‌ها از محل پاتک زدن به سیگارهایی که در مراسم عروسی کنار قندان می‌گذاشتند سیگاری شدند. در ایام نوروز که به صورت مجردی (!) به پیک‌نیک می‌رفتیم، در کنار سایر اقلامی که خریداری می‌شد یکی دو پاکت سیگار زر هم از روی کنجکاوی می‌خریدیم و همگی از هفت سال به بالا امتحانش می‌کردیم!

تریاک: بعضی‌ها در باغچه‌ی خودشان خشخاش کشت می‌کردند و با تیغ زدن به گیاه آن تریاک استحصال می‌کردند که مرغوبیت چندانی نداشت. تریاک به راحتی در دسترس بود و واحد قطعات شش «نخودی» عرضه می‌شد. هر نخود معادل 192 «سوت» یعنی همان میلی‌گرم بود و قطعات هر کدام تقریبا 1.2 گرم می‌شد. امروزه حمل همان مقدار ناقابل مجازات نقدی بعلاوه‌ی پنجاه ضربه شلاق دارد! آن موقع ها معتادان بالای ۶۰ سال کارت و کالابرگ (کوپن) تریاک داشتند. در خرداد ١٣٥٤، 170 هزار معتاد برای گرفتن تریاک ثبت‌ نام کردند و مصرف افیون مورد نیاز آنان به ۱۸۰ تُن در سال می‌رسید. یکی از ضرباتی که انقلاب به شخص من زده محرومیت از این سهمیه بود که الان که 61 سال دارم تقریبا یک کیلو تریاک سهمیه‌ی خودم را از دست داده‌ام! برای گرفتن سهمیه باید دکتر گواهی می‌داد که شما معتاد هستید و اگر نبودید مجبور بودید پارتی پیدا بکنید یا خودتان را دستی‌دستی معتاد بکنید. البته آن عزیزانی که کوپن داشتند مازاد نیاز خود را که معمولا کم هم نبود به عنوان یک تجارت شرافتمندانه و کسب روزی حلال به همسایه‌های فاقد سهمیه، معتادین غیررسمی (!) و بیماران می‌فروختند. تریاکی‌ها معمولا آدم‌های محترم و متشخصی بودند و یک تار مویشان را نمی‌شد با معتادان امروزی عوض کرد. در بعضی روستاها تقریبا «همه» می‌کشیدند. وقتی مهمان عزیزی وارد می‌شد، اصرار می‌کردند که: «تو را به خدا دهانتان را شیرین کنید» و با تعارف «وافور» مجبور می‌کردند یکی دو پک بزنند که منجر به تهوع می‌شد (بعد از اعتیاد تهوع از بین می‌رود). پولدارها تریاک اعلا یا اصطلاحا «سناتوری» می‌کشیدند. معتادین فلک‌زده و فقیر به جای تریاک اریجینال از «شیره» یا «سوخته» تریاک که ارزان‌تر بود استفاده می‌کردند. اگر امکانات و تجهیزات پیشرفته (مهندس پرواز، کمک خلبان، سوخت، موتور جت و موشک) فراهم نبود، از جمله در مسافرت‌ها، عزیزان به جای «کشیدن»، تریاک را می‌خوردند. چون جذب افیون از لوله‌ی گوارش اندک است، مصرف خوراکی نیازمند مقدار بیشتری از تریاک بود که با «سبد خانوار» جور درنمی‌آمد و حال هم نمی‌داد.

قرص: بعضی از فقرای قوم در اوج اعتیاد «قرص دوریدن» مصرف می‌کردند که در هشجین به آن می‌گفتند «ایت اولدورن» (سگ کش). بعدها که فارماکولوژیست شدم فهمیدم که اسم ژنریک آن «گلوتیتماید» است که از سال 1952 میلادی تولید شد ولی به علت خطرات فراوان و اعتیادزایی در اواخر قرن بیستم در بلوک غرب و در اوایل قرن بیست و یکم در بلوک شرق ممنوع شد. انقلاب که پیروز شد (که موضوع بحث ما نیست)، تریاکی‌ها تا سال‌ها از ترس همشهری مشهور ما، «آقای خلخالی»، بدبخت شدند و با تشکیل «سازمان‌های زیرزمینی» به «عملیات چریکی» روی آوردند. جایی هم که مقدور نبود، به «والیوم» (همان دیازپام خودمان) هجوم آوردند و باعث وابستگی بیشتر کشور به «استکبار جهانی» شدند. این از دود و دم… نوبت بعدی می‌رسیم به «زهرماری‌های خوردنی و نوشیدنی» در عهد باستان.

قسمت هجدهم سور و سات خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های حرام در قصبه

گریزی هم بزنیم به بساط اطعمه و اشربه‌ی حرام در آن ایام و ببینیم اوضاع از چه قرار بوده است. تا آنجا که به «مشروبات الکی» مربوط است خدمتتان عارضم که در کل شهرستان محروم خلخال یک باب میخانه در خیابان برق در مرکز شهرستان وجود داشت. شیشه‌های آن «میعادگاه خراباتی‌ها» را با پرده و روزنامه پوشانده بودند و ما بچه‌های کنجکاو نمی‌توانستیم داخلش را دید بزنیم که آیا «زهر ماری» را داخل میل می‌کنند یا فقط «بیرون‌بر» است. در هشجین، و شاید قصبات و آبادی‌های دیگر، معدود افرادی عمدتا فقیر «نماینده‌ی سیار» بودند. ما «پوکه‌ها» یعنی بطری‌های خالی را در «کوللوک» (به معنای «خاکسترگاه»! یعنی جایی برای پس‌انداز کردن زباله‌ها) پیدا می‌کردیم. با وحشت و چندش، انگار که جسدی را جابه‌جا می‌کنیم، آنها را با چوب می‌چرخاندیم و رویشان را مطالعه می‌کردیم. محصولات یا شیک‌تر و مال «میکده‌ی قزوین» بودند یا مال «مراغه» و اصطلاحا از قماش «عرق سگی».

معدودی اهل مشروب بودند که آمارشان را از میان غیبت‌های والدین درمی‌آوردیم. بیش از نیمی از «عرق‌خورها» از کارمندان دولت و غیربومی بودند که چون حقوقشان مازاد بر نیاز بود برای کمک به «تولید داخلی» صرف این‌جور چیزها می‌شد. به طور کلی آدم‌های جالبی نبودند، چرا که کارهای خلاف دیگر از جمله قماربازی از نوع «پاپالان» و ناخنک زدن به نوامیس و بد حق و حسابی را هم در رزومه‌ی خود داشتند. از افراد بومی تعداد کمی بودند که عرق را داخل روزنامه می‌پیچیدند و با سرعت نور از «منزل ساقی» به محل مصرف می‌بردند. در آن حالت خیلی جدی‌تر رفتار می‌کردند تا دیگران جرات نکنند جلوشان را بگیرند و احیانا گند قضیه دربیاید. در بعضی عروسی‌ها که با حاشیه همراه بودند نیز مواردی از بدمستی توسط «جوانان تبهکار» گزارش شده بود. اوج بدمستی را در ایام تعطیلات نوروزی بخصوص در روز «سیزده بدر» می‌شد دید. در چند مورد بدمستی منجر به «افسارگسیختگی» عزیزان شده، دیوانه‌وار در کوچه‌ها راه می‌افتادند و بچه‌ها با سوت و کف و پرتاب سنگ در شادی آنها شریک می‌شدند. یکی دو نفر از هم‌وطنان کهنسال هم اهل عرق‌خوری بودند و چون این کار برای آدم‌های ریش‌سفید قباحت بیشتری دارد ریششان را از ته ته می‌تراشیدند. گاهی آنها را می‌دیدیم که به علت «اوردوز» و در حالت بی‌حالی پشت دیوار استفراغ می‌کنند که پدرم می‌گفت: «خاک بر سر انگار باز هم زهر ماری خورده»! این که آدم هر بار بعد از مشروب استفراغ بکند برای چه اصلا می‌خورد خدا می‌داند. بعدها که پای «آبجو قوطی» به دیار تاریخی ما باز شد، بعضی از افراد موجه با این بهانه که «دکتر» گفته است که برای «سنگ کلیه» خوب است دمی به خمره می‌زدند، انگار که حرمت آن در حد عرق نیست و «جویت» در آن بر «الکلیت» غالب است!

یکی دیگر از موارد حرام‌خواری مصرف «ماهیان حرام» یعنی «فاقد فلس» شامل ماهیان «اوزون بورون» و «اسبله» (سبیل‌دار) بود. نمی‌دانم مزه‌ی آنها واقعا چقدر متفاوت بود ولی احتمالا مصرف‌کنندگان آنها به دلیل حرام بودنشان بیشتر لذت می‌بردند. سنی‌ها بر اساس فقه خودشان آن ماهی‌ها را حرام نمی‌دانستند و حرجی بر آنان نبود ولی در حق شیعه‌هایی که برای پژوهش در زمینه‌ی کیفیت گوشت آن ماهی‌ها با آنها ایاق می‌شدند «دوست ناباب» تلقی می‌شدند! حتی همسایه‌های سنی هم سعی می‌کردند «ترانزیت» آن ماهی‌ها را به صورت عیان انجام ندهند، انگار که خودشان هم مطمئن نبودند که کارشان خلاف نیست. از این رو، ماهی‌ها را هم داخل روزنامه مخفی می‌کردند. در صورتی که روزنامه به جای گرد شدن حالت ذوزنقه‌ای پیدا می‌کرد می‌فهمیدیم که نه حاوی مشروب بلکه «اوزون بورون» است. بعد از حلال شدن این نوع ماهی در بعد از انقلاب، مردم از شور و شوق افتادند و دیگر دنبال آن نرفتند!

«گوشت خرگوش» نزد اهل سنت حلال و نزد اهل تشیع حرام است و دوستان سنی با شکار و خوردن «کباب خرگوش» (که بنا به روایات باید خوشمزه هم باشد) از این که شیعه نبودند خیلی خوش به حالشان می‌شد. البته بعضی شیعه‌ها می‌گفتند که نه «حرام» بلکه «مکروه» است که نمی‌دانم از کجایشان درمی‌آوردند و ضمنا شایعه می‌کردند که مکروه یعنی این که نصف چپ یا راست حیوان را باید دور بیاندازی و نصف دیگرش را بخوری! شواهدی از بی تقوایی بعضی شیعه‌ها از طریق پیدا شدن تکه‌هایی از گوش یا «دم خرگوش» در منزل آنان وجود داشت. با این حال، خرگوش‌های عزیز منطقه‌ی ما باید خیلی خوشحال باشند که همه‌ی ما سنی نبودیم تا ایل و تبارشان را به خاک سیاه بنشانیم!

«دنبلان» خوراکی حرام دیگری بود که برای جلوگیری از ضربه به اقتصاد منطقه دور ریخته نمی‌شد. طبق نظر مراجع عامه شیعه و سنی، خوردن دنبلان حرام است و در این مورد سنی‌ها نمی‌توانستند به ما پز بدهند. با این حال، عزیزانی از هر دو طرف برای مقاصد طبی (!) و به منظور تقویت قوای عمومی و مشارکت فعال در جنبش فرزندآوری و مبارزه با رژیم پهلوی (که نمی‌خواست ما زیاد بچه به دنیا بیاوریم) با اکراه آن عضو خبیث را کباب و به دندان می‌کشیدند. امیدوارم که آنها قبل از مرگ توبه کرده باشند تا با «نتانیاهو» محشور نشوند.

نهایتا «خوردن مال یتیم» نه تنها در آن دوره در هشجین رایج بود بلکه در تمام طول تاریخ و در همه زمان‌ها و مکان‌ها بوده است و خواهد بود. یکی از همسایه‌های ما که مرد خیلی مومنی بود هیچ‌وقت در باغ خودش نماز نمی‌خواند، چون از برادرزاده‌های یتیمش غصب کرده بود و نماز در زمین غصبی باطل است. آن خدابیامرز نماز را در بیرون باغ می‌خواند که نشان‌دهنده‌ی تقید بزرگترهای ما به «شرع انور» است و این روزها کمتر یافت می‌شود. در مورد خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های مباح در آن ایام هم «داد سخن را در خواهیم آورد» (!) تا اجانب فکر نکنند که ما چیز درست و حسابی برای خوردن نداشتیم. تمت (یعنی فعلا تمام شد).

قسمت نوزدهم خورش‌رستم، دیار خوشنامان

از شادروان استاد «محمد علی اسلامی ندوشن» نقل است که می‌گفت تنها خدمتش به زادگاهش نگه داشتن پسوند «ندوشن» در نام خانوادگی و درج آن بر روی آثارش بوده است. من کوچک‌تر از آنم که برای زادگاهم مایه‌ی افتخار باشم، ولی اگر پسوند «هشجین» برای نام من مایه‌ی افتخار نباشد، قطعا مایه‌ی ننگ هم نیست. موطن من تا به امروز کسی را که در سطح ملی (!) مایه‌ی ننگ باشد تقدیم تاریخ نکرده و هیچ اختلاسگر و قاتل زنجیره‌ای و قاچاقچی عمده‌ی مواد مخدری پسوند هشجین را در شناسنامه‌اش نداشته است. برعکس، دوستانی صاحب مقام دولتی یا مال و مکنتی بوده‌اند عموما به مدارا، برخورد انسانی و عدل و داد شهرت دارند و این یکی برای بنده مایه‌ی غرور است.

قصد من از عبارت خوشنامی در اینجا نه بلندآوازی، بلکه صرفا اسامی ما هشجینی‌هاست. بر خلاف بعضی مناطق کشور که در گذشته نام فامیل نامانوس، زشت و مایه‌ی ننگ و عار روی افراد گذاشته شده (که مجبور به تغییر آن بوده‌اند) احدی از ما از آن دست نام خانوادگی نداشته و ندارد. دلیل این کار نبوده است مگر سلامت نفس مامورین دولتی منطقه در زمان صدور نخستین شناسنامه‌ها یا آگاهی مردمی که نمی‌شد آنها را دست انداخت و یا هر دو. نام فامیل‌های عجیب و غریبی در رسانه‌ها آورده می‌شود از جمله «حمال بلند قد» یا «دلال فابریک مال» یا «انگشت به دهان» و حتی خنده‌دار تر از آنها. حتی در اروپا هم اسامی خانوادگی ناپسند روی افراد گذاشته شده است که به آن عادت کرده‌اند. یکی از همکاران من در هلند نام فامیلش مویس (Muis) بود که در «زبان داچ» به معنای «موش» است. به شوخی به او گفتم که اگر در ایران بودی آنقدر مسخره‌ات می‌کردند که هرگز نمی‌توانستی دکتر بشوی و در دبستان ترک تحصیل می‌کردی!

علی‌ایحال، نام خانوادگی هشجینی‌ها روی اصول خاصی صادر شده است که در موردشان صحبت می‌کنم. یادآوری این نکته لازم است که وضعیت در سایر روستاهای بخش «خورش‌رستم» که هشجین مرکز آن است نیز از همین قرار است، لیکن من بیشتر با مرکز آشنایی دارم و اگر از دیگران نامی نمی‌برم به معنای تفاوت بین آنها نیست.

نام خانوادگی بیشتر مردم هشجین از افزوده شدن «ی» به آخر نام پدران متوفای آنها در زمان صدور شناسنامه در کشور ساخته شده است: «غفاری، آقایی، صادقی، رمضانی، طاهری، شریفی، مظفری، سبحانی، محمدی، هاشمی، پیمانی و…». نام خانوادگی سادات متناسب با سیادت آنان عبارت است از «علوی، میرمجیدی، ملکوتی و…». تعدادی نیز ریشه در منشاء زیستگاه قبلی آنان دارد: «تهرانی، اصفهانی، عراقی (از اراک یا عراق عجم) و…». جالب این که گروه بزرگی از مردم ما نام‌های خانوادگی بر اساس ویژگی‌های والایی دارند که شاید در پدر بزرگ‌های آنان جلوه‌گر بوده: «نیک‌صفت، نیک‌سیرت، نامدار، پاک‌نفس، رستگار، حق‌شناس، هوشمند، حق‌گو و…». بعضی موارد نیز نام‌ها از نگاهی زیبایی‌شناسانه حکایت دارند: «آدینه، پرورش و…». تعدادی نیز به خاطر شغل پدر بزرگ‌ها انتخاب شده اند: «کشاورز، آسبان، دهقان و…». یک بار دیگر تاکید می‌کنم که حتی یک نام خانوادگی زشت در میان ما نیست که نیست و این خود از عجایب است!

اسامی کوچک ما هم اکثرا از خوش‌ذوقی، ادب‌دوستی، دیانت و فرهنگ‌پروری والدین ما منشا گرفته است. تعدادی از اسامی پسرانه‌ی بسیط ایرانی و اسلامی نسل من از این قرارند: «ساسان، رضا، وحید، منوچهر، هوشنگ، عمران، تقی، فریدون، سهراب، عباس، جابر، گشتاسب، طهماسب، هاشم، علی، گودرز، گرشاسب، صداقت، آیت، سجاد، فرهنگ، افراسیاب، اورنگ، ارژنگ، جواد، زاهد، جاهد، جاوید، مهران، داود و…». حتی در مورد اسامی مرکب مذهبی هم بچه‌ها اسم‌هایی همچون محمدتقی و کرم‌علی داشتند، ولی گداعلی یا گرگ‌علی نداشتند! اسامی دخترها هم آهنگین و امروزی بودند، چه اسامی مذهبی و چه اسامی ایرانی و ترکی آنها که چند تایی از آنها را ملاحظه می‌کنید: «سهیلا، زهرا، گیتا، پروین، فریبا، افسانه، فرزانه، شهلا، فرح، فرحناز، طاهره، مارال، گیسو، زینب، سودابه، طرلان، فاطمه، معصومه، سیمین‌رخ و سیمین‌بر (با تلفظ محلی سمررخ و سمنبر) و…».

در اواخر دهه‌ی شصت، نخستین کنکور سراسری اعزام دانشجو به خارج برگزار شد. بعد از اعزام من به هلند، برادرم در سال 1371 برای پیگیری کارهایم به معاونت دانشجویی وزارت علوم رفته، اسمم را که داده بود، کارشناس پرسیده بود که منظورش «صادقی هشجین» است؟ وقتی جواب مثبت شنیده بود، گفته بود: «این هشجین کجای این مملکت است و مگر چقدر جمعیت دارد که این تعداد قبولی در آزمون داشته»؟ و سپس از لیست اسم برده بود: «صادقی هشجین، غفاری هشجین، دهقان هشجین، کرمی هشجین، مظفری هشجین و محرابی هشجین»! آنها نه با «بورس‌های اعطایی»، «بورس دولت‌ها» یا «سهمیه‌ی مربیان»، بلکه طی رقابتی تنگاتنگ در آن آزمون پذیرفته شدند. ما اینیم! به نان جوین قناعت می‌کنیم، ولی نام خود را به نامردی نمی‌آلاییم. «زنده باد هشجین»!

قسمت نوزدهم – میراث خوش‌نویسی و انشاء خوب

دل یکی از دوستان «زمخت» به حالم سوخته بود و به جای این که مرا به نوشتن تشویق، و تحسینم بکند که چقدر برای این کار فرهنگی وقت می‌گذارم، به من گفت: «دکتر! تو بیکاری اینقدر برای این کارها وقت تلف می‌کنی»؟ جواب من این بود که: «من روزی 8 ساعت کار می‌کنم، 8 ساعت می‌خوابم و 8 ساعت هم عشق و حال می‌کنم که نوشتن بخشی از آن است. این کار را نکنم پس چکار بکنم؟ بروم یکی دو شیفت اضافه کار بکنم که چه»؟ در ادامه با زیر پا گذاشتن نزاکت عرض کردم که: «مردی که خودش را برای دیگران پاره و شب و روزش را مثل برده کار بکند آخر و عاقبت خوبی ندارد. معمولا عروس یا داماد، یا هر دو، ماترک آن عزیز از دست رفته را می‌خورند و به روحش آفتابه برمی‌دارند»! بد که نگفتم؟!

علی‌ایحال، این که خداوند اولین آیه‌ای را که به پیامبر نازل کرد که «بخوان به نام خدایت که آفرید»!… منظورش این نبود که هی بخواند و هی بخواند و دیگر هیچ. بالاخره باید تولید هم داشته باشد یا نه؟ بنویسد یا نه؟ بعضی‌ها هستند که در طول عمرشان پانصد تا کتاب رمان و تاریخ و فلسفه‌ی کلاسیک را می‌خوانند، ولی مثل آدم‌های خسیس نم پس نمی‌دهند. آن عزیزان بدون اینکه یک صفحه از دانسته‌های خودشان را در مسائل اجتماعی یا سیاسی یا فرهنگی متناسب با شرایط روزگار به اطرافیان هدیه کنند، جان به جان آفرین تسلیم می‌کنند. مگر نه این که خداوند از ما تعهد گرفته که در مقابل گرسنگی مظلوم و سیری ظالم ساکت نباشیم؟ اگر نگوییم و ننویسیم، به چه درد این آفرینش می‌خوریم؟ البته منظورم آدم‌هایی هستند که می‌توانند و گر نه خداوند بیشتر از وسع بنده از او طلب نمی‌کند.

اگر ریا نباشد باید خدمت با سعادتتان عرض کنم که من خط نسبتا خوب و نیز انشاء نسبتا درست خودم را مدیون پدر عزیزم هستم. هر وقت در مدرسه (تا پایان راهنمایی) انشایی می‌نوشتم و جهت خوشحال کردن برایش می‌خواندم به صورت «نرم‌افزاری» به سرم می‌کوبید که: «این آشغال دیگر چیست که نوشته‌ای»! در جای خودش خواهم گفت که من در طول عمرم تنها یک بار از پدرم تنبیه «سخت‌افزاری» دریافت کرده‌ام و نه بیشتر. همین روش تربیتی ایشان بود که باعث شد تا من بیچاره با تمرین و ممارست آنقدر نوشتم و نوشتم که فوت آب شدم و آنقدر وسواس دارم که اشتباهات مختصر نشانه‌گذاری را هم بر خودم نمی‌بخشم.

ما بچه که بودیم ترکی را در حد آیلتس 8 خوب یاد گرفتیم و چون پایه‌ی زبان مادری‌مان اوکی بود فارسی را به عنوان زبان خارجی یعنی (FFL) که مخفف Farsi as a Foreign Language است هم بعدا در مدرسه در همان حد یاد گرفتیم. بعضی از ما به جایی رسیدیم که عزیزان فارس باید بیایند و از ما زبان فارسی یاد بگیرند. امروزه بعضی از ترک‌ها در استان‌های شمال غرب کشور برای این که بچه در مدرسه دچار مشکل نشود (!) خودشان در خانه زبان فارسی غلط را با «لهجه‌ی زینال‌آبادی» به او آموزش می‌دهند. آنها نهایتا آدمی درست می‌کنند که معلول و معیوب به نظر می‌رسد. آدمی می‌شود که ترکی بلد نیست و اگر برود آلمان، اسپانیا، فرانسه، استانبول، مسکو و… نمی‌تواند از یک افندی استانبولی آدرس جایی را بپرسد. بعد فارسی را هم با لهجه‌ی بد یاد می‌گیرد چون پایه‌اش از ابتدا در خانه بد است و بدون مشارکت جدی در زندگی تعداد کمی از لغات فارسی را یاد می‌گیرد. پسر من با روش تربیتی خودم الان ترکی خودمان را جوری صحبت می‌کند که انگار در «قره‌باغ کوهستانی» به دنیا آمده، فارسی را جوری که انگار بچه‌ی «دروازه دولت» است، ترکی استانبولی را به نحوی که گویی نافش را در «توپ‌کاپی استانبول» انداخته‌اند و انگلیسی را هم جوری سلیس که آدم فکر می‌کند با نوه‌های مرحوم مغفور «ملکه الیزابت» هم‌مدرسه بوده!

ما در هشجین آدم های خوش‌خط در حد استاد و خوش‌نویس حرفه‌ای زیاد داشتیم و هنوز هم داریم. پدر خود من هم خوش‌خط است. او «علی‌جان» نام دارد و در کودکی به خاطر ادبیات و نگارش عالی‌اش لقب «میرزاجان» دریافت کرده است. با فرض این که آن لقب چیزی کمتر از «کنت یا شوالیه» نبوده، مرحوم مادر بزرگم تا آخرین روز عمرش به همین نام صدایش می‌زد. طرف‌های ما هر کس فضیلت یا رذیلتی داشته باشد به یکی از بستگان شاخصش نسبت می‌دهند. مثلا اگر بگویید «ویدا خانم آشپزی‌اش خوب است»، می‌گویند «باید هم باشد، عمه‌ی با سلیقه‌ای مثل خدابیامرز شکوفه خانم باید هم چنین برادرزاده‌ای داشته باشد». یا اگر پسری خوش‌صدا باشد می‌گویند «باید هم باشد. مگر نوه‌ی مرحوم ملا حمدالله نیست که قاری قرآن بود»؟ لابد اگر کسی هم از من تعریف مختصری بکند می‌گویند «باید هم این‌طور باشد. مگر پسر میرزاجان نیست»؟ خلاصه این که انگار نه انگار که آموزش هم تاثیری در این امور داشته باشد، همه چیز به ژنتیک نسبت داده می‌شود.

در قسمت آتی این بحث را بیشتر باز خواهم کرد. فعلا شما را دعوت می‌کنم به مرور فهرستی از هشجینی‌هایی که در یکصد سال گذشته در خوش‌نویسی (ریز یا درشت) صاحب سبک و نام بوده‌اند یا هستند (با فاکتور گرفتن از آقا و خانم و حاجی و غیره). همشهری‌های عزیز باید (از نوع بایدهای حاکمان کشور) کمک کنند تا اینگونه فهرست‌ها را کامل‌تر بکنیم.

زنده‌یادان (خدا بیامرزدشان): محجوبه جودت، میرزا خسرو، پرویز و مشهود پورعطاء، ابومحمد، احمد و محمود صمیمی، سید یحیی مرتضوی، سعدالله اسدی (افندی)، غلامعلی صدیقی، ذبیح‌الله و حفظ‌الله غفاری، انوشیروان صابر، شیخ عبدالقیوم عراقی، محمد رضا پاشاپور، میرزا رحیم صبوری، طهمورث ثاقب، سید رضا دانشور، سید عقیل؟

زنده‌بادان (خدا نگهدارشان): عبدالرحمان اسدی، سید احمد مرتضوی، حسام‌الدین آذربراء، شیخ حکمت‌الله رمضانی، حجت‌الله میرمجیدی، بیگ‌محمد الیاسی و علی‌جان صادقی (با اجازه بزرگ‌ترها)

قسمت بیستم یادی از ستارگان آسمان علم و فرهنگ

در سال 1261 خورشیدی (یعنی 142 سال پیش) کودکی در «هشجین» چشم به دنیا گشود که نامش را «عبدالوهاب» گذاشتند. او در عنفوان جوانی به شاعر، عارف، آموزگار، طبیب و ریاضی‌دان بزرگی تبدیل شد و مردم لقب «میرزا وهاب» را بر او انتخاب کردند. کودکان روستا اعم از پسر و دختر را دور خود جمع کرد و به آنان قرآن و گلستان و بوستان و ادبیات فارسی و ریاضیات آموخت. به عنوان یک شاعر، تخلصش را «مخمور» نهاد. دو تن از نوادگان ایشان که همچنان چراغ آن خانه را روشن نگه داشته‌اند، هم نام‌های «عبدالوهاب و مخمور پاشاپور» را دارند که اولی حق دبیری ریاضیات را بر گردن من داشته است. «خان منطقه» که از «آموزش دختران» برآشفته بود، ابتدا او را به مدت دو سال به روستای «کرنق» و سپس به روستای «نوده» تبعید کرد. او در آنجا هم دست از تلاش برنداشت و دختر و پسر را دانش آموخت.  از این رو، در کنار هشجین، روستای «کرنق» و بخصوص «نوده» آکنده شد از افراد خوش‌خط و اهل شعر و ادب و ریاضیات، متمایز از سایر روستاها، که هنوز هم آثار آن برجاست. وی در 44 سالگی در سال 1305 و همزمان با جلوس «رضا شاه» به سلطنت دار فانی را وداع گفت. آثار خطی ایشان متاسفانه منتشر نشده، اگر چه نزد بستگانش محفوظند. در مطلع این بخش، شعری از او با خط خودش را تقدیم حضور می‌کنم تا شما را باور آید که سخن به گزافه نگفته‌ام. دو مورد از آثار ایشان به اسامی «ریاض‌السرور» و «شراب‌الطهور» از برجسته‌ترین آثار ادبی و عرفانی هستند و نیازمند یاری عزیزانی که می‌توانند در انتشار آنها همت کنند. او در آسمان بی‌فروغ ما درخشید و سطح فرهنگ نیاکان ما را بالا برد تا نشان دهد که «با یک گل هم بهار می‌شود». خدایش بیامرزد.

خیلی از مردان ما در دهه‌ی چهل عموما اهل فرهنگ و ادب و دارای قریحه‌ی طنز سترگی بودند که از خواندن آثار «سعدی و عبید زاکانی و میرزا علی اکبر صابر» حاصل می‌شد. عجیب این که حتی بی سوادان نیز مسلط به خطی عجیب و غریب بودند که برای حساب و کتاب بدهی‌های مردم در دفاتر خودشان استفاده می‌کردند. هیچ‌کدام از افرادی که هنوز هم اطلاعاتی در مورد آن نوشتار دارند نمی‌دانند که آن خط چه بود و از کجا منشا می‌گرفت! هم به خط ارمنی شباهت داشت، هم به خط میخی و هم حتی به حروف آسیای جنوب شرقی! اگر «جبهه‌ی مقاومت» از آن خط در مکاتبات استفاده کند، بعید است که اسرائیلی‌ها بتوانند از آن رازگشایی کنند! در جبهه‌های «جنگ ایران و عراق»، اگر دو نفر «هم‌وطن تات» از بخش ما بی‌سیمچی می‌شدند، نیازی به استفاده از کدگذاری نبود، چون عراقی‌ها فکر می‌کردند که آنها الکی حرف می‌زنند و دستشان انداخته‌اند!

کسبه برای حساب و کتاب و جمع و تفریق (و شاید هم ضرب و تقسیم که مطمئن نیستم) آنچنان ماهرانه و با سرعت از «چرتکه» استفاده می‌کردند که آدم مات می‌ماند. جمع بستن دو سه عدد چند رقمی را به صورت ذهنی انجام می‌دادند و تنها برای محاسبات پیچیده‌تر به «چرتکه» رو می‌آوردند. امروزه، بعضی سوپری‌های جوان، با مدرک «فوق لیسانس مدیریت کسب و کار»، برای جمع بستن دو قلم کالا مثلا شیر به مبلغ 40 تومان و ماست به مبلغ 70 تومان نمی‌توانند مخشان را به کار گیرند و از ماشین حساب استفاده و گاهی هم به نفع خودشان اشتباه می‌کنند!

اگر چه وضعیت کارمندان دولت و حتی آموزگاران در مقایسه با کارگران و کشاورزان بد نبود ولی معلمین همیشه هشتشان گرو نه‌شان بوده است. با این حال، معلمی شغلی شریف و بسیار ارزشمند تلقی می‌شد به نحوی که دخترها برای زدن مخ آن جوانان و بخصوص «سپاهیان دانش» سر و دست می‌شکستند. آموزگاران به خاطر نیاز مالی به کارهای نامناسب رو نمی‌آوردند. آنها با جیب‌های خالی، پزشان عالی بود و قسمت مهمی از حقوقشان را به خریدن کت و شلوار و کراوات و کفش ورنی و عطر و ادکلن و صد البته کتاب اختصاص می‌دادند. بیشتر بچه‌ها دوست داشتند وقتی بزرگ شدند معلم بشوند. ما که می‌دانستیم آنها از حمل بعضی مایحتاج از مغازه به منزل معذب هستند، با کمال افتخار آن کار را برایشان انجام و در رزومه‌ی خودمان قید می‌کردیم! برای پی بردن به وضعیت مالی معلمان، داستان‌های منتشر شده در دهه‌ی 40 از جمله کتاب‌های «جلال آل احمد» را می‌توان توصیه کرد.

در سال 1340 حقوق آموزگاران ماهانه تقریبا پانصد تومان بود، در حالی که افراد هم سطح دبیران در «شرکت نفت» و بعضی مراکز درآمدزا و رانتی بع پنج هزار تومان (یعنی ده برابر) هم می‌رسید. در روز 12 اردیبهشت 1340 و بدون هماهنگی با من (چون هنوز به دنیا نیامده بودم)، معلمین تهرانی در مقابل «مجلس شورای ملی» تظاهراتی برای احقاق حقوق خود راه انداختند. پلیس به آنها حمله کرد که طی آن «ابوالحسن خانعلی» (دبیر جوان 29 ساله) که طفل معصوم تازه «دکترای فلسفه» گرفته بود شهید شد. «شاه» معمولا از یک عطسه‌ی مخالفین هم می‌ترسید و گاهی تسلیم و گاهی فرار را بر قرار ترجیح می‌داد. کلفتی پوست او یک صدم پوست بعضی از عزیزان امروزی نبود. به همین خاطر، بلافاصله رهبر اپوزیسیون یعنی «دکتر محمد درخشش» را به «وزارت فرهنگ» منصوب و در تقویم رسمی،  «12 اردیبهشت» به عنوان «روز معلم» درج، آن روز برای مدارس تعطیل رسمی شد. آب‌ها که از آسیاب افتاد، «وزیر» در تیر سال بعد عزل شد. «روز معلم» چند سالی گرامی داشته شد، ولی حکومت یواش‌یواش طفره رفت و گفت که «اصلا روز معلم نمنه‌دی»؟ بعد از انقلاب، «گروه فرقان» در روز 11 اردیبهشت سال 1358 «استاد مرتضی مطهری» را به شهادت رساند. این بود که مسئولین ما یادشان آمد که بد نیست دوباره روز معلم این بار به نام او احیاء کنند، بدون اینکه نامی از «دکتر خانعلی» برده شود.

معلمین ما منشاء آگاهی، دیانت و صداقت بودند. درست است که گاهی بعضی از آنها به علت زبان‌درازی اهل منزل عصبانی شده و در مدرسه ما را بی‌خودی کتک می‌زدند، لیکن ما آنها را می‌بخشیم تا خدا هم ما را ببخشد!

قسمت بیست و یکم وای از مادرهای عاشق! (بخش اول)

پریشب ساعت یک به رختخواب رفتم. به ذهنم رسید که در مورد «مادرهای آن سال‌ها» هم مطلبی بنویسم. ناخواسته به یاد مادرم افتادم. او ده سال پیش عمرش را داد به شما. مادر در کودکی خطاپوش ما بچه‌هایش بود و آنچه را که او از ما می‌دانست، اگر پدر می‌دانست گوشمان بزرگ‌ترین تکه‌ی بدنمان می‌شد! بعدها که بزرگ‌تر شدم، دعاهای او معجزه می‌کرد. هر وقت مستاصل می‌شدم، مثل مریضی که دکترها جوابش کرده باشند، به او زنگ می‌زدم و بدون توضیحی می‌خواستم دعایم بکند. قبل از این‌که دعا بکند یا اثری از آن ظاهر شود، آرامش عجیبی پیدا می‌کردم که بر تصمیم من کارگر می‌افتاد. بعلاوه، اثر هم می‌کرد! شش ماه از مرگ او گذشته بود و در اتوبان زنجان به قزوین رانندگی می‌کردم، کلافه و سردر‌گم، مستاصل، با احساس عمیقی از بی‌چارگی و ناتوانی. به او زنگ زدم ولی گوشی‌اش خاموش بود! آخر او که نمی‌توانست از آن دنیا جوابم را بدهد، ولی من باورم نمی‌شد که مرده است. مادر که نمی‌میرد! او روح من است و من همچنان زنده ام، پس او هم زنده است.

در رختخواب غلطیدم و نتوانستم تا ساعتی بخوابم و این بار به یاد رویایی از او افتادم که چند ماه پیش دیده بودم: از در خانه وارد شد. سلام کرد و گفت «پسرم! به خواهرهایت بگو برای من گریه نکنند. من مردم، چون کاری برای انجام دادن نداشتم». خداحافظی کرد و رفت. با یادآوری آن، بیچاره شدم. یعنی مادر خوب من، عشق من، همه چیز من… فقط برای این خلق شده بود که کاری بکند؟ بار ما را به دوش بکشد؟ بچه به دنیا بیاورد؟ و شادی کودکانش تنها مایه‌ی دلخوشی‌اش باشد؟ یعنی وقتی ما صاحب شغل و خانواده شدیم، کار او تمام شد؟

صبح ساعت 8 کلاس داشتم و تا ساعت پنج و نیم چند بار متاثر شدم و یک لحظه هم خوابم نبرد. بعد پا شدم و زودتر از همیشه در 35 سال استخدامم به دانشگاه رفتم. آن شب تقریبا تنها شبی بود که اصلا خوابم نبرد. در طول 5 سال گذشته، من هیچ شبی را دچار بدخوابی مختصر هم نشده‌ام. هر جا که بخواهم، بعد از ظهرها که از سر کار برمی‌گردم بر روی فرش، جایی اگر معطلی داشته باشم پشت فرمان، در محل کارم روی سه تا صندلی که کنار هم چیده‌ام و ماه‌ها در جبهه‌ها بر روی بالشی از سنگ و کلوخ که رویش پتوی سربازی می‌انداختم… آدم چرا باید نتواند بخوابد؟

چرا باید نتوانی بخوابی وقتی که از مرگ نمی‌ترسی؟ وقتی که توکلت به خداست! وقتی که به کسی بدهکار نیستی که نگران باشی! وقتی که به کسی ظلم نکرده‌ای که عذاب وجدان بکشی! وقتی که با دیدن شور و شوق کودکان کار و کول‌برها و زباله‌گردها به زندگی می‌فهمی که هنوز روزگارت بد نیست! آن شب «مادرم» نگذاشت بخوابم. امان از دستت مادر! هرگز باورم نمی‌شد که این‌قدر دوستت داشته‌ام. هرگز باورم نمی‌شد که آدم این‌قدر محتاج داشتن مادر است، حتی در این سنین بین میانسالی و پیری!

در آن چند ساعتی که به اندازه‌ی سه شب بر من گذشت، کلمات و جملات نوشته‌ای را که در تقدیمتان می‌کنم از ذهنم رژه رفتند. آنچه مبرهن بود این که فتیله‌ی طنازی را پایین بکشم و پاس مادرها را بیشتر از دیگران نگه دارم. فکر کردم بهتر است ابتدا کلیاتی در باره‌ی «زن» و «مادر» ارائه دهم و بعد بپردازم به زنان و مادران در آن سال‌ها. اگر آن مادرها را به تصویر بکشم، شاید بعضی زن‌ها شک کنند که آیا خودشان هم مادر هستند یا نه!

من در گذشته به شدت طرفدار «حقوق زنان» بودم. الان هم هستم ولی با مختصر تفاوتی. به خاطر همین علاقه و مراقبت از همسر زمین‌گیرم، در سال 1374، رادیو 3 هلند مصاحبه‌ای با من داشت و ضمن معرفی و تقدیر، جایزه‌ی خوبی هم دریافت کردم. بعدها که به ایران برگشتم، به پاس همین ارادتم، شدم تنها عضو حقیقی مذکر «کمیته‌ی بانوان استانداری آذربایجان غربی»! شک کردم که نکند زن شده باشم و خودم نمی‌دانم!

من زن‌ها را موجوداتی آسمانی می‌پنداشتم و بری از گناه. شاید این نگاه از مادران رنجدیده‌ی ما در هشجین به من تلقین شده بود. بعدها که بیشتر در معرض زندگی‌های دیگران قرار گرفتم، متوجه شدم که زن‌ها هم مانند مردها در وجودشان دو «وجه رحمانی (نفس لوامه)» و «وجه شیطانی (نفس اماره بالسوء)» دارند. اگر مردی پیدا می‌شود که با قساوت تمام کودکان و نوزادان بیمارستانی را بمباران کند، زنی هم پیدا می‌شود که پادشاهی را وا دارد تا برادران خودش را بکشد و بر چشم‌های پسرانش (به جز دردانه‌ی آن زن) میل بکشد و کورشان کند. اگر مردی دسیسه می‌کند تا اموال کودکان یتیم خانواده را غصب کند، زنی هم پیدا می‌شود که رابطه‌ی بین همسر و خانواده‌اش را به گند بکشد. در محیط کار، مدیران تبهکار از زن و مرد وجود دارند. اگر مردی خیانت می‌کند، لابد شریک مونثی در این معامله‌ی شنیع حضور دارد… پس مرد و زن چه فرقی دارند؟

زن‌ها در «مقام مادری» دربست در اختیار «وجه رحمانی» وجودشان هستند و نیز در مقام «عشق». اگر فرزندشان را با یک کامیون مواد مخدر بگیرند یا بیست نفر را کشته باشد یا جاسوس بیگانگان بشود، می‌گوید که «دوست ناباب» از راه به درش کرد، غافل از این که کس ناباب‌تر از فرزند او نبوده است. «زن عاشق» حتی شوهر خیانت‌کارش را با دل‌شکستگی تمام می‌بخشد و اشک‌ریزان می‌گوید: «شوهر من آدم صاف و ساده‌ای است… آن سلیطه زیر پایش نشست و منحرفش کرد. من زن هستم و زن‌ها را بهتر می‌شناسم»! در داستان «نیه توچکا» نوشته‌ی «فیودور داستایفسکی» می‌خوانیم: «واي از زن عاشق! حتي گناهان و زشتي‌هاي معشوقش را هم مي‌پرستد! در آن حدي که خود مرد هم نمي‌تواند جناياتش را بدان گونه که زني عاشق برايش تبرئه مي‌کند، تبرئه کند».

این توضیحات را هم‌اینجا داشته باشید تا برگردیم به مادرهای و زن‌های دهه‌ی چهلی! هستید که؟

قسمت بیست و دوم وای از مادرهای عاشق! (بخش دوم)

دوستانی که قسمت‌های مجزای داستان را دریافت می‌کنند، گاهی به جای پیام یا مفهوم با شکل آن درگیر می‌شوند. حتی فکر می‌کنند که من پیرمرد دارم از غصه‌هایم صحبت می‌کنم و دلداری‌ام می‌دهند! باید بگویم که در این نوشتار، من خودم محور هیچ چیزی نیستم. سلبریتی یا آدم مهمی نیستم که بخواهم بیوگرافی بنویسم. مگر مردم چه علاقه‌ای دارند که کتابی را بخوانند با عنوان و یا موضوع «زندگینامه‌ی استاد گودرز صادقی هشجین دامه افاضاته»! چنین کتابی را فقط خودم باید بخرم و چندتایی به دوستان و فامیل اهداء کنم که بگذارند در تاقچه و بگویند که این نوشته‌ی «مشهدی گودرز» است (اسمی که مدت‌ها به آن مشهور بودم). وقتی از مادر می‌گویم یا حتی مادرم، منظورم خیل عظیم مادران آن دوران است که اکثریت‌شان زندگی‌ای سخت‌تر از مال ما داشتند. در این قسمت هم، نام مفرد «مادر» یعنی «مادرهای قدیمی»، نه مادر خودم. بگذریم… برگردیم به ادامه‌ی ماجرا:

بچه‌ها مادر را پیر می‌انگاشتند. در سی سالگی، بدون احتساب سه فرزند از دست داده، از چهار بچه‌ی قد و نیم‌قد مراقبت می‌کرد. دست‌هایش همچون دست شوهرش کبره بسته بود. موهایش بوی دود زغال چوب و تزک و نان برشته را می‌داد. در زمستان سرد و یخ‌زده، لباس‌های شش نفر را می‌شست و تک‌تک روی بخاری خشک می‌کرد. حال به هم زن‌تر و شاق‌تر از آن، شستن کهنه‌های کثیف نوزاد و استفاده‌ی دوباره از آنها بود. غذا می‌پخت و ظرف می‌شست و نان در تنور درست می‌کرد و یکی از بچه‌ها را که نوبت مریض شدنش بود تر و خشک می‌کرد. حمام کردن بچه‌ها در انبار و با آبی که به سختی می‌آورد و گرم می‌کرد مکافاتی بود و بردن آن همه بچه به حمام عمومی در روزهای جمعه فلاکتی دیگر. دخترها که همیشه با او بودند و پسرها هم تا زمانی که سر و صدای زن‌های دیگر بلند نشده بود به حمام زنانه می‌رفتند! با این حال، مثل مرغ کرچی که از خوابیدن روی تخم‌هایش احساس غرور و اقتدار می‌کند، به چهار بچه‌اش می‌نازید. بعد با خودش فکر می‌کرد که اگر «جعفر» دو ساله‌اش پارسال نمرده بود، الان پنج تا بچه داشت که سه تایشان پسر بودند و روی خواهر شوهرش را کم می‌کرد. ناگهان می‌زد زیر گریه و کسی نبود که سرش را روی شانه‌اش بگذارد. آن موقع‌ها شانه‌ی پدر برای این کار مصرفی نداشت، برای حمل گونی گندم و جو و هیزم به کار می‌رفت.

مادر هیزم می‌شکست، ترشی می‌انداخت، میوه‌ها را برای زمستان در مقابل آفتاب خشک می‌کرد. به ساز پدر می‌رقصید و لباس‌هایش را اتو می‌کرد. سالی چندین روز نمای بیرون و داخل خانه را گل سرخ و سفید می‌مالید. اگر دامدار بودند حیوان‌ها را می‌دوشید و ماست و پنیر و کره و دوغ و کشک درست می‌کرد. اگر باغ داشتند میوه می‌چید و یونجه درو می‌کرد. برای بچه‌ها لباس پشمی می‌بافت و با وصله‌پینه کردن لباس‌های مندرس، آنها را دوباره زنده می‌کرد. اگر همین‌جوری بنویسم، خودش کتابی می‌شود. خلاصه کنم که «مادر یک زن خانه‌دار نبود، قامتی بود خمیده در زیر بار زندگی».

مادر دو سه دست لباس بیشتر نداشت که با آنها در خانه و بیرون به یکسان ظاهر می‌شد. معمولا با همان لباس می‌خوابید، با کمی تخفیف و درآوردن لباس رویی. در خانه هم روسری بر سرش داشت، مخصوصا اگر پدر شوهر هم با آنها زندگی می‌کرد. پدرشوهرها عنق بودند و پدر جرات نداشت پیش او بچه‌هایش را نوازش کند. با اینحال، پدرشوهر ستون زندگی بود و تا زنده بود، مادر را «عروس (گلین)» صدا می‌زد تا متوجه نشود که چقدر متلاشی شده است.

مادر یادش نبود که مهریه‌اش چقدر است و اصلا قباله‌ی ازدواجش کجاست. از «حقوق زن» خبری نبود و مهریه هم مفت نمی‌ارزید چون به نرخ روز محاسبه نمی‌شد. چیزی درمالکیت مادر نبود و توقعی نداشت که پدر نصف خانه را به اسم او بزند. فرقی هم نداشت که به اسم چه کسی باشد، چون اگر پدر می‌مرد بچه ها مثل امروزی‌ها نبودند که خانه را به فروش بگذارند. تازه… مگر چقدر می‌ارزید که کسی طمع کند؟

مادر گاهی با پدر دعوا می‌کرد. بیشتر موارد دلیل دعوا فشار به پدری با جیب خالی برای خرید کیف و کفش و کلاه و شال گردن و دفتر و مداد برای بچه های محصلش بود. گاهی هم دعوا سر این بود که «تو که برای زنت پول نداری خرج کنی، پس چطور برای خواهر …ت روسری خریده‌ای»؟ دعوا سر روسری بود و نه بیشتر. مادر نمی‌گذاشت اقتدار بابا پیش بچه‌ها ضایع شود. از او غولی می‌ساخت تا بچه‌ها او را «قوی‌ترین مرد جهان» بدانند. مادر بذر محبت به پدر را در بچه‌ها می‌کاشت و به پسرش می‌گفت: «هر وقت بابا به مسافرت می‌رفت، تو مریض می‌شدی»! و امروزی‌ها می‌گویند «هر وقت تو مریض می‌شدی، بابا میرفت مسافرت»!

مادر دو دست لباس برای جشن و عروسی هم داشت: یکی سنتی (تومان کوینک) و دیگری از پارچه‌ی زری‌دوزی و براق عین آینه. شادترین روزهای زندگی‌اش، روزهای سوم و سیزدهم و بیست و سوم فروردین بود. ما سه روز نحسی داشتیم نه یکی. پیراهن شیکش را برای صدمین بار از بقچه درمی‌آورد و با اتو زغالی صاف و صوف می‌کرد. یک جفت کفش پاشنه بلند هم از با ارزش‌ترین دارایی‌هایش بود. زن آرایشگر می‌آمد و صورتش را بند می‌انداخت و ابروهایش را برمی‌داشت. مادر از صندوقچه چند تا ماتیک و سرخاب و سفیدآب و مانیکورش را که گاهی تقریبا خشک شده بودند درمی‌آورد و خودش را بزک می‌کرد. موهایش که پف می‌کرد و کفش‌های پاشنه بلند نیم‌داشتش را که به پا می‌کرد و چادر زرق و برق دارش را که بر سر می‌انداخت، بچه‌ها می‌فهمیدند که نه…. مادر آنقدرها هم پیر نیست. خیلی هم خوشگل است…

قسمت بیست و سوم زوبالاخ‌ها و شروع زودهنگام خاطرخواهی‌ها

یادتان هست که بازه‌ی زمانی تحقیقات و پژوهش‌های تاریخی من در این مقال (!) دوره‌ی پانزده ساله‌ی 42 تا 57 را شامل می‌شود که مملکت ما با تولد من وارد فضای جدیدی شد که نهایتا منجر به پیروزی انقلاب گردید (به‌به به خودم)! من تقریبا همه چیز را از 3 سالگی به این طرف به یاد دارم و تا سه سالگی‌ام را هم می‌توانم حدس بزنم! با این حال، هر وقت که چاره‌ای نباشد، برای فلش‌بک مجبورم از خاطرات دیگران استفاده کنم که تازه خیلی از آنها را هم در همان سنین وروجکی در گوشی از این و آن شنیده‌ام، حتی جریانات قحطی و جدایی آذربایجان و دولت ملی مصدق را. فلش فوروارد هم که دست خودم است و الان برای شیرین کردن قضیه نقبی می‌زنم به سال 79 که پسر بزرگم 14 سالش بود. او بعد از این که از من قول گرفت که عصبانی نشوم (و لابد در چنین مواردی علیرغم قول اولیه آدم نمی‌تواند عصبانی نشود) از من پرسید: «بابا! تو از چه زمانی دلت می‌خواست زن بگیری»؟ دوزاری من افتاد و برای اینکه نشان بدهم که پدر باید دوست پسرش باشد و درکش بکند و اختلافات نسلی را کنار بگذارد گفتم: «درست است که مادرت هشجینی نیست و خودت هم در جای دیگری به دنیا آمده‌ای. لیکن، یا ابنی الصغیر! انت تنتمی لی و انا انتمی الیک! تو از تخم و ترکه‌ی خود ما هستی و با تو گفتن به صدق شاید! همانا که ما ابنای هشجین به محض درآوردن نخستین دندان شیری دلمان می‌خواست زن بستانیم! بی راه نبود که ما را زوبالاخ نام نهادند که مترک (ترکی شده‌ی) زود-بالغ است». و این‌گونه بود که رویش باز شد و از آن به بعد به جای گرفتن بعضی اطلاعات غلط از اینترنت، توانست با من ارتباط موثرتری برقرار بکند و از دریای علم و معرفت پدر بهره‌ها ببرد این هوا!

از قدیم‌الایام در دیار ما رسم بود که پسرها درست پیش از رفتن به سربازی دختری را نشان کنند. در ایام صلح آن دوران امکان بازگشت مشمولان از خدمت از بازگشت بچه‌های گردان‌های مدافع حرم امروز کمتر بود. آنها با دستمال گل‌گلی نسبتا تمیزی که از دختر به یادگار می‌گرفتند یا کش می‌رفتند، دو سال تمام را در پادگان‌های کثیف پسوه و پاوه و جلدیان و عجبشیر و شاپور و مراغه پخته و پیر می‌شدند و فحش های ناموسی درجه‌دارانی را که از رضا شاه فقط بی‌سوادی را به ارث برده بودند تحمل می‌کردند به امید دیدار دوباره‌ی «صاحب دستمال». خیلی‌هایشان مرخصی نمی‌آمدند چون تا به هشجین برسند مرخصی‌شان تمام می‌شد! دختر منتظر می‌ماند تا حسن‌قلی برگردد و همچون گروهبانی سبیل از بناگوش در رفته بر او تحکم کند. این نشان شدن بیشتر به این معنا بود که اگر دختر خواست با کس دیگری عقد بکند «لکه‌دار» بشود. عجله در حدی بود که انگار جنس زن ممکن بود در آن مدت منقرض بشود. بعدها در دهه‌ی 60 یکی از نوجوانان رزمنده‌ی هم‌دهاتی ما طی نامه‌ای نوشته بود: «پدر عزیزم. سلام. عجله دارم نمی‌توانم به بقیه سلام برسانم. گردان خط‌شکن دارد می‌رود و این نامه را سریع به پیک می‌دهم. لطفا برای من دختر خیرالدین را بگیرید. اگر نخواستید یا ندادند دختر کربلایی قدیر را و اگر نشد دختر دایی اژدرم را یا هر کدام از دخترهای دیگر فامیل را و اگر نشد هر کسی را که توانستید بگیرید و گر نه جنازه‌ی مرا تحویل خواهید گرفت»!

ما فکر می‌کردیم که زن‌های ما هم مثل مادرهایمان خواهند بود و دلمان می‌خواست به حکم طبیعت و تنازع بقا از شر قیادت پدر رها بشویم و زنی بگیریم تا مثل «بچه‌ی قنداقی» از ما مراقبت بکند. به شهر هم که آمدیم، به راحتی عاشق هر آدمی که سبیلش کم پشت بود و حدس می‌زدیم پسر نیست و کمی به ما رو می‌دهد می‌شدیم. اولین جرقه‌های این احساس از دبستان شروع شد. این اتفاق تا کلاس چهارم به تعویق افتاد چون هم کوچک بودیم و خوب و بد را با جزئیات نمی‌دانستیم و هم این که  مدرسه‌مان در پایین شیب قصبه قرار داشت. موقع تعطیل شدن مدرسه‌ی دخترانه تا بخواهیم با اهن و تلپ خودمان را به آنجا برسانیم سوژه‌ها پریده بودند. لیکن، در کلاس چهارم به مدرسه‌ی تازه‌ساخت و نونواری با نمای سنگی در منتها الیه ارتفاعات فرستاده شدیم. وقتی زنگ ظهر را می‌زدند با سرعت تمام عین باد به سمت دبستان دخترانه می‌دویدیم. حتی بچه‌هایی که مسیرشان آنجا نبود از همانجا به عنوان «جعبه تقسیم» استفاده می‌کردند. سرعتمان آنقدر زیاد بود که وقتی به نزدیکی سوژه می‌رسیدیم نمی‌توانستیم خودمان را کنترل بکنیم و پنجاه متری عملا روی زمین کشیده می‌شدیم گویی که پراید روی زمین یخ‌زده نیش‌ترمز زده باشد. البته همین کافی بود چون کاری نداشتیم مگر اعلام مراتب جان‌نثاری. حتی دیدن قیافه‌ی طرف هم مهم نبود چرا که همه‌ی دخترها شبیه هم بودند و فقط اسمشان فرق می‌کرد. آنها هم بخواهی نخواهی یک جورهایی تعلل می‌کردند تا نیروهای اسلام برسند و با آنها تجدید عهد بکنند! دو سال سوز و گداز عاشقانه‌ی ما نتیجه‌ی خاصی نداشت به جز این که همه می‌دانستند که چه کسی مال چه کسی است.

مصیبت من این بود که شیعه بودم و دختر آرزوهایم سنی. شیعه‌ها و سنی‌ها خیلی همدیگر را قبول داشتند و ازدواج بین آنها اگر چه نه زیاد ولی نسبتا رایج بود. لیکن، هر کدام می‌خواست از طرف مقابل دختر بگیرد ولی دختر ندهد. انگار که دختر ستاندن معادل گرفتن غنیمت یا اسیر جنگی از جناح دیگر است. شاید هم فکر می‌کردند که اینطوری از جمعیت «مومنین مسئله‌دار» (!) کاسته و بر تعداد «مومنین واجب‌الجنه» افزوده می‌شود. پدرها راضی بودند که نوه‌هایشان در آینده ال.جی.بی.تی. بشوند ولی به مذهب طرف دیگر که ویروسش به واسطه‌ی پدر منتقل می‌شد درنیایند. آنها که مایملک چندانی نداشتند عین «تفنگداران دریایی امریکا» از تنها دارایی خود یعنی همان تخم وترکه‌شان مراقبت می‌کردند. ما بچه‌های سنی و شیعه با هم هیچ‌گونه مشکلی نداشتیم ولی از پدر سوژه‌ی آن طرفی خوشمان نمی‌آمد، انگار که طرف نه از دو مذهب مقبول، بلکه از «خوارج نهروان» است! این بود که می‌سوختیم و می‌ساختیم و بعد از مدتی قلبمان را می‌انداختیم زیر لگدهای عقل‌مان تا له و لورده بشود… شکر خدا وضعمان در راهنمایی بهتر شد. چرا؟ خواهم گفت!

قسمت بیست و چهارم سه تفنگدار «میرزازاده» در کوچه‌های خاکی

از شروع کلاس اول در 1348 در دبستان وصال هشجین، من و «سید محمد تقی علوی» و «داود آدینه» شدیم سه دوست و یار غار. ما دوستان صمیمی دیگری هم داریم ولی وجه مشترک ما این است که به مدت 8 سال یعنی تا پایان راهنمایی همیشه شاگردان ممتاز کلاس‌مان بودیم. برایمان مهم نبود که کدام‌یک نفر اول کلاس شده و کدام‌یک نفر دوم یا سوم. اگر دست خود ما بود اصلا دوست داشتیم نفر آخر بشویم! خانواده‌ها بیشتر گیر می‌دادند تا مبادا چیزی از افتخاراتشان کم بشود. در آن دوران، تنها مساعدتی که والدین برای تقویت علمی بچه مبذول می‌داشتند «فشار از چهار طرف» به او بود! نه جشنی، نه هدیه‌ای، نه تشکر ویژه‌ای… همین‌که به ما غذا و لباس می‌دادند راضی بودیم. بعدها که متوجه دلایل علمی به دنیا آمدنمان شدیم، به حقوق خودمان پی بردیم. فکر کردیم که اگر «بچه‌کلاغ» هم بودیم، «بابا کلاغ» و «مامان کلاغ» وظیفه‌ی مراقبت از ما را به عهده داشتند. ما آدم بودیم، مچل که نبودیم یا خودمان که خودمان را به دنیا نیاورده بودیم!

در امتحانات نهایی کلاس پنجم، من نفر اول بخش شدم و تابستان برای تمدد اعصاب (!) همراه با چند دانش‌آموز برگزیده از شهرستان از جمله سه دختر شهری بدحجاب (!) به تبریز اعزام شدم (تجربه‌ی اولین صفاسیتی در زندگی). معدل کتبی محصل زرنگی مانند من 16.75 بود و بی‌انصاف‌ها در انضباط به من 18.5 داده بودند در حالی که آنقدر در کلاس آرام و منظم بودم که بیشتر به بره شباهت داشتم تا به آدم! آن موقع‌ها نمره مثل چرک کف دست نبود که معلم امروزی از ترس مامان دماغ‌عملی «امیرعلی» در انضباط به چنان بچه‌ی نامیزانی 20 بدهد.

با وجود گذشت 55 سال، چیزی از دوستی ما سه تا کم نشده که هیچ، محبت‌مان بیشتر هم شده. اگر روزی خدای نکرده دعوایمان بشود و گوشت یکدیگر را هم بخوریم، استخوان‌ها را نمی‌اندازیم بیرون، بلکه می‌گذاریم داخل فریزر تا بعدا ببینیم چکار می‌توانیم با آنها بکنیم. حالا چرا ما سه تا به جای «آقازاده» یا «بنده‌زاده» شدیم «میرزازاده»، در ادامه توضیح می‌دهم:

میرزازاده‌ی اول (محمد تقی): چون سید بود از بدو تولد همگان و حتی ریش‌سفیدها به احترام جدش او را «آقا تقی» صدا می‌کردند و ما هنوز هم مقید به رعایت این پروتکل هستیم. پدر مرحومش، حاج آقا «میر ولی‌الدین» نام داشت. چون آدم باسواد، خوش‌خط و انشاء و نیز اهل فعالیت‌های اجتماعی بود به «میرزا ولی‌الدین» نیز شهرت داشت. ایشان در کنار کسب و تجارت در کارهای عام‌المنفعه از جمله مشارکت در انجمن‌ها و شوراها مسئولیت‌پذیر بود. آقا تقی استاد دانشگاه تبریز است و سال‌ها ریاست آن دانشگاه و نیز ریاست دانشگاه پیام نور استان آذربایجان شرقی را عهده‌دار بوده است. وقف عمر در راه علم، دفاع از میهن در زمان جنگ و رابطه‌ی انسانی با دانشگاهیان در زمان مدیریت از وجوه مهم شخصیت اوست.

میرزازاده‌ی دوم (داود): پدرش حاج آقا «گل میرزا» نام دارد (خدا حفظش کند). منتها میرزا بودنش تنها به خاطر اسمش نیست بلکه مرتبط با خط زیبا و دانش قرآنی در قرائت و ترجمه و تفسیر نیز هست. او در همه‌ی کارهای خیر مردم بخصوص در «هشجین شرقی» فعال ما یشاء بوده است. «داود» یک مدیر و کارآفرین موفق و خودساخته است و در شوراهای متعددی از جمله شورای عالی کار و اشتغال کشور عضویت دارد! می‌شود او را یک «سرباز توسعه‌ی اقتصادی» دانست. یک پایش در ایران است و یک پایش در اقصی نقاط جهان.

میرزازاده‌ی سوم (گودرز): بعد از تشرف به بارگاه امام رضا (ع) که کار شاقی هم بود به لقب پرافتخار «مشهدی» نائل شدم. پدرم «حاج علی‌جان» حفظه الله تعالی به خاطر ادبیات قوی و باز هم خط زیباش «میرزاجان» خوانده می‌شد. خیلی اهل فعالیت‌های گروهی نبود و یک آدم فنی و مدرن محسوب می‌شد. از عکاسی فوری شروع و به آتلیه و روتوش و نهایتا دیجیتال رسید. در 87 سالگی به نرم‌افزارهایی مانند فتوشاپ تسلط کامل دارد. تعمیرات لوازم برقی والکترونیکی، شیشه‌بری حرفه‌ای، سیم‌کشی ساختمان و… را فوت آب بود. می‌شود او را «موتور پیشرفت تکنولوژیکی» در هشجین باستان نامید. شغل این میرزازاده‌ی حقیر (خودم) استادی دانشگاه تهران است و به عنوان دست‌گرمی ریاست دو دانشگاه دولتی ارومیه و محقق اردبیلی را در کارنامه ام دارم.

پی نوشت: یکی از همکاران دانشگاهی همیشه دماغش داخل زندگی خصوصی همکاران دیگر بود. از حراست به گزینش و از آنجا به حفاظت فلان جا سرک می‌کشید و فکر می‌کرد که از امثال ما مومن‌تر وانقلابی‌تر است (آره، ارواح عمه‌اش!). یک بار با عصبانیت به او گفتم: «آقای دکتر! شما بیشتر به یک مقام امنیتی شباهت دارید تا یک دانشمند. اگر انقلاب نشده بود الان جنابعالی عضو ساواک بودید»! جا خورد و پرسید: «شما خودتان چکاره می‌شدید»؟ که جواب دادم: «احتمالا باز هم رئیس دانشگاه می‌شدم»! این خاطره را گفتم تا بدانید که موتورهای جت ما «سه تفنگدار روستایی» تنها با یک نوع سوخت هیبریدی مرکب از «لطف الهی»، «نان حلال پدر» و «دعای خیر مادر» فعال بوده است. ما بدهکار کسی نیستیم!

قسمت بیست و پنجم هشجین برای خودش پاریسی بود!

با وجود آن همه سختی‌های زندگی در هشجین، نمی‌شد خدا را شکر نکرد. ما در جایی زندگی می‌کردیم که آب کافی برای خوردن داشت و هوای تمیزی برای نفس کشیدن و باغ‌های میوه‌ای برای لذت بردن و آدم‌هایی مهربان و مودب برای معاشرت کردن و خانه‌هایی اگر چه فقیرانه و نقلی ولی تمیز برای استراحت کردن. آب‌های گوارایی بدون زالو و لارو قورباغه و خزه و جبلک که از چشمه‌ها به قسمتهای مختلف روستا هدایت شده بودند جان ما را نجات می‌دادند. رودهای کوچکی در اطراف بود برای آب‌تنی و نیز چشمه‌های بکری با آب تگری، به طراوت شرابا طهورا برای افطار کردن در یک روز داغ تابستانی. سرریز رودهای اطراف و نیز چشمه‌ها و آنچه که از آبیاری باغ‌ها اضافه می‌آمد، در جویهای وسط کوچه‌ها هم جریان پیدا می‌کرد و بعضی‌ها باغچه‌های کوچک خودشان در حیاط را که سبزیجات مورد نیاز را تامین می‌کردند با آن آبیاری می‌کردند. افرادی هم در حیاط خودشان چاه داشتند و آب را به صورت دستی یا با استفاده از تلمبه‌ی مکانیکی بالا می‌کشیدند و برای مصارف نظافت و کارهای ساختمانی استفاده می‌کردند. حمام‌عمومی هم داشتیم که مردم خودشان را در آنجا نونوار می‌کردند. به تعداد خانه‌ها مستراح و چاه توالت وجود داشت که آبرویمان را حفظ می‌کردند. بالاتر از همه، مادرهای ما الگوی پاکیزگی و بهداشت بودند و خانه‌های فقیرانه‌ی ما را برق می‌انداختند. لباس‌هایمان ساده و کهنه ولی تمیز بودند. بچه‌ها قیافه‌هایی مظلوم ولی شسته و دوست‌داشتنی و با نمک داشتند. در آن روزگار، نه تنها روستاها بلکه شهرهایی بودند که وضعیت زندگی ما در مقایسه با آنان شبیه زندگی در بهشت بود. در کل کشور تا سال 57 تنها 4 درصد روستاها برق داشتند و نداشتن برق برای ما نشانه‌ی عقب‌ماندگی به حساب نمی‌آمد. نسبت هشجین به بعضی جاها نسبت پاریس بود به آدیس‌آبابا! دنیا سرشار از بی عدالتی بود ولی خدا و طبیعت با ما مهربان بودند و این نعمت کوچکی نبود.

یکی از بستگانم تعریف می‌کرد که: «در سال 1349 به من و 5 همکار دیگر از شرکت برق ماموریت دادند برویم به بندرعباس. با سختی بسیار از تهران با اتوبوس به شیراز رفتیم و مجبور شدیم برای استراحت در مسافرخانه بمانیم. آنجا شنیدیم که جاده‌ی شیراز به بندرعباس آنقدر ناجور است که فقط کامیون‌های سنگین می‌توانند تردد بکنند و بعد در مورد سختی‌های راه و نیز اقامت در بندرعباس آنقدر بد گفتند و ناامیدمان کردندکه 4 نفر از 6 نفر پشیمان شدند و برگشتند. گفتند که برایمان مهم نیست اخراج بشویم و ترجیح می‌دادند شغلشان را از دست بدهند ولی پایمشان را به بندرعباس نگذارند. ما دو تایی در کنار جاده ایستادیم و با کامیون‌های عبوری به بندرعباس رفتیم. وحشتناک بود. همه جا کثیف و آلوده و در غیاب امکانات سرمایشی هوای داغ و شرجی اشک آدم را درمی‌اورد. خیلی‌ها قیافه‌هایی تکیده داشتند. پوست آنها مستقیم چسبیده بود به استخوان‌های بدن و آنقدر آفتاب به پوست کوبیده بود که بازوهای براق به شیشه‌های دودی ماشین می‌مانست. تعداد زیادی از مردم مبتلا به کرم‌های داخل پوستی بودند. برای رهایی از دست آنها، پوستشان را تیغ می‌زدند تا یک طرف کرم را گیر بیاندازند. بعد کرم را با دقت و به تدریج می‌پیچاندند دور چوب کبریتی و هر روز مقداری از آن را بیرون می‌کشیدند تا به طور کامل خارج بشود. وای به حال کسی که بی‌حوصله‌گی می‌کرد و کرم را پاره می‌کرد. اگر کرم در داخل پوست می‌ماند و گم می‌شد، بعید نبود که عفونت و آلرژی باعث مرگ بشود». یکی از دوستانم از جنوب شرق کشور می‌گوید: «هر وقت ما می‌خواهیم یادی از دوران گذشته بکنیم و مثلا از نوستالژی‌ها بگوییم، مادرم ناراحت و عصبی می‌شود. از ما خواهش می‌کند حرفی نزنیم که به یاد دورانی که آب حکم کیمیا را داشت بیفتد. از زنده شدن خاطرات تنش می‌لرزد… و از یادآوری آن روزها ناراحت می‌شود».

در بعضی روستاهای اطراف که بر روی زمین‌های سخت و سنگلاخ کوهپایه‌ای بنا شده بودند کندن چاه مقدور نبود. به همین خاطر، توالت مستقیما به جوی‌هایی کم عمق در کوچه هدایت می‌شد. آبی نبود که کثافات را با خودش ببرد و تکه‌های مدفوع را به چشم می‌دیدی که جریان چندانی هم نداشت نمی‌توانست مدفوع و کثافات دیگر را به خوبی زه کشی بکند و موقع رد شدن از کوچه‌ها باید مواظبت می‌کردی تا کفشت به مدفوع آلوده نشود. در چنان فضایی، مگس‌ها پادشاهی می‌کردند. زندگی برای آدم‌ها سخت بود، اما مگس‌ها از رفاه و امنیت کامل برخوردار بودند. گاهی بچه‌ای را می‌دیدی که از دور سیاه به نظر می‌رسید و داشت لقمه‌ی پنیر می‌لنباند. نزدیک‌تر که می‌شدی، بچه خودش را تکان می‌داد و ناگهان سفید می‌شد. صورت سیاهش اجتماعی عظیمی از مگسها بود که برای خوردن نان و پنیر با او رقابت می‌کردند. بچه ترجیح می‌داد لقمه را از لابلای آنها به حفره‌ی دهان برساند و  حوصله‌ی تاراندن مگس‌ها را نداشت.

یک بار پدرم با موتورسیکلتی که تازه خریده بود مرا به همراه برداشت تا دو سه روزی را در منزل یکی از دوستان زمان سربازی‌اش در روستایی در بخش مرکزی بگذرانیم. رفتیم و شب رختخواب ما را در تنها اتاق بزرگی که داشتند همراه میزبان و زن و بچه‌اش پهن کردند. خانه از یک راهرو که در یک طرفش همان اتاق بود و در طرف دیگر راهرو هم طویله قرار داشت. مثل آپارتمان دو خوابه ای بود که یک خوابش مال آدم‌ها باشد و یک خوابش مال گاوها و گوسفندها. لحاف و تشک پشمی بوی پشم کثیف گوسفند را می‌داد. هنوز به خودم نیامده بودم که ماموریت پشه‌ها، کک‌ها، مگس‌ها، زنبورهای قرمز و عسل، پروانه‌ها و سنجاقک‌ها شروع شد. هر کاری می‌کردم رهایم نمی‌کردند. صاحبخانه و زن و بچه‌اش خوابیده بودند و خر و پف می‌کردند ولی من تا سه نصف شب پلک روی هم نگذاشتم. همه جای بدنم داشت می‌سوخت. شروع کردم به گریه کردن و متوجه شدم که پدرم هم حال و روز مرا دارد. او هم اشک در چشم‌هایش جمع شده بود. شب را با فلاکت مطلق به صبح رساندیم و بعد از صبحانه فرار کردیم و پشت سرمان را هم نگاه نکردیم. ما برای حشرات نقش مربا را داشتیم ولی سکنه‌ی آنجا مقاوم شده و خونشان برای حشرات مثل دوشاب مانده و کپک‌زده جذابیتی نداشت! آن موقع بود که فهمیدم: دهاتی داریم تا دهاتی و ما دهاتی استانداردی به حساب نمی‌آمدیم!

قسمت بیست و ششم تجارت، مغازه‌ها و مراکز خرید

در دهه‌ی چهل مردم پول خیلی کمی داشتند و گاهی خرید و فروش به شکل قدیمی یعنی «مبادله‌ی کالا به کالا» یا کالا در برابر خدمات انجام می‌شد که در بعضی موارد تا اواسط دهه‌ی پنجاه هم ادامه داشت. از جمله‌ی این نوع مبادلات، دادن «نان لواش» به «کارگران دامی (شبانان)» بود که احشام را برای چرا به صحرا می‌بردند. دو سوی شرقی و غربی هشجین هر کدام به صورت مجزا حیواناتشان را به صورت «سورت شده» به دست کارگرها می‌سپردند تا آنها را صبح زود به صحرا برده، پیش از غروب آفتاب برگردانند. بره‌ها و بزغاله‌ها و گوساله‌های خیلی جوان در یک گروه موسوم به «کورپه»، بزها و گوسفندهای بالغ در یک گروه موسوم به «داوار»، گوساله‌های قلدر در سنین «تین ایجری» همراه با کره‌خرها و کره‌اسب‌ها در گروه مجزایی به نام «دانا دولوخ» و نهایتا حیوانات بزرگ بالغ (متشکل از گاوها و تک سمی‌ها) نیز تحت عنوان «ناخیر»، به چرا فرستاده می‌شدند. «شبان» بعد از غروب به جای دریافت وجه به تک‌تک خانه‌های صاحبان حیوانات می‌رفت و با صدای بلند فریاد می‌زد: «چورک گتیرون» (نان بیاورید) و کارفرماها هر کدام متناسب با تعداد حیوانات چند تا نان لواش تحویل می‌دادند. نان‌ها را جمع و خشک می‌کردند و در مناسبت‌های مختلف اعم از جشن و عزا می‌فروختند و شاید هم برای فروش به شهر می‌فرستادند.

بعضی از صنعتگران و پیشه‌وران از جمله آرایشگرها به جای آن که مزدی دریافت کنند در پایان سال یا زمان برداشت محصول غلات به خانه‌ها مراجعه و دستمزد خود را عمدتا به شکل چند «کیل» (من) گندم یا جو دریافت می‌کردند و البته بعضی‌ها از جمله کارمندان و مغازه‌داران به آنها پول پرداخت می‌کردند. خیلی از مردم کالاهای خود را به صورت نسیه می‌خریدند و پرداخت را موکول به زمان برداشت محصول و فروش آن می‌نمودند. بسیاری از روستاییان اطراف به صورت محترمانه با اهدای عسل، کره، پنیر، میوه‌جات، مرغ و خروس، کبک شکار شده و جوراب یا شال گردن بافته شده از پشم، خودشان را از پرداخت وجه به مغازه‌داران و تعمیرکاران و صنعتگران خلاص می‌کردند. بخش قابل توجهی از «نسیه‌بران حرفه‌ای» هیچگاه بدهی خود را صاف نمی‌کردند و یکی از بیشترین موارد درگیری مردم به خاطر مطالبه‌ی بدهی از «زورگیران محترم»! بود.

تا اوایل دهه‌ی پنجاه در هشجین «بانک» وجود نداشت و «بانک صادرات» بعد از گشایش تحولی در جامعه ایجاد کرد. مردم پول‌هایشان را در جاهایی از منزل مخفی می‌کردند و آنهایی که پولدارتر بودند و مقدار انبوهی از آن را داشتند، بخصوص پول‌های قدیمی و عتیقه و نقره را، در یک جایی که به راحتی نشود پیدایش کرد «چال» می‌کردند. به جز تعداد معدودی از خانم‌های «کلانتر»، اصولا زن‌ها پولی در بساط نداشتند و حتی بعد از تاسیس بانک هم از اقشار آسیب‌پذیر محسوب می‌شدند و مردها با آنها مانند کودک رفتار می‌کردند. «گوشه‌ی چارقد (روسری)» محل نگهداری پول توسط مادرها بود و بعد از بانکداری هم جایگاه خود را به همان ترتیب حفظ کرد. مادر من هم از این قاعده مستنثنی نبود. در شهریور 1348 در آستانه‌ی مدرسه رفتن بودم و مادرم می‌خواست یواش‌یواش به جرگه‌ی مردان وارد شوم. با مهربانی گره گوشه‌ی چارقدش را باز کرد و یک «سکه‌ی پنجاه دیناری» را که معادل نصف ریال بود به من داد. سکه های 5، 10، 25 و 50 دیناری کوچک‌تر از ریال بودند و یک ریال می‌شد 100 دینار ولی در زمان من (!) کوچک‌تر از 50 دیناری در دسترس نبود. واحد دیگر سکه‌های قدیمی «شاهی» بود که در زمان «پهلوی دوم» ضرب نمی‌شد ولی اسمش مانده بود. مردم سکه‌ی 50 دیناری را 10 شاهی (نیم ریالی) می‌نامیدند علی‌ایحال، با تفویض اختیار تام از سوی مادر، با آن نیم ریال به مغازه‌ی «دایی قهرمان» رفتم و یک عدد تخم مرغ خریدم تا برایم نیمرو درست بکند. الان تخم‌مرغ هر دانه‌اش حداقل شش هزار تومان معادل شصت هزار ریال است. اگر آن موقع شش هزار تومان داشتم، می‌توانستم به جای یک عدد، یکصد و بیست هزار عدد تخم مرغ بخرم (!) و اگر روزی یک عدد می‌خوردم به مدت 328 سال کفاف می‌کرد!

در هشجین تعدادی از مغازه‌ها در کوچه‌های مختلف پراکنده بودند و تعداد بیشتری هم در دو نقطه متمرکز بودند: یکی «بازار» بود، جلو مسجد جامع بالا، که واحدهای صنفی شامل «حمام خزینه‌ای»، دو باب خیاطی، شعبه‌ی نفت، خوار و بار فروشی و شرکت تعاونی و… را شامل می‌شد. تعداد دیگری مغازه در «عالی قاپو» قرار داشتند که قبلا از آن به عنوان «دیوار برلین» نام برده‌ام و متشکل از قصابی، خوار و بار، آرایشگاه، بزازی، آهنگری، پالان‌دوزی، دندان‌سازی، چراغ‌سازی و… بود. محل سوم برای تجمع کسبه (پس از افتتاح جاده‌ی هشجین به خلخال) ورودی جاده به قصبه بود که به طور کلی آنجا را «گاراژ» می‌نامیدند و علاوه بر مغازه‌های متعارف، خود گاراژ، قهوه‌خانه، دکان کرایه و تعمیرات دوچرخه، پنچرگیری و… را شامل می‌شد.

اوج ترقی و پیشرفت تجارت در هشجین مدیون مرحوم «حاج درویش عبدالهی» است که در اوایل دهه‌ی پنجاه یک مرکز خرید جدید با مغازه‌هایی تر و تمیز و بزرگ یک تا سه دهنه با بنای سنگی به هزینه‌ی شخصی بنا کرد. آن مغازه‌ها برای اولین بار ما را با مفهوم «کرکره» و درب های بزرگ فلزی با ویترین و شیشه آشنا کردند. یک ردیف مغازه شامل عکاسی (خودمان)، شرکت تعاونی، قهوه‌خانه، سوپرمارکت، بانک صادرات و روزنامه‌فروشی را شامل شده، در انتها به یک حمام تک‌نمره‌ای شیک برای از ما بهتران (از جمله خود ما که از فامیل‌های حاج آقا بودیم) ختم می‌شد. در طبقه‌ی بالا، ساختمان شامل دو باب منزل شیک بود که یکی مال خود حاج آقا بود و دیگری را در اختیار «بخشداری» گذاشت که علاوه بر اداره، منزل سازمانی (رزیدانس!) بخشدار و بانوی اول منطقه هم محسوب می‌شد. شاید در آینده باز هم به بهانه‌ای به آن مرکز و بانی آن، کارآفرین با سلیقه و جنتلمن منطقه، «حاج درویش عبدالهی» برگردیم. یادش گرامی باد!

قسمت بیست و هفتم «نامیزان‌ها در مدرسه‌ی راهنمایی»

در مهر 1353 با یازده سال سن وارد مدرسه‌ی راهنمایی شدم. من و تعدادی دیگر از همه کم سن و سال‌تر و فسقلی‌تر بودیم. بعضی از پسرها سن واقعی‌شان بیشتر از سن شناسنامه‌ای بود تا دیرتر به سربازی بروند. ضمنا از اول ابتدایی به این طرف بعضی‌ها به خاطر تنبلی یا فقر به تدریج ترک تحصیل می‌کردند ولی بعضی از رفوزه‌ها دوباره می‌خواندند تا جایی که در سوم راهنمایی به جای هشت سال سابقه‌ی تحصیل بیشتر از دوازده سال را نیمکت‌نشینی کرده، بالای بیست سال سن داشتند! آنها برای خودشان صاحب ریش و سبیل شده، دگمه‌های پیراهنشان را تا ناف باز نگه داشته، زنجیری به کلفتی زنجیر چرخ ماشین از گردنشان آویزان بود و برای معلم‌ها نه شاگرد، بلکه همکار تلقی می‌شدند! کسی جرات نداشت کتکشان بزند مگر برای تلطیف فضا و رعایت عدالت اجتماعی با چند ضربه‌ی خط‌کش که برایشان جنبه‌ی نوازش و شوخی داشت و نه تنبیه بدنی! در کلاس درس در ردیف عقب می‌نشستند و به ما بچه‌های کم سن و سال به چشم اسکل یا خرخوان و بچه‌ننه نگاه می‌کردند. آنها بعضا در طول تابستان در شهرها کارگری کرده، به بعضی مسائل فرهنگی (!) آگاهی کامل داشتند و با افشاگری‌های گاه و بیگاه موجب بدبین شدن دانش‌آموزان به بعضی تعاملات مشکوک و جنایت‌گونه‌ی بین والدین می‌شدند. آن عزیزان برای حفظ پرستیژ و داشتن آمادگی برای درگیری‌های احتمالی، «چاقوی ضامن‌دار» و «پنجه بوکس» به مدرسه می‌آوردند و با نشان دادن آنها هم احساس غرور می‌کردند و هم زهره چشم از ما می‌گرفتند. بعلاوه، با معرفی و نمایش مجلات خارجی خاک‌برسری چشم وگوش دانش‌آموزان را باز می‌کردند و گاهی با فروش ورقه‌ای آن مجلات وزین (مثل سیگار دانه‌ای) پول درمی‌آوردند.

مدرسه‌ی راهنمایی جدید ما نمای آجری و سقف شیروانی داشت و اتاق‌هایش مرتب و مجهز به بخاری نفتی بود. مدرسه در محل قبرستان قدیمی و متروکه قرار داشت. گاهی بچه‌های کنجکاو جمجمه‌ی مرده‌ها را درمی‌آوردند و با آنها بازی یا از دیوار آویزان می‌کردند! قبرها ناشناس بودند و رویشان سنگ‌هایی به اشکال مختلف یا چوب‌هایی فرو رفته در خاک بود و بر اساس شکل سنگ یا میزان فرو رفتن چوب، بعضی‌ها می‌توانستند بفهمند که احیانا آن قبر متعلق به عمه‌ی پدرشان است یا دایی مادرشان. دو سه قبر نونوار با نمای سنگی و نوشته متعلق به افراد سرشناس هم بودند و نوه‌های آنها در زنگ تنفس مواظب بودند که بچه‌ها بخصوص دخترها برای استراحت و تفریح روی آنها ننشینند و گاهی با شلاق به بچه‌های بی‌توجه که انگار مقدسات را زیر سوال برده‌اند حمله می‌کردند!

دبستان مختلط نبود ولی چون دخترها به تعداد کمتری بعد از دبستان تحصیل می‌کردند ایجاد مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه مقرون به صرفه نبود و با ما هم‌مدرسه می‌شدند. تقریبا به ازای هر چهار پسر یک دختر در کلاس داشتیم و این کمبود جنس مخالف گاهی موجب دردسر می‌شد و رقابت‌های عشقی را اجتناب‌ناپذیر می‌کرد. من و بعضی دیگر از بچه‌ها اصلا مورد توجه دخترها نبودیم، چون بیشتر آنها مسن‌تر یا درشت‌تر بودند و سبیلشان هم دست کمی از پسرهای گنده نداشت. بعضی از پسرها که در کلاس پشت سر آنها می‌نشستند سر فرصت چند تار موی آنها را می‌کندند و لای کتاب نگه می‌داشتند و پز می‌دادند. آن موقع خیلی از ما پرتقال ندیده بودیم (مگر بعد از اعلام تغذیه‌ی رایگان) و پسرهای ندید بدید که فامیل‌هایشان برایشان از شهر پرتقال می‌آوردند پوست آن را در لای کتاب نگه می‌داشتند. حالا در مدرسه‌ی راهنمایی موی دختر هم به فهرست مفاخر اضافه شده بود. دخترها از بچه‌هایی مثل من که درسمان خوب بود برای حل مسئله و تمرین کمک می‌گرفتند یا شاید هم سوء استفاده می‌کردند. یک بار که در زنگ تفریح در کلاس مانده و به یکی از دخترها (که اتفاقا هم سن خودم و فاقد ریش و سبیل بود) درس یاد می‌دادم، یکی از گنده‌لات‌های کلاس که گویا او را دوست داشت آنچنان کتک مفصلی به من زد که هنوز هم درد آن را فراموش نکرده‌ام. در پایان مرا کشان‌کشان به دفتر مدرسه برد و به جای این که از رئیس مدرسه بترسد پیش او هم چند کشیده به من نواخت و با ناراحتی و گفتن این که «پدرسوخته موش نشده ته جوال را می‌خورد» و با خونسردی یک پدر سخت‌گیر از دفتر خارج شد!

در مجموع ما پسرها در مقایسه با دخترها چیزهای کمتری بلد بودیم و موقع دعوا آنها حرف‌هایی به هم می‌زدند و تکه‌هایی می‌پراندند که مغز ما سوت می‌کشید. یک بار یکی از آنها به یکی از همکلاسی‌ها گفت «اوهوی… با آن گوش‌‌های کجت»! پسر دلش شکست و وقتی به خانه رفت در آینه نگاه کرد و تازه فهمید که واقعا گوش‌هایش گوش نبودند، «آینه‌ی اتوبوس» بودند! برای این که آنها را راست بکند، مدت‌ها موقع خواب حتی در هوای گرم کلاه کاموا روی سرش می‌گذاشت و تا گوش‌ها پایین می‌کشید تا با فشار دایم کجی گوش‌هایش درست بشود. مادرش خیلی افسرده شده بود و فکر می‌کرد دچار اختلال روانی شده است ولی به روی خودش نمی‌آورد. با این کارها گوش‌هایش درست نشدند که نشدند تا این که یک بار لاله‌ی گوش‌هایش را با «چسب اوهو» به کله‌اش چسباند که کندنش مکافاتی شد، پوستش سوخت و زخم شد و کلی «پماد ولی» مالید تا زخم‌ها بهتر بشوند! او اخیرا به من گفت: «گودرز! بعد از نیم قرن تازه می‌فهمم که آن مرحومه عاشق من بود ولی بلد نبود احساسش را درست بیان بکند. الهی نور به قبرش ببارد»!

در مدرسه‌ی راهنمایی دو بار هم از معلم‌ها کتک خوردم. یکی از معلم‌ها هیچ‌وقت معلوم نبود چرا می‌زند و کلا بزن بهادر بود و چون تفریحات سالم آن موقع زیاد در دسترس نبود احتمالا برای تفریح و شادی می‌زد. یک بار هم از یکی از معلمین غیربومی که می‌گفتند «سازمانی» (یعنی همان ساواکی) است به خاطر نوشتن انشاء در مورد «زجرهای کودکان در جنگ ویتنام» کتک خوردم… ولی واقعا کسی که در آن سال‌ها آن هم در یک روستا در حالی که یک الف بچه بیشتر نبود برای ویتنام انشاء بنویسد نباید کتک بخورد؟ شما بگویید!

قسمت بیست و هشتم دوچرخه‌ها در زندگی ما

از وقتی که خاطراتم به من اجازه می‌دهد، با دوچرخه بیگانه نبوده‌ام. در همان سال تولد من (یعنی 1342) برای اولین بار تیم دوچرخه‌سواری ایران در مسابقات آسیایی مالزی شرکت کرد ولی بنده نقشی در آن نداشتم. از سه سالگی‌ام به یاد دارم که پدرم دوچرخه داشت و مرا که همچون جانش دوست داشت روی دوشاخه‌اش (حدفاصل زین و فرمان) که دورش پارچه‌ای می‌پیچید تا اذیت نشوم می‌نشاند و با خودش این طرف و آن طرف می‌برد. هشجین آنقدر بزرگ نبود که برای تردد در آن نیازی به دوچرخه باشد و کوچه‌ها هم صاف و هموار نبودند که استفاده از دوچرخه در آنها آسان باشد. به همین خاطر، دوچرخه بیشتر از آن که وسیله‌ی تردد باشد ابزار تفریح و سرگرمی بود. در فصل رسیدن توت، هر چند روز یک بار در معیت پدر به «روستای هشی» می‌رفتم تا با هم توت بخوریم! موقع برگشت، عملا شب فرا می‌رسید و پدر، رکاب‌زنان، سوت می‌زد و آواز می‌خواند و من هم یاد گرفته بودم که بگویم: «آقا بلبل شده»! پدال زدن در باریکه‌راه مال‌رو بخصوص در سربالایی برایش سخت بود و به نفس‌نفس می‌افتاد و دینامی که برای روشن کردن چراغ دوچرخه به چرخ عقب متصل بود خود بر سنگینی حرکت چرخ اضافه می‌کرد. بعدها که بزرگ‌تر شدم، احساس کردم که سوت زدن پدر با ترس از حمله‌ی حیوانات وحشی هم بی ارتباط نبود. آن موقع ها گرگ و کفتار فراوان بود و گاهی خرس و گراز هم در آن اطراف دیده شده بود. البته می‌گفتند که خرس با پسرها کاری ندارد و بیشتر دخترها را می‌دزدد و می‌برد به لانه‌اش، زیر پاهایش را آنقدر لیس می‌زند تا پوستش نازک بشود و نتواند فرار بکند، بعد برایش مرتبا عسل می‌آورد و دوست دارد فقط یک رفیق و همراه داشته باشد تا تنها نماند!

در دهه‌ی پنجاه تعداد بیشتری از مردم دوچرخه سوار می‌شدند. بچه‌هایی که عشق دوچرخه داشتند ولی قادر به خرید آن نبودند یک طوقه‌ی فلزی کهنه دوچرخه پیدا می‌کردند و آن را در کوچه‌ها به کمک یک چوب می‌راندند و کیف می‌کردند. بیشتر دوچرخه‌ها بزرگ و از نوع 28 بودند که قد بچه‌ها اجازه نمی‌داد آنها را سوار بشوند ولی راهی یاد گرفته بودند که بدون نشستن بر روی زین، از بغل یک پایشان را از فضای مثلثی به طرف دیگر رد کرده، به حالت افتان و خیزان دوچرخه‌سواری می‌کردند. تا آنجا که یادم می‌آید دوچرخه در ایران ساخته نمی‌شد و از خارج وارد می‌شد. اولین دوچرخه‌ها از مارک‌های «بیرمنگام و رالی و هرکولس» و ساخت کشور انگلستان بودند. من و برادرانم بالاخره شریکی صاحب یک دوچرخه‌ی کوچک ساخت هندوستان شدیم و نوبتی که معمولا همراه با دعوا بود سوار می‌شدیم. یک نفر می‌راند و دو نفر هم به دنبال دوچرخه می‌دویدیم. یکی دو نفر از بچه‌های مرفه دوچرخه‌های دنده‌ای فرمان‌بلند با زین پشتی‌دار و بوق (به جای زنگ) داشتند و ما همگی آرزوی داشتن چنان مرکبی داشتیم ولی هیچ‌گاه به آن آرزو نرسیدیم.

نهایتا یکی از هم وطنان خوش‌فکر (آقای ایرج امیدوار) یک مغازه برای کرایه و تعمیرات دوچرخه دایر کرد و به داد بچه‌های فقیر رسید. مبلغ کمی می‌دادند و برای چند ساعت کرایه می‌کردند و بعد دسته‌جمعی (اعم از مالک و مستاجر) به روستای «کندرق» می‌رفتیم که بیشتر مسافت 6 کیلومتری تا آنجا سرپایینی بود و نیازی به پدال زدن نبود. لیکن، لقمه‌ی ترمز عملا تمام می‌شد و به همین خاطر، بیشتر دوچرخه‌ها گلگیر جلو نداشتند تا بچه‌ها با تخته‌ی کفش‌هایشان ترمز بگیرند. اکثر بچه‌ها زیر کفششان جای تایر بود و کمی گود می‌افتاد. به کندرق که می‌رسیدیم، هر دو نفر یک عدد نوشابه‌ی اوریجینال (پپسی‌کولا، کوکاکولا، کانادادرای، سون‌آپ یا شوئپس) می‌خریدیم و با دقت و نوبتی قلپ‌قلپ می‌خوردیم و مواظب بودیم که حقمان ضایع نشود! آن موقع هنوز هیچ‌کدام از روستاها برق نداشتند ولی «یخچال نفتی» مد شده بود و در «کندرق» هم یکی از آنها بود. در سمت داخلی بعضی از سربطری نوشابه‌ها عکس نوشابه بود که با ارائه‌ی آن قهوه‌خانه‌چی مجبور بود یک نوشابه‌ی اضافی به عنوان جایزه به ما بدهد و موفقیت در بردن چنان جایزه‌ای یکی از بزرگت‌رین شانس‌های زندگی ما محسوب می‌شد. نوشابه را که می‌خوردیم، مجبور بودیم شش کیلومتر برگشت را که سربالایی بود درحالی که دوچرخه را مثل وبال گردن با دست می‌راندیم با خودمان برگردانیم و تمام لذتی که موقع رفت برده بودیم موقع برگشت زهرمار می‌شد.

آن زمان‌ها در شهرها دوچرخه‌هایی بودند که یک موتور کوچک به چرخ عقبشان وصل بود و از نظر تکاملی حد فاصل بین دوچرخه و موتور گازی بودند. ما چنین چیزی نداشتیم ولی استفاده از موتور دنده‌ای برای مسافرکشی باب شده بود. یکی از آموزگاران، «مرحوم کلیم الله میرمجیدی»، اولین موتورگازی نو از «برند پژو» را خریده و به هشجین آورده بود. هر وقت که در کوچه‌ها می‌راند، تعدادی از بچه‌ها هم به صورت دسته‌جمعی دنبالش می‌کردند تا موتورسیکلت عجیبش را که پدال دوچرخه هم داشت تماشا و از شنیدن صدایش لذت ببرند! برای تبدیل دوچرخه به موتورسیکلت، مقوایی را به عقب دوچرخه می‌بستیم که با حرکت پره‌ها صدای تق‌تق می‌داد و این از لذت‌های حلال ما در دوران کودکی بود. لذت کمی که نبود؟

قسمت بیست و نهم «نان» اسم اعظم خداوند بود!

برای ما، نان مزه نبود، اصل بود و هنوز هم هست. اگر از پدران زحمت‌کش یاد می‌کنیم، آنها را «نان‌آور» می‌نامیم، نه «گوشت‌آور» یا «پیتزاآور» یا «پول‌آور»! آنها همه چیز با خود می‌آورند ولی «نان‌آوری» است که به آنها قداست می‌بخشد و جامه‌ی مردانگی بر تن آنها می‌پوشاند.

«نان» قوت غالب ما بود. کسی که «نان گندم» به قدر کفایت می‌خورد، برای خودش آدم مرفهی محسوب می‌شد. آنها که نداشتند، به «نان جو» و «نان چاودار» قناعت می‌کردند. مثل امروز نبود که آدم‌های لوس «نان سه‌غله» را چاشنی خوراکی‌های دیگرشان بکنند و به خوردن نان جو که از «نان فانتزی‌ها» می‌خرند افتخار بکنند. به جرات می‌توانم بگویم که تنها دلیل برپا ماندن حکومت و حتی مملکت، علیرغم همه‌ی فقر و فلاکت‌ها، انقلاب، جنگ، تحریم، توقف فروش نفت، گرانی و تورم، این است که فعلا محتاج نان نشده‌ایم. اگر این نانی که می‌خوریم مثل بقیه‌ی کالاها به قیمت واقعی و «دلاری» عرضه بشود، نابود خواهیم شد. یادمان باشد که «بلوای نان» در تهران به سال 1321، از مهم‌ترین بحران‌ها در تاریخ معاصر ایران بوده است. هیکذا، مرگ یک میلیون نفر و نیز مهاجرت یک میلیون نفر دیگر از جمعیت چهار میلیونی ایرلند در سالهای 1845 تا 1852 (به دلیل محاصره توسط انگلستان) فقط به خاطر قحطی قوت غالب (سیب‌زمینی) اتفاق افتاد.

برای ما «نان» همان‌قدر مقدس بود که «گاو» برای هندی‌ها. پیرمرد خمیده‌قامتی که در کوچه‌های خاکی هشجین چشمش به تکه‌ای نان می‌افتاد، خم می‌شد، آن را برمی‌داشت و می‌بوسید، روی چشمش می‌گذاشت و مانند اسماء الهی، اسامی پیامبر و ائمه، یا تکه‌ای از قرآن و کتاب دعا، در جوف دیواری می‌گذاشت تا زیر پا نماند. تنها اسرافی که در کودکی من از دید مادرم مخفی نمی‌ماند، دور ریختن حاشیه‌ی خوب‌نپخته‌ی نان لواش بود. شاید اگر همچون آلمانی‌ها قوت غالبمان «سیب‌زمینی» بود، پوست سیب‌زمینی برایمان مقدس بود یا اگر همچون آسیایی‌های جنوب شرقی، «برنج» قوت غالبمان بود، دانه‌های برنج را می‌بوسیدیم.

وقتی که در وصف انقلابیون، همچون شهید محمدعلی رجایی، می‌گفتند که او هیچ‌گاه دو خورشت را با هم نمی‌خورد (مثلا قیمه را با کباب کوبیده!)، با خودم فکر می‌کردم که مگر بقیه‌ی مردم چه می‌خوردند که او آن کار را نمی‌کرد. در نگاه تاریخی، وقتی «پان‌ایرانیست‌ها» برای تحقیر «اعراب» آنها را «سوسمارخور» و «ملخ خور» می‌نامند، با خودم فکر می‌کنم مگر ما در آن موقع چلوگردن و استرامبولی و پیتزای پنجره‌ای می‌خوردیم که اعراب از آن محروم بودند؟

اگر از بچه‌های مدرسه می‌پرسیدید که دیشب شام چه خوردید می‌گفتند: نان و ماست، نان و تخم مرغ، نان و انگور، نان و هندوانه، نان و پیاز، نان و گوجه، نان و پنیر، نان و خیار، نان و آب‌دوغ خیار! آراستن نان و قاطی کردن روغن و زردچوبه و تخم‌مرغ و درست کردن «فطیر» و «تل‌تل» هم بر دلچسب بودن آن می‌افزود. ساده‌ترین خورشت، ریختن کمی روغن حیوانی در آب جوش و بعد تلیت کردن نان در داخل آن بود. کمی شیک‌تر، سرخ کردن پیاز و افزودن آب داغ روی آن و تلیت کردن نان که «بزباش» نامیده می‌شد. اشکنه‌ی ما (چورک قاتیغی) چیزی شبیه آبگوشت بدون گوشت بود، همان بزباش با کمی سیب‌زمینی و گوجه فرنگی و بنشن.

کسی مرغ را تا زمانی که شکمی زایا داشت نمی‌کشت و بعد از یائسگی (!) یا اگر به دلیل آسیب و بیماری در آستانه‌ی مردن بود می‌کشتند و با آن خورشت درست می‌کردند. گوشت خروس‌های جوان (بئچه) جنبه‌ی درمانی داشت و به بیماران می‌خوراندند. مردم روستاها از ترس مامورین دولتی، بخصوص ژاندارم‌ها، مرغ برایشان می‌پختند و مردم به طنز ژاندارمری را «ژاندارمرغی» می‌نامیدند. قصابی بود و گوشت هم ارزان، اما بعضی‌ها اصلا پولی در بساط نداشتند که گوشت بخورند. برای افراد کمتری که وضعشان بهتر بود، قیمه و قورمه‌سبزی و شیشلیک و شام‌کباب و کتلت و کباب جگر و قلوه مفهوم داشت ولی برای اکثریت رویا بود.

در مقایسه با خیلی از شهرهای دیگر آذربایجان، ما برنج بیشتری می‌خوردیم اگر چه برای بعضی ها همان هم خوراک لاکچری محسوب می‌شد. در بعضی روستاهای هشجین برنج در کنار رودخانه (چای به ترکی) کشت می‌شد که به «برنج چای» معروف بود و مرغوبیتی نداشت. دیگر این که همسایه‌ی گیلان بودیم و برنج برای بعضی‌ها غذای دوم محسوب می‌شد. فقرا برنج «چمپا» می‌خوردند که دانه‌های ریز و شکسته و تپل داشت و بیشتر برای آش مناسب بود تا «کته». برای کته، از برنج «حسنی» و برای پلو از برنج «صدری» استفاده می‌شد و بعدها که وضع مردم بهتر شد پای برنج «دم سیاه» هم باز شد. این که یک نفر برنج بخورد یا نه، مهم‌ترین شاخص اختلاف طبقاتی بود. ما خودمان یواش‌یواش به شمالی‌ها شباهت پیدا کرده بودیم و گاهی کته هم غذای ظهرمان بود و هم غذای شبمان و حتی اگر اضافه می‌ماند صبحانه هم کته می‌خوردیم! بنابراین، خانواده‌‌ی من مصداق بارز «طاغوت» و «عامل استکبار جهانی» بودند! اگر از بچه‌های مرفه می‌پرسیدید که شام چه خورده‌اید ممکن بود بگویند: کته و املت، کته و نیمرو، کته و ماست، کته و ماهی دودی، کته با قیمه (!) و این دیگر اوج برخورداری بود. جایگزین پلو برای فقرا «کته‌ی بلغور» بود که به تنهایی (یارما کوپه‌سی) یا مخلوط با برنج (یارما دمی‌سی) درست می‌کردند. در آن روزگاران، رودخانه‌ها هنوز خشک نشده بودند و به کمک مردم می‌آمدند و بخشی از نیاز پروتئینی آنها را با ماهی‌های کوچک و پراستخوان تامین می‌کردند. «ماهی دودی» که از طالش می‌آمد مزه‌ی غذاهای مردم بود. با این حال، هیچ چیز جای نان را نگرفت و برای من هنوز هم «نان اسم اعظم خداوند است»!

قسمت سی‌ام خدایا! تو شاهد باش که من بی‌گناهم!

از بزرگترها چیزهایی در باره اتفاقات سیاسی-امنیتی گذشته شنیده بودیم. خلخال در زمان جنگ جهانی دوم که کشور و بخصوص مناطق مرزی دچار آشوب و هرج و مرج و قحطی شدند آسیب زیادی ندید. دلیل آن شاید وفور نعمت از یک سو و صعب‌العبور بودن راه‌ها و دسترسی کمتر نیروهای خارجی بوده است. با این حال، قدیمی‌ها «سربازان روس» در هشجین دیده بودند و ثمره‌ی مشاهداتشان این بود که به آدم‌های بی‌رحم به ویژه اگر «بور» بودند یا چشم‌های رنگی داشتند می‌گفتند طرف انگار «اروس» (ترکی‌شده‌ی روس) است!

آنچه بیشتر از جنگ و اشغال خارجی مردم ما را آزار می‌داد خاطرات شورش یا قیام کردهای خلخال به رهبری «محمدتقی‌خان امیراحمدی» معروف به «ممیش‌خان» در سال 1321 و در بحبوحه‌ی جنگ بود. او زاده‌ی روستای «تبریزق» از توابع خلخال آن زمان و شهرستان کوثر کنونی و تحصیل‌کرده‌ی فرانسه بود. با وجود جستجو در آثار مکتوب، من هنوز نمی‌دانم واقعا آن مرد چکاره بود و چه می‌خواست ولی این که مرکز شهرستان (هروآباد) و کل روستاها را تصرف کرده بود قطعی است. بازماندگان آن مرحوم شورشی یا یاغی بودن او را مردود می‌دانند و از وی قهرمانی ملی که بر علیه «سلطنت پهلوی» به چا خاسته بود یاد می‌کنند، ولی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما با گذشت ده‌ها سال با وحشت از آن زمان یاد و اذیت و آزار «نان‌آور» خانواده توسط عوامل آن جریان برای گرفتن خراج را با اشک و آه شرح می‌دادند. نه تنها در هشجین، بلکه در سایر مناطق هم بیشتر خاطرات به مخفی شدن افراد در معرض تهدید در «تنور» بود، گویی که آنها همه جا را می‌گشتند به جز تنور را یا احیانا تنور مثل «بقاع متبرکه» در زمان قاجار محلی برای بست‌نشینی بوده که کردها با آنجا کاری نداشتند! جو حاکم در آن زمان از عوامل گرایش بعدی مردم ما به «سلطنت پهلوی» به عنوان تامین‌کننده‌ی امنیت بود. آنها کاری نداشتند که وضعیت مالی و معیشتشان چگونه بود و از همین رو در زمان انقلاب هم برای این که ما نوجوان‌ها را متوجه آخر و عاقبت کشور بکنند با سوز و آه می‌گفتند: «خدا این امنیت را از ما نگیرد»!

پس از سرکوب «ممیش‌خان» و پایان جنگ دوم، مهم‌ترین اتفاق که اطلاعاتش به صورت افواهی به ما هم می‌رسید ماجرای «جدایی آذربایجان» و حاکمیت «فرقه‌ی دموکرات» بود که از آن تحت عنوان «دیمیقرات‌لیخ» یاد می‌کردند. خلخال در این قضیه نه تنها در حاشیه نبود، بلکه به دلیل خلخالی بودن رهبر حکومت یعنی «سید جعفر پیشه‌وری» و نیز وزیر بهداری حکومت یعنی «دکتر سلام‌الله جاوید» در نوک اتهام تجزیه‌طلبی قرار داشت. گویا همین امر باعث شد که (همانگونه که پیش‌تر گفتم) شهرستان ما از مناطق مغضوب سلطنت و دچار فقر و محرومیت مضاعف بشود. گروهی از جوانان هشجین به فرقه پیوسته بودند و در کوچه‌ها با خواندن سرود «یاشا یاشا آذربایجان یاشا» به روش میلیشیاهای مارکسیست رژه می‌رفتند. در طی آن یک سال، از همین آدم‌های بی سواد کوچه و خیابان کلی افسر و درجه‌دار درست کردند، انگار که با خم رنگرزی رنگ کاموا را عوض بکنند. فرقه تنها یک سال حکومت کرد ولی با عجله‌ی تمام کتاب‌های درسی را از فارسی به ترکی برگرداند و اسناد ملکی و سایر مدارک را نیز به همین ترتیب. یکی از دوستان که در دهه‌ی پنجاه در سازمان ثبت اسناد تبریز کارآموزی می‌کرد دیده بود که سند «دانشگاه تبریز» که گویا فرقه خود آن را تاسیس کرد به زبان ترکی و به نام «تبریز یونیورسیته‌سی» ثبت شده بود. البته پس از سرنگونی حکومت دموکرات، دانشگاه تبریز با نام «دانشگاه آذرآبادگان» به کار خود ادامه داد و به یکی از دانشگاه‌های برجسته‌ی کشور تبدیل شد. کتب جدید مدرسه با حروف عربی ولی به زبان ترکی تهیه شده بودند و باعث شدند که معلمین در آن یک سال کلی از سواد و معلومات خودشان را از دست بدهند و بچه‌ها هم عملا هیچ چیزی یاد نگیرند!

وقتی دقیقا در اولین سالگرد حکومت در 21 آذر 1325 با چراغ سبز استالین «فرقه» فرو پاشید و سران آن به «جمهوری شوروی آذربایجان» گریختند، جوانان دموکرات هشجین هم به قولی با سر کردن چادر شبانه از آنجا خارج شدند و پس از این که آب‌ها از آسیاب افتاد برگشتند و به زندگی عادی پرداختند. با این حال، برای این که مردم منطقه صداقت خودشان را به شاه و مراتب شاه‌دوستی خود را ثابت کنند، ظاهرا یک آدم نحیف میانسال و سید اولاد پیغمبر به نام «منصوری» را که اصلا هیچکس نمی‌شناخت پیدا کرده، چندین روز تشنه و گرسنه در یک طویله زندانی کردند. می‌گفتند که او در چکمه‌هایش کشمش داشته و با خوردن آنها زنده مانده بود. سپس او را مانند گوسفند به یک درخت چنار بستند و همین مردم عادی با تفنگ‌های شکاری سرپر به سمتش شلیک کردند. چندین بار تفنگ به دلیل نم کشیدن باروت عمل نکرد و مردم آن را نشانه‌ی بیگناهی او دانستند، لیکن آنقدر این کار را تکرار کردند تا بالاخره با چندین بار شلیک او را با زجر و شکنجه کشتند و جسدش را بدون تشریفات شرعی در دره‌ای انداختند تا طعمه‌ی حیوانات بشود. پدرم در آن ماجرا یک پسر 9 ساله بود و آخرین لحظه‌های مرگ او را دیده بود که با ناله می‌گفت: «خدایا! تو شاهد باش که من بی‌گناهم»! وقایع مربوط به فرقه هم از عوامل ترس مردم از ناامنی و بی‌ثباتی و تمکین آنها در برابر رژیم شاهنشاهی بود.

تعدادی از هشجینی‌ها که در سال 1332 در تهران سرباز بودند خاطراتشان را در مورد «دولت ملی دکتر محمد مصدق» بازگو می‌کردند و بخصوص از نامردی مردمی داد سخن می‌دادند که در 27 مرداد «زنده باد مصدق» سر داده و در 28 مرداد با شعار «مرده باد مصدق» منزل او را ویران و غارت کردند. یکی از دلایل علاقه‌ی مردم ما به دکتر مصدق، انتخاب مرحوم «دکتر سید جمال ملکوتی هشجین» به عنوان «معاون اجرایی نخست‌وزیر» بود که مایه‌ی تفاخر مردم فراموش‌شده‌ی ما محسوب می‌شد. بیان خاطرات گذشته ما را با حقایقی آشنا و ته‌مایه‌هایی از تمایل به مبارزه‌ی سیاسی را در نوجوانان برانگیختند که در ادامه به شرح آن خواهم پرداخت.

قسمت سی و یکم پایان دوران خان‌خانی

پنج ماه قبل از این که به دنیا بیایم، در ششم بهمن 1341، «محمدرضا شاه» بدون هماهنگی با اینجانب و بدون این که خونی ریخته شود گفت که «خبر ندارید که ما انقلاب کردیم»: «انقلاب شاه و مردم» یا «انقلاب سفید». انقلاب در ابتدا 6 اصل داشت و اصل اول آن «اصلاحات ارضی» برای پایان دادن به سلطه‌ی خان‌ها و رژیم ارباب و رعیتی (فئودالیسم) بود. در سال‌های بعد بر تعداد اصول آن اضافه شد که بعضی از آنها صلابت اولیه را نداشتند و یک جورهایی «اصول بندتنبانی» بودند، از جمله «اصل چهاردهم» آن به نام «اصل مبارزه با تورم و گرانفروشی»! هشجین یک خان خیلی خوش‌اخلاق داشت به نام شادروان «جمشید آقا پناهی» که مردم از او بدی ندیده بودند. البته ایشان خیلی موافق درس خواندن مردم نبود و با تاسیس مدرسه توسط افراد فرهنگ‌دوست مانند مرحوم «ذبیح‌الله میرزای غفاری» موافق نبود. او پس از «انقلاب سفید» هم نه تنها از مردم فراری نشد، بلکه تابستان‌ها در معیت خانواده می‌آمد هشجین و خوش می‌گذراند. پسرش «آقا محمد» جوان خوش‌ذوقی بود که با جوانان دیگر در حضور پدر و ریش‌سفیدها در زیر دو درخت کهنسال نارون (که بعدها ناجوانمردانه اعدام شدند!) مشاعره می‌کرد. جمشیدآقا «بزرگ‌مالک» بود که زمین‌هایش را بین زارعین تقسیم کردند ولی حالش بد نشد که هیچ، تیپ سناتوری‌اش همچنان برقرار ماند.

بر اساس اصل اول انقلاب، زمین خرده مالک‌ها را هم گرفتند و به دیگران دادند. پدر خود من که هشتش گرو نهش بود در «روستای هشی» هشت یا نه زمین زراعی برای کشت دیم گندم و نیز یک «باغ سنجد» داشت که دست کسی از بستگان خودمان بود و از او اجاره‌ای می‌گرفتیم که برای خریدن «ماهی دودی» هم کافی نبود. با این حال، همه‌ی آنها را از پدر گرفتند و به او واگذار کردند که دوست خودمان بود و با هم مشکلی هم نداشتیم. بعد از آن هم باز مختصر اجاره‌ای می‌داد و من و برادرهایم به او عمو می‌گفتیم! معلوم نشد اگر ما مالک بودیم و ستمگر، چرا همه‌ی مایملک ما را به یک نفر دیگر دادند که او بشود مالک و ستمگر! آن خدابیامرز هم آنها را فروخت و آمد هشجین و بعد هم مهاجرت کرد به تهران و خدا می‌داند الان آن زمین‌ها دایرند یا بایر!

ما به اربابان عمده می‌گفتیم «خان» و به خرده‌مالک‌ها می‌گفتیم «بیگ». به عبارتی، «بیگ» یعنی «خان فلک‌زده». همانطوری که در «روسیه‌ی تزاری» هزاران نفر شاهزاده‌ی بدبخت و فقیر وجود داشت، در ایران خودمان هم کلی بیگ فقیر و بی‌پول وجود داشت که فقط یک «سبیل آویزان» از گذشته برایشان مانده بود. بیگ‌ها عادت داشتند دور کمرشان «شال» ببندند، لیکن در دهه‌ی چهل چون نمی‌توانستند شال بخرند، دور کمرشان ریسمان می‌بستند و به همین خاطر به آنها می‌گفتند «قاتما قوشاخ بیگلر» (یعنی بیگ‌های کمر ریسمانی)!

زراعت در ایران از نقاط قوت مملکت ما بود و پهلوی اول ایران را از واردات محصولات کشاورزی و بخصوص غلات بی نیاز کرده بود که خیرش به پسرش هم رسیده بود. لیکن، اصلاحات ارضی که افراد بدبین ابتکار آن را به امریکایی‌ها نسبت می‌دهند پدری از کشاورزی درآورد که نگو و نپرس. تقسیم زمین‌های منسجم و بزرگ و آباد به تکه‌های کوچک و دادن آن به زارعین مثل این بود که «فروشگاه هایپراستار» را به دویست قسمت تقسیم بکنی و هر قسمتش را بدهی به کارگر همان قسمت که کاسبی بکند. در سال 1343 سالانه تنها 371 هزار تن گندم وارد کشور می‌شد ولی در سال 1354 واردات گندم به یک میلیون و پانصد هزار تن رسید و ایران شد یکی از کشورهای اصلی وارد کننده‌ی محصولات کشاورزی در دنیا! بعدها «نخست‌وزیر هویدا» گفته بود که با این درآمد نفتی که داریم لازم نیست کشاورزی بکنیم چون واردات به صرفه‌تر است.

تکه‌پاره شدن کشاورزی از یک طرف و آبادتر شدن بعضی شهرها مثل تهران که هفتاد درصد پزشکان کشور و همینطور هفتاد درصد اتومبیل‌های شخصی مملکت را در خود جا داده بود و اطرافش شده بود پر از کارخانه، دهاتی‌ها را روانه‌ی پایتخت کرد. هشجینی‌ها از نخستین آبادگران تپه‌ی سوق‌الجیشی «زورآباد» در کرج بودند که بعدها اسمش را گذاشتند «اسلام‌آباد»! در آنجا هر کس که زورش بیشتر بود مفت و مجانی زمین تصاحب می‌کرد و حتی بعضی جاها نوبتی سنگ پرتاب و بر اساس برد «سنگ‌های بالستیک» زمین تصاحب می‌کردند! برای گرفتن زمین در کرج اصلا نیازی به پول نبود و مثل «جبهه» که «شربت آب‌لیمو» صلواتی بود در آنجا هم «زمین صلواتی» توزیع می‌شد. این طور شد که برای ما «وصفنارد» و «یافت آباد» و «پاسگاه نعمت‌آباد» در تهران به ایالات فراقاره‌ای «جمهوری فدرال هشجین» تبدیل شدند. در سال 1353 پدرم که خوش‌سلیقه‌تر بود می‌خواست زمینی 250 متری را در جایی که الان باید «فلکه‌ی سوم تهران‌پارس» باشد و شیر آب هم داشت معامله بکند، ولی به خاطر پانصد تومان به هم زد و از هشت هزار تومانش نگذشت. اگر از آن کارها کرده بود، الان وضعمان توپ بود. البته سال بعد همان مبلغ را نصف شب بعد از پیاده شدن از اتوبوس خلخال در ناصرخسرو از جیب شلوارش زدند و ما دیگر نتوانستیم تهرانی بشویم و هشجینی ماندیم! اگر هشت هزار تومان آن موقع را بر اساس جدول «تعیین مهریه به نرخ روز» در سال 1403 حساب بکنیم می‌شود 67 میلیون تومان ناقابل. درست است که تهران‌پارس آن موقع هنوز بیابان بود ولی انصافا الان شما این پول را بدهید در هشجین هم ده متر زمین نمی‌توانید بخرید! خلاصه تهران را داشتند می‌فروختند و ما بی نصیب ماندیم. یادم باشد در مورد تاثیرات «حزب توده» در تصمیمات آن زمان و نیز دلایل وقوع انقلاب از دید یک هشجینی اصیل هم توضیحاتی بدهم تا بدانید که ما چه اعجوبه‌ای هستیم… انشاءالله

قسمت سی و دوم حمام و استحمام در هشجین قدیم

در هشجین یک باب حمام عمومی خزینه‌ای (که می‌شود اسمش را جکوزی فقرا گذاشت) داشتیم که با بدسلیقگی سکنه و مسئولین از بین رفت. در منحصر به فرد بودن بنا و قدمت، یک سر و گردن از «حمام‌های سنتی استانبول» که توریست‌های اروپایی خل و چل را سرکیسه می‌کنند بالاتر بود. من بعدها در دهه‌ی هفتاد که به شهر «سالونیک» در یونان رفتم، در بازدید از قبر پدر «اسکندر مقدونی» یعنی «شاه فیلیپ» بدجوری به یاد آن حمام خودمان افتادم چون هر دو بنا شبیه هم و در زیر زمین بودند و حمام ما فقط یک «قبر شاهانه» کم داشت تا با آن بنای تاریخی برابری بکند. پله‌های زیادی را باید پایین می‌رفتیم و می‌رسیدیم به یک فضای گرم پر از مه غلیظ که چشم چشم را نمی‌دید و برای ما در سنین کودکی بیشتر به فیلم‌های ترسناک امریکایی شباهت داشت تا جایی برای تمیز شدن. همه‌ی پسربچه‌ها اوایل با مادرشان به حمام می‌رفتند تا زمانی که سعه‌ی صدر سایر خانم‌ها اجازه بدهد و کودک را به خاطر حرکات مشکوک یا نگاه‌های نامناسب و یا احیانا وجود کمی ریش و سبیل به شیفت زنانه ممنوع‌الورود نکنند. در حمام یک اتاق کثیف و بویناک که «دواخانه» نامیده می‌شد برای ما همیشه علامت سوال بود و نمی‌فهمیدیم در آنجا چکار می‌کنند تا اینکه بعدها فهمیدیم که در آنجا از مواد شیمیایی مشابه آن چیزی که مرحوم «سعید اسلامی» بعدها خورد و مرد برای تمیز کردن موهای زایدشان استفاده می‌کنند.

حمام رفتن با زن‌ها خیلی دردناک و مایه‌ی آزار و اذیت ما بود چون حمام در هفته تنها دو روز زنانه بود و کل جمعیت نسوان می‌ریختند آنجا و دیدن آن همه موجود عجیب و غریب که یک صدا یا حرف می‌زدند یا داد می‌کشیدند یا طشت و کاسه در دست در فضای بخارآلود آنجا مانند اجنه به این سو و آن سو می‌رفتند و نمی‌شد فهمید چه کسی هستند مو بر تن آدم سیخ می‌کرد (البته بعد از درآوردن مو). برای برداشتن یک طشت آب کلی معطل می‌شدند و گاهی همین‌طور که نشسته بودی و به بدبختی‌هایت فکر می‌کردی ناگهان کلی آب داغ روی سرت خالی می‌شد، نگو که یکی از دخترها که نظر سوئی در مورد دائی‌ات دارد برای نشان دادن خودش و «دلبری نیابتی» نزد مادر این کار را کرده است! خانم‌ها صبح زود دست دختربچه‌ها و نیز پسربچه‌های «فعلا نفهم» خود را گرفته، همراه با نان و پنیر و خوراکی‌های دیگر عازم حمام می‌شدند و پس از هفت هشت ساعت لایه‌برداری و سابیدن خودشان و بچه‌ها که باعث از بین رفتن کامل لایه‌ی اپیتلیال پوست می‌شد به حال نیمه‌اغما از حمام خارج می‌شدند. بعدها من حمام مشابهی را در رشت دیدم که خانم‌ها پس از خروج از آن اول کنار دیوار استفراغ می‌کردند بعد به خانه‌هایشان می‌رفتند! از میزان تلفات احتمالی کودکان در حمام اطلاع دقیقی ندارم ولی قطعا به علت از بین رفتن آب بدن و آسیب نواحی مختلف پوست و مخاط، بعضی معلولیت‌ها ایجاد می‌شد که اثرات آنها مشابه «بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی» تا به امروز در بدن بازماندگان آن حوادث شوم قابل رویت است!

بزرگ شدن و با پدر به حمام رفتن نعمت بزرگی بود. پدرها عجول بودند و کارشان را سرسری انجام می‌دادند و همین‌که همه جای بچه خیس می‌شد او را ول می‌کردند. یکی از عجیب‌ترین کارهای مردان در ماه رمضان این بود که مثل قاچاقچیان سوخت یا همان «سوخت‌برهای عزیز» نصف شب دست بچه‌هایشان را می‌گرفتند و حدود ساعت سه صبح به حمام می‌بردند. اصرار عجیبی داشتندکه قبل از اذان صبح خودشان را به حمام برسانند و بروند داخل خزینه و یک لحظه سرشان را هم زیر آب ببرند. خیلی طول کشید تا بفهمیم دلیل آن رفتار چریکی شبانه انجام به موقع «غسل ارتماسی» بود تا بتوانند روزه بگیرند. حتی در کوران و طوفان برف زمستانی هم همان موقع نصف شب (یا نصف صبح!) چنان حرکات مذبوحانه‌ای انجام می‌شد و «بچه مومن‌ها» مجبور بودند پا به پای ابوی به حمام بروند در حالی که خود ابوی تا کمر و اطفال معصوم تا گردن در برف فرو می‌رفتند. خود نگارنده‌ی حقیر سر اعتراض به همین موضوع و اجتناب از برداشتن بقچه و جر و بحث با برادرهای کوچک‌تر که یکیشان کلا در برف مدفون شده بود از پدر کتک خوردم و آن اولین و آخرین کتکی بود که پدر مهربانم به من زد. با تعقیب و گریز مردان عیالوار جوان و میان‌سال در نیمه‌شب‌های رمضان دقیقا می‌شد فهمید که چه کسی اهل نماز و روزه بود و چه کسی نبود!

در دهه‌ی پنجاه به لطف دولت شاهنشاهی حمام دومی هم در هشجین تاسیس شد که به جای خزینه دوش داشت و تمیزتر و بهداشتی‌تر بود ولی آن هم دوام چندانی نداشت و بعدها فرو ریخت. کلا در این مملکت هر چیزی که جدیدتر باشد زودتر خراب می‌شود و آن حمام هم از آن نوع بود. یکی از مشکلات حمام مدرن این بود که کوره آن که با نفت سیاه کار می‌کرد درست در زیر ناحیه‌ی دوش‌ها بود و باعث شده بود که کف تعدادی از آنها آنقدر داغ می‌شد که باید پاها را نوبتی روی کف می‌گذاشتی و برمیداشتی تا کاملا نسوزد (درست مثل چرخاندن بلال روی آتش زغال). در مجموع، کف پا پس از دوش گرفتن عین کباب برگ به قهوه‌ای می‌زد. ظاهرا یک بار هم کف یکی از آن دوش‌ها ناگهان فرو ریخته و قسمت‌های تحتانی یکی از مومنین تا کمر به طور مستقیم روی کوره‌ی سوزان آویزان مانده و کباب شده بود. قبلا ذکر شد که یک حمام تک واحدی شیک در «شاپینگ سنتر هشجین» هم احداث شد که ما هم از برکات آن استفاده کردیم.

از بین روستاها، حمام بهداشتی خوبی در «روستای گهراز» هم درست شده بود که از مال ما بهتر بود و گاهی پدر ما را با موتورسیکلت به آنجا می‌برد. البته در سال‌های بعد کلا روستای گهراز به علت رانش زمین تخلیه و لابد حمام آنجا هم نابود شد. عزیزان گهرازی امروزه دارای شهرک شیکی در «نوار شمالی» هشجین هستند و هنوز هم به قول فرنگی‌ها دچار استحاله نشده‌اند و ضمن مرزبندی فیزیکی با سایر نقاط هشجین، از لهجه‌ی شیرین خودشان پاسداری می‌کنند. خداوند هشجینی‌ها و گهرازی ها را برای همدیگر نگه دارد، انشاءالله!

قسمت سی و سوم میان پرده: توضیحاتی در باره‌ی این مجموعه

وقتی این مجموعه نوشتار را شروع کردم، هرگز فکر نمی‌کردم اینقدر طول بکشد ولی کشید  و باز فکر نمی‌کردم که اینقدر جدی گرفته شود ولی گرفته شد. قصدم نه نوشتن بیوگرافی خودم بود و نه پرداختن به تاریخ دقیق یا حتی شفاهی زادگاهم. می‌خواستم سیمایی از روستاهای ایران را در یک بازه‌ی زمانی پیش از انقلاب ارائه بدهم و تمسک به مشاهدات شخصی خودم و اتفاقات زادگاهم صرفا مدلی بود قابل تعمیم به بخشی از میهنم به روش استقراء.

ما همه چیز را سیاه و سفید می‌بینیم. وقتی که گذشته را خوب جلوه می‌دهیم ممکن است بگویند طرف هوادار سلطنت است و اگر بدی‌ها را نشان بدهیم می‌گویند از جمهوری اسلامی طرفداری می‌کند! چشم‌های نزدیک‌بین نمی‌توانند بفهمند که به تعداد آدم‌ها دیدگاه هست و اگر می‌خواهیم واقعیت‌ها را ببینیم باید از چشم آدم‌های زیادی به قضایا نگاه کنیم، از نگاه جوان‌ها و پیرها، شهری‌ها و روستایی‌ها، مسلمان‌ها و غیرمسلمان‌ها، ملی‌گراها، مارکسیست‌ها، حزب‌الهی‌ها، ملی-مذهبی‌ها، لیبرال‌ها، سلطنت‌طلب‌ها، قومیت‌ها، اقلیت‌های دینی و… بعضی از جوان‌ها ما را شماتت می‌کنند که چرا انقلاب کردید! به آنها می‌گویم که در زمان شروع انقلاب من 14 سال داشتم و در زمان پیروزی آن 15 سال. نوجوانی بیش نبودم، آن هم در گوشه‌ی پرتی از این کشور پهناور. از رهبران انقلاب که نبودم! تازه، اگر شما هم در آن زمان بودید لابد مثل ما فکر می‌کردید و انقلابی می‌شدید.

من در سیستان و بلوچستان زندگی نمی‌کردم، بلکه در یکی از استان‌های نسبتا آباد و در مرکز بخشی زندگی می‌کردم با مردمی با سواد، با زمینی حاصل‌خیز و با آب و هوایی پر برکت. ولی از عدالت و آزادی و آب و برق و گاز و مخابرات و بهداشت و جاده و تفریحات و ورزشگاه و… محروم بودم. دوره‌ی زمانی مورد بحث من نه در عهد قاجار بود، نه در زمان سرکوب مشروطیت پس از احمد شاه، نه در زمان قحطی جنگ اول، نه در زمان اشغال کشور در جنگ دوم، نه در زمان حکومت فرقه‌ی دموکرات، نه در دوران خان‌خانی و نه… اتفاقا من در شکوفاترین دوران پیش از انقلاب یعنی بین سال‌های 42 تا 57 زندگی کرده‌ام. بعدها انقلاب و جنگ و تحریم و اختلاس و رانت‌خواری و نابسامانی‌های دیگر را هم دیده‌ام و در آن مورد هم یا نوشته‌ام یا خواهم نوشت. پس بگذارید بدون قضاوت، ماجرای زندگی نه خودم بلکه نسل خودم را در یک دوره‌ی تاریخی بنویسم. جای دوری نمی‌رود و شما هم اذیت نخواهید شد.

تک‌تک قسمت‌های این ماجرا را به دوستانم می‌فرستم و در برخی کانال‌ها هم عرضه می‌شوند. مزیت این کار دریافت به موقع پیشنهادات و انتقاداتی است که لحاظ کردن آنها در ویراست نهایی به منظور چاپ کتاب خیلی کمکم خواهد کرد. از این بابت خیلی از شما دوستان سپاسگزارم. ذکر یک نکته را لازم می‌دانم و آن این که گاهی مطالب به طنز بیان می‌شوند که ممکن است دوستانی که شوخی سرشان نمی‌شود از آنها خوششان نیاید. به عنوان نمونه، وقتی آدم‌ها را در حمام خزینه‌ای بخارآلود در زیر زمین به «اجنه» تشبیه می‌کنم، دوستی ناراحت می‌شود و می‌گوید این چه حرفی است! مگر خود شما فک و فامیل ندارید که دیگران را به اجنه تشبیه کرده‌اید! خب در طنز خیلی چیزها را می‌شود گفت و ناراحت نشد. تازه، ممکن است کسی خوشش نیاید ولی کسان دیگری به همان مطلب بخندند و کلی کیف بکنند. آدم نمی‌تواند جوری بنویسد که حتی یک نفر هم ناراحت نشود. با این حال، باید مواظب باشم که به جای درمان یک چشم، چشمی دیگر را کور نکنم و به حساسیت دیگران احترام بگذارم. بعضی‌ها هم می‌گویند شما که به این تعداد افراد اشاره کرده‌اید چرا به فلان کس که از بقیه شاخص‌تر بود اشاره نکرده‌اید، که دلیلش این است که خبر نداشتم و اصلا قرار هم نبوده که تاریخ شفاهی کامل و دقیقی را ارائه بدهم. من یک «طناز» هستم نه یک «مورخ» (!) ولی سعیم را هم می‌کنم.

اطلاعات جالبی را هم از دیگران دریافت می‌کنم. حسین می‌گوید: «ممیش خان یک شورشی نبود، بلکه روشنفکری بود فراتر از زمان خودش. طبیعتا نیروهایش به صورت خودسرانه اذیت و آزار هم به دیگران رسانده‌اند. رژیم پهلوی نتوانست او را بکشد، ولی نوکر مورد اعتمادش او را در حالی که سنگر گرفته بود از پشت سر هدف قرار داد. نفوذی‌ها همیشه بوده‌اند»! وحید می‌گوید: «منصوری احتمالا یک آدم گمنام نبود، بلکه بخشدار منصوب از طرف فرقه‌ی دموکرات بود ولی کسی را اذیت نکرده بود. او را مردم عادی نکشتند، بلکه ژاندارم‌ها بدون محاکمه تیربارانش کردند. ضمنا علت کار نکردن تفنگ، نم کشیدن باروت نبود، بلکه چخماقش خراب شده بود»! عبدالهی می‌گوید: «منصوری را برای اعدام به درخت چنار نبستند. مادرم می‌گفت که به درخت توتی جلو خانه‌ی خودمان بستند. از روزی که آن را شنیدم، دیگر میوه‌ی آن درخت را نخوردم»!

بعضی‌ها هم مثل رضا خاطرات دردناکی تعریف می‌کنند: «پدرم تفنگ شکاری درست می‌کرد. در سال 1333 زنی غیرعامدانه توسط فرد دیگری هدف تفنگی ساخته‌ی دست پدرم قرار گرفت و پس از سقط دوقلوهای مرده به دنیا آمده‌اش، خودش نیز فوت کرد. پدر را بازداشت کردند ولی با وساطت آدم متنفذی موقتا آزاد کردند و هشدار دادند که چند سالی به جای دوری برویم. پدر، مادرم و مرا که 8 سالم بود و دو خواهر 6 و 3 سه ساله‌ام را برداشت و با قاطر از هشجین فرار کردیم. در روستای پیر در نزدیکی جعفرآباد، زمین‌گیر برف و بوران شده و ماندگار شدیم. سرخک فرا رسید و بیشتر کودکان روستا را کشت. در زمین یخ‌زده نمی‌شد قبر کند و جنازه‌ی بچه‌ها را همین‌طوری وسط برف فرو می‌بردند. گرگ‌ها جنازه‌ها را می‌خوردند و تکه‌های اعضای آنها در کوچه‌های روستا دیده می‌شد. خواهر 6 ساله‌ام هم از سرخک مرد. مادرم خودش را کتک می‌زد و گریه می‌کرد و فریاد می‌کشید که بچه‌ام را نمی‌گذارم در برف فرو بکنید. میزبان‌ها به احترام مهمان بودنمان استثنائا برای خواهرم قبری کندند که گرگها نتوانستند او را دربیاورند»!

اگر بخواهی خاطره‌های مردم را بنویسی با چه سناریوهایی روبرو می‌شوی و چه فیلم‌ها و سریال‌هایی از زندگی همین پدر بزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی که در کمال تعجب و استثنائا هشتاد سالگی را رد کرده‌اند درمی‌آید! چه دلچسب است که خاطره و تاریخ و داستانی را بنویسی که قهرمانانش زنده‌اند و شاهدهایش تو را در تکمیل یادها و یادواره‌هایت همراهی می‌کنند. اگر جوانی که در بیست سالگی احساس ناامیدی می‌کند بداند که پدر بزرگش از چه حرمان‌ها و سختی‌هایی عبور کرده و کوچه‌های هشجین را همچنان با دلی خوش عصازنان متر می‌کند چه حس قشنگی خواهد داشت! آیا باز هم کسی خواهد گفت که من از نسل سوخته‌ام؟ اگر نسل تو نسل سوخته باشد، نسل بابابزرگت را چه اسمی می‌توان گذاشت؟

عزیز من! زندگی همین است که می‌بینی. در قیاس با موجودات دیگر، انسان هم سختی‌های بیشتری می‌کشد و هم سخت‌جان‌تر است! با این حال، زندگی آدمی همین هشتاد سال اولش سخت است، آن را که رد کرد، بقیه‌اش روی غلطک می‌افتد و آسان‌تر پیش می‌رود! انسان زندگی دشواری دارد و بعید است که بتوانی شادی را برای او به ارمغان بیاوری ولی… همین که بر دشواری‌هایش نیافزایی هنر بزرگی کرده‌ای. یاور دیگران بودن نعمت بزرگی است که خداوند به دوستان مخصوص خودش اعطا می‌کند. دیده‌ام که می‌گویم!

قسمت سی و چهارم زنان صنعتگر، هنرمند و همه‌فن‌حریف روستایی

هم مردها و هم زن‌ها در دوران پانزده ساله در روستاها برای خودشان صنعتگر و هنرمندی بودند که دیگر نظیرشان پیدا نمی‌شود. با این حال، راستش را بخواهید مردها به پای زن‌ها نمی‌رسیدند و اگر زن‌های آن موقع نبودند مردها می‌مردند و نسلشان منقرض می‌شد. حالا ما تعارف می‌کنیم که بهشت زیر پای مادران است و خودمان هم می‌دانیم که همه‌ی مادرها که مادر درست و حسابی نیستند. امروزه بعضی از زن‌ها اصلا دوست ندارند بچه به دنیا بیاورند که مادر بشوند و بهشت هم زیر پایشان باشد. تازه آنهایی هم که بچه می‌آورند یک «دانه» یا حداکثر دو تا… مقایسه بکنید آنها را با مادرهایی که هفت هشت تا بچه داشتند و به همان تعداد هم تحویل عزرائیل داده بودند تا در سرای دیگر فرشته‌ی نگهبانشان بشوند.

آن موقع هم زن‌های شلخته داشتیم که تعدادشان زیاد نبود. یکی از آنها را می‌شناختم که حال نداشت گوشه‌های گلیم را که بچه‌هایش جیش‌آلود می‌کردند تمیز بکند و تا نقطه‌ای خیس می‌شد یک کاسه یا بشقاب یا نعلبکی (بسته به بزرگی شاهکار) رویشان می‌گذاشت تا بعدا یک‌جا تمیز بکند ولی چون از تامین ظروف به تعداد کافی عاجز می‌شد از خیر تمیز کردنش تا عید نوروز می‌گذشت! زن‌های وسواسی هم بودند که شورش را در می‌آوردند و در آن کمبود آب شوهرشان مجبور بود مثل «میراب» هی از چشمه آب بیاورد تا خانم تمیزکاری‌اش را بکند. لیکن، عمده‌ی خانم‌ها «خانم» بودند و خواهم گفت چه هنرهایی که نداشتند.

الان هم زن‌های زیادی پا به پای مردها تلاش می‌کنند که در روستاها همچنان از پا به پا گذشته و این زن‌ها هستند که چرخ زندگی را می‌چرخانند. در شهرها هم زن‌های شرافتمندی هستند که جور شوهران معتادشان را می‌کشند و در غیرت چیزی از مردها کم ندارند. امروزه در طبابت و تدریس و وکالت و شوفری و فروشندگی و کارگری و… زن و مرد نداریم و هر دو در تلاشند. لیکن، زن‌های بی‌مصرف هم در محیط‌های شهری بخصوص در طبقه‌ی مرفه کم نیستند که معلوم نیست اصلا برای چه چیزی خلق شده‌اند و کارشان نیست مگر رفتن از این فیتنس به آن آرایشگاه و از این ناخن‌کار به آن متخصص زیبایی و از این پارتی به آن مرکز خرید. یک بار به خانمی مشاوره می‌دادم. همکارم اشاره کرد که بروم بیرون بعد آهسته گفت: «آقای دکتر! چرا با این خانم اینطوری برخورد می‌کنید؟ بیش از حد مهربانید»! گفتم: «خب این بیچاره معلوم است که از یک بیماری لاعلاج رنج می‌برد. مگر رنگ پوستش را نمی‌بینی که به قهوه‌ای مایل به زرد می‌زند و از لاغری دارد از وسط نصف می‌شود»؟ گفت: «ای بابا، این رنگ پوست مربوط به سولاریوم است که رفته»! آن موقع نمی‌دانستم «سولاریوم» چیست و به چه دردی می‌خورد و وقتی فهمیدم متوجه شدم که ایشان از نظر جسمانی مشکلی ندارد بلکه مبتلا به چیز دیگری است!

زن‌ها در آن دوران اکثرا در بافتن فرش یا گلیم یا جاجیم یا زیلو وارد و واقعا هنرمند بودند. به علاوه، تقریبا همه‌ی آنها پشم گوسفند یا موی بز را می‌ریسیدند و همگن می‌کردند و بعد با استفاده از دستگاه «جهره» یا «دوک» به ترتیب به صورت عمده یا خرده کار نخ‌ریسی را انجام می‌دادند. همگی قادر بودند لباس‌های پشمی و بعدها کاموایی از بلوز و جوراب گرفته تا شال‌گردن و شلوار و دستکش ببافند. ساختن اجزاء کامل رختخواب از بالش و متکا گرفته تا لحاف و تشک هم به عهده‌ی خانم‌ها بود. ما موجودی به نام «گچ‌کار» ندیده بودیم و کار سفیدکاری داخل خانه با خاک سفیدی موسوم به «آلاوا» هم کار زن‌ها بود. آراستن سطح خارجی دیوارها با گلی که از خاک سرخ ساخته می‌شد به صورت مشترک توسط زن‌ها و مردها انجام می‌شد. پختن انواع نان اعم از لواش یا نان‌های فانتزی (فطیر و تل‌تل) هم از هنرهای خانم‌ها محسوب می‌شد. آنها همگی آشپزهای حرفه‌ای بودند که از ساده‌ترین تا پیچیده‌ترین غذاها را می‌پختند و بعضی از مواد غذایی با منشا گیاهی یا حیوانی را برای نگهداری به مدت طولانی مخصوصا برای مصرف در زمستان فرآوری می‌کردند. درست کردن ترشی و خیارشور و سرکه برایشان به سادگی آب خوردن بود. خیلی از آنها دوخت و دوز لباس‌های ساده را با چرخ خیاطی‌های قدیمی سینگر در حالی که با یک دست دسته‌ی آن را می‌چرخاندند و با دست دیگر پارچه را از زیر سوزن رد می‌کردند بلد بودند. دوشیدن حیوانات و درست کردن محصولات لبنی اعم از کره و دوغ و ماست و پنیر و کشک با کیفیت بالا را همه‌ی زن‌ها بلد بودند. آنها از گندم و جو، بلغور و از نخود، لپه درست می‌کردند و خیلی کارهای دیگر که از حوصله‌ی بحث ما خارج است.

علاوه بر کارهای عمومی که گفتم، زن‌هایی هم بودند که کارهای حرفه‌ای‌تری انجام می‌دادند و برای خودشان درآمدی داشتند که از آن جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: مامایی، شکسته‌بندی، طب سنتی از جمله حجامت، کشت سبزی‌جات و فروش آنها، قالیبافی و گلیم‌بافی در اشل بالا، خیاطی برای دیگران، تهیه‌ی مواد سوختی با کود حیوانی، کوزه‌گری، آموزش قرآن و خواندن و نوشتن و…

می‌بینید که اگر کسی از هشجین ما زن می‌ستاند انگار که به جای جهیزیه مجموعه‌ای از کارخانه‌ها و صنایع را هم تحویل می‌گرفت. داماد نیازی به خرید فرش کاشان و پتوی گلبافت و لباس‌های ترک و محصولات غذایی یک و یک و نان فانتزی آستان قدس رضوی و خیلی چیزهای دیگر را نداشت. با این شرح و وصف، می‌توان تصور کرد که اگر بچه‌ای پدرش می‌مرد نان‌آورش را و اگر مادرش می‌مرد همه چیزش را از دست می‌داد. به همین خاطر، برای نفرین می‌گفتند «ننه‌سیز قالاسان» (بی مادر بشوی) یا «ننون اولسون» (مادرت بمیرد)… و اگر کودکی شلخته را می‌دیدند می‌گفتند: «ائله بیل ننه‌سیز اوشاقدی» (انگار بچه‌ی بی‌مادر است)!

پدر «ستون خانه» بود و مادر «خود خانه»… و اگر مادر نبود، از چهار ستون زندگی هم کاری ساخته نبود. هنوز هم چنین آدم‌هایی هستند، با کودکانی نیازمند آنها. خدایا! چهار ستون خانه و خود خانه را برای کودکان ما نگه دار! آمین!

قسمت سی و پنجم بچه چه حقی دارد که…

«غلام‌حسن» می‌گوید: بچه بودم که پدرم را از دست دادم. گریه می‌کردم. همسایه‌مان «رضاقلی» از سر دل‌سوزی آرامم کرد و یک سکه‌ی ده شاهی گذاشت کف دستم و گفت برو برای خودت چیزی بخر. من هم رفتم و نفهمیدم چطور جنازه‌ی پدرم را بردند. بعدها همین آدم به خاطر همان ده شاهی به من سرکوفت می‌زد که «من بزرگت کرده‌ام»! دایی بزرگم کرد ولی او هم همیشه منت می‌گذاشت که نان مرا می‌دهد. شش سالم که شد، اجازه نداد به مدرسه بروم. سن کمی داشتم ولی مرا با خود به روستاهای اطراف می‌برد. نصف شب قاطر را بار می‌کرد و مرا به تنهایی و پای پیاده از «دمدل» می‌فرستاد به «هشجین». تمام راه را از ترس سایه‌هایی که روی جاده‌ی مال‌رو می‌افتاد گریه می‌کردم. بعد از اذان صبح می‌رسیدم و بار را خالی می‌کردم و دوباره برمی‌گشتم به دمدل. این گوشه‌ای از کار من بود. از شش سالگی تا ده سالگی کارم گریه و التماس برای رفتن به مدرسه بود تا این که دایی اجازه داد به مدرسه بروم. کلاس ششم دبستان را در شانزده سالگی به پایان بردم، یعنی در سنی که تقریبا نزدیک دیپلم گرفتنم بود! در مدرسه، شاگرد اول می‌شدم. هم‌کلاسی و هم‌بازی مرحوم «دکتر تیمور توکلی» بودم. اگر درس خوانده بودم، شاید دست کمی از او نداشتم. کلاس هفتم را هم ثبت نام کردم. آن موقع به جای انگلیسی، زبان خارجی ما زبان فرانسه بود و معلم‌ها تعجب می‌کردند که چقدر فرانسه را خوب یاد می‌گرفتم. وسط کار، دایی نگذاشت ادامه بدهم. پسر خودش را فرستاد شهر تا دیپلم بگیرد و من مجبور بودم کارهای سختی را که به من واگذار می‌کرد انجام بدهم.

آن موقع آموزش رایگان بود و از مدرسه‌های غیرانتفاعی خبری نبود. معلم‌ها هم سختگیر بودند و هم دلسوز. لیکن، مثل همین امروز مملکت، اگر بچه‌ای از تحصیل باز می‌ماند، کسی پیگیر نمی‌شد. ما همیشه «مدعی‌العموم» داشته‌ایم و داریم ولی نه برای دفاع از حقوق بچه‌ها و ستمدیده‌ها. اگر حرف نسنجیده‌ای بزنی یا بنویسی، از زمین و زمان دست‌هایی برای کشیدن پاهایت پیدا می‌شوند ولی وقتی که افتاده‌ای، دستی نیست که بلندت بکند. بعد از سرنگونی رضا شاه و کنار آمدن محمد رضا شاه با آزادی‌های مدنی و اجتماعی، جریانات مارکسیستی از دهه‌ی بیست پرچم دفاع از کارگران و زنان و کودکان، ممنوعیت کار کودکان، هشت ساعت کار روزانه و پرداخت حقوق کارگران در روزهای تعطیل رسمی و جمعه‌ها را بر دوش کشیدند و قوی‌ترین تشکیلات منسجم را راه انداختند. میتینگ‌های سیاسی چند ده هزار نفری آنها در روزگاری که جهالت عمومیت داشت، عقل بزرگان فرهنگ و ادب این کشور را ربود و خیلی‌هایشان کمونیست شدند.

کودک تا همین اواخر یک ابزار کار بود و عصای دست پدر. مردم دوست داشتند بچه زیاد داشته باشند. بچه که نه، پسر می‌خواستند چون فکر می‌کردند دخترها سهم دیگران می‌شوند. کسی که دختر داشت و پسر نداشت، انگار اصلا بچه نداشت. به همین خاطر، دخترها بی سوادتر از پسرها بودند و در همان سال‌های اول از ادامه‌ی تحصیل منع می‌شدند. بچه‌ها برای بزرگترها سرمایه‌ی زندگی بودند، نه مثل بچه‌های امروزی که هزینه‌بر باشند.

بعضی از بچه‌های خانواده‌های فقیر در روستاهای دورافتاده از بقیه هم فلک‌زده‌تر بودند. بعضی پول‌دارها آنها را از خانواده‌هایشان اجاره می‌کردند. دختر بچه‌های کم سن و سالی که به جای مدرسه رفتن در خانه‌های تجار و زمین‌داران و کارمندان ارشد در نگهداری از بچه‌ها و کارهای خانه کمک‌کار بودند «کنیز» و پسربچه‌هایی که در کار طویله و مزرعه کمک‌کار بودند «نورسه» (ترکی شده‌ی نورسیده) نامیده می‌شدند. آنها به جز لباس و غذا هیچ سهمی از زندگی نداشتند و اگر هم پولی توسط ارباب پرداخت می‌شد به پدر می‌دادند نه به خود بچه.

ما همه به درجاتی «کودکان کار» بودیم، ولی بچه‌های کارمندها کار کمتری برای انجام دادن داشتند و دیگر این که والدین آنها آگاه‌تر بودند و کمتر به بچه‌ها فشار می‌آوردند. در دهه‌ی پنجاه پدرم علاوه بر کار عکاسی، شیشه‌بری هم راه انداخت و همه‌ی روستاها را با شیشه‌های رنگی مشجر نونوار کرد. برای بردن شیشه‌های بزرگ و سنگین با موتورسیکلت، من به جای «قفسه» عمل می‌کردم، یعنی ترک موتور نشسته، شیشه‌ها را که تا حدی مقواپیچ شده بودند تا ران و دست‌هایم را نبرند در بغل نگه می‌داشتم. به روستا که می‌رسیدیم، سگ‌های گرسنه که آنها هم محروم بودند به جای گوشت نان خشک می‌خوردند هجوم می‌آوردند و با شور و شوق می‌خواستند یک گاز از ران یا ساق من بردارند. به همین خاطر، مجبور بودم ضمن نگهداری شیشه‌ها از دو طرف به آنها لگد هم بپرانم. البته من از بچه‌های خوشبخت و مرفه محسوب می‌شدم و فرصت کافی برای بازی و شیطنت هم داشتم. لیکن، بچه‌های دامدارها و کشاورزها عین یک آدم بالغ حرفه‌ای حداقل ده برابر کارمندان فعلی دولت کار می‌کردند. موقع غذا خوردن، مادرها به بچه‌ها نسبت به جثه‌شان غذای کم‌تری می‌دادند، انگار که مثل داروهای خطرناک «شیمی‌درمانی» که بر اساس «میلی‌گرم به ازای کیلوگرم وزن بدن» تجویز می‌شوند، غذا هم نه بر اساس میزان گرسنگی و نیاز و وضعیت رشد بلکه به ازای وزن آدم داده می‌شد. مثلا اگر کباب گوشت یا جگر بود، مادر وضعیت توزیع غذا را این‌طور شرح می‌داد: «شش تا برای بابا، پنج تا برای من، چهار تا برای داداش شهرام که بزرگ‌تر است، و برای هر کدام از شما کوچک‌ترها سه تا… دو تا هم برای گربه»! ما یاد گرفته بودیم که خودمان را آدم کامل ندانیم، بلکه بسته به جثه معادل نصف آدم یا ربع آدم به حساب بیاییم. خلاصه این که ما نسلی هستیم که در کودکی ناز والدین را کشیدیم و اکنون باید ناز فرزندان و نوه‌هایمان را بکشیم. حالا حق نداریم خودمان را «نسل جزغاله» بنامیم؟

قسمت سی و ششم آن‌قدرها هم علیه‌السلامی نبودیم!

برخی موارد که مطرح می‌کنم از محیط زندگی خودم تا 15 سالگی گرفته شده‌اند ولی دوستانی از چهارگوشه‌ی کشور می‌گویند که انگار دارم خاطرات آنها را می‌نویسم! گویا زندگی ما ایرانی‌ها در آن زمان بسیار شبیه هم بوده که دادن «کباب» بیشتر به پدر مثال بارزی از «وحدت رویه» در سطح ملی بوده است! دوستان از استان‌های ایلام گرفته تا خراسان جنوبی تشویقم می‌کنند که باز هم بنویسم چون خیلی از چیزهایی را که از یادشان رفته من از استان اردبیل به یادشان می‌آورم!

بعضی‌ها فکر می‌کنند که در گذشته صفا و صمیمیت چنین و چنان بوده ولی در سال‌های اخیر انسانیت رو به زوال گذاشته است. باید خدمت‌شان بگویم که: عزیزان من! انسانیت از همان اولش هم در زوال و خباثت همیشه قرین بشریت بوده است. قابیل بدون این که یک فیلم هالیوودی ببیند برادرش را کشت و بریدن انگشتان با چاقوی میوه‌خوری توسط بانوان اشرافی با دیدن یک پسر خوش‌تیپ قبل از این که شبکه‌های خاک بر سری تاسیس بشوند هم اتفاق می‌افتاد. اگر شعرهای سعدی و حافظ را بخوانید می‌بینید که ریا و تزویر و دروغ‌گویی و نامردی و چاپلوسی و آدم‌فروشی و حق را ناحق کردن و بالعکس پیشینه‌ی درازی دارد. بعضی وقت‌ها با یادآوری گذشته و وضعیت فرهنگی حاکم بر جامعه تعجب می‌کنم که چطور شده که به جای این که «خفاش شب» یا «بیجه» بشوم، شده‌ام یک استاد دانشگاهی که آزارش به مورچه هم نمی‌رسد. صد البته در گذشته، ما به «مورچه‌ها» هم رحم نمی‌کردیم و گرنه دلیلی نداشت که «فردوسی پاکزاد» از این بابت به ما سرکوفت بزند!

یکی از بدترین رفتارهای ما به رخ‌کشیدن ضعف‌های دیگران و شاید لذت بردن از آنها بود. بعضی از هم‌وطنان ما مثل همه جای دنیا نابینا، کندذهن، ناشنوا، قد کوتاه، بیش از حد قد بلند، تیره رنگ، شل و ول و… بودند. بعضی‌ها به جای این که با احترام از آنها یاد بکنند و مثلا بگویند «جناب آقای دده‌زاده» یا «حسین‌آقا» یا «خانم شیدائی» می‌گفتند: کور قاسم، کار (کر) احسان، قارا (سیاه) ابراهیم، کوله (کوتوله) بایرام، بی‌حیا آیجان، قانماز (نفهم) اسفندیار و… اینها را نزد بچه‌هایشان هم می‌گفتند و روح و روان آنها را هم به غیبت و تحقیر دیگران آلوده می‌ساختند. گاهی بچه‌های ساده‌دل وقتی به مغازه‌ی یک نفر مراجعه می‌کردند با اضافه کردن دایی یا عمو به اسم طرف همراه با معلولیتش باعث آبروریزی می‌شدند. مثلا می‌گفتند: «کچل قاسم دایی! یک کیسه حنا می‌خواستم» و به این وسیله از خباثت والدین محترم پرده برمی‌داشتند. این اخلاق زشت فقط در روستاها رایج نبود چرا که وقتی بزرگ‌تر شدم و برای ادامه‌ی تحصیل به اردبیل رفتم دیدم که آنها هم دست کمی از ما نداشتند. از بقالی اتاق خالی برای اجاره به محصل پرسیدم و او پسربچه‌ای را صدا زد گفت برو ببین «غلام‌عاباس» اتاقش را اجاره داده یا نه. وقتی بچه پرسید کدام «غلام‌عاباس»، گفت: «سونسوز غلام‌عاباس» یعنی غلام‌عباس اجاق‌کور! آنجا بود که بر وحدت رویه‌ی امور فرهنگی در نقاط مختلف کشور پی بردم.

تعدادی بیمار روانی با وضعیت وخیم دور و بر ما بودند که بعضی وقتها یک ساعت کنار دیوار مثل مجسمه رو به آفتاب می‌ایستادند و بچه‌ها به جای هم‌دلی آنها را مسخره یا به طرفشان سنگ پرتاب می‌کردند. مردم روستای صد خانواری سکنه‌ی روستای بیست خانواری را «دهاتی» و بی‌فرهنگ تلقی می‌کردند. بعضی از بچه‌های کم سن و سال برای تحصیل در مقطع راهنمایی اتاق مخروبه‌ای را کرایه می‌کردند که درش مستقیما به کوچه باز می‌شد و در سرمای زمستان مثل بید می‌لرزیدند و کمتر کسی برای آنها غذا و هدیه‌ای می‌برد و در مدرسه هم خیلی تحویل گرفته نمی‌شدند. الان وقتی آنها را به یاد می‌آورم یا گاهی جایی می‌بینمشان از بی‌عاطفگی خودمان شرمنده می‌شوم. البته این بلا بر سر خودم در اول دبیرستان در مرکز شهرستان هم آمد که بعدا توضیح می‌دهم. گاهی درویشی اهل حق و تارک دنیا در ایام عزا سر و کله‌اش پیدا می‌شد و مناجات و اشعاری در مسجد می‌خواند و آخر شب زیر باران می‌ماند و مردم بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شدند. اگر نبودند بزرگان خیری همچون «مرحوم حاج مقصود رجبی» که او را مهمان کند معلوم نبود درویش تا صبح چه خاکی بر سرش می‌ریخت.

حسادت در محیط‌های کوچک رایج بود و الان هم هست. اگر جوانی برای کارگری به شهر می‌رفت و «شلوار لی» می‌پوشید پشت سرش می‌گفتند: «واه واه… برای ما آدم شده»! یا اگر کارمند می‌شد و کراوات می‌زد می‌گفتند: «مردک ندید بدید نوخدا (افسار) به گردنش بسته»! مردم به جای این که از سعادت یک هم‌وطن خوشحال بشوند حالشان گرفته می‌شد و خیرخواهی در وجود افراد کمی محلی از اعراب داشت. سنی‌ها با ما شیعه‌ها مهربان‌تر بودند و ما هم آنها را خیلی دوست داشتیم. لیکن، وقتی به داخل جمع آنها می‌رفتی می‌دیدی که با ما مهربان هستند ولی خودشان هم حسودی فک و فامیلشان را می‌کنند. بعدها که در میانسالی مدیر شدم در یک مورد متوجه شدم که فامیل یکی از همکاران سنی به دروغ راپورت داده که فلانی عضو «داعش» است و کم مانده بود او را بدبخت بکند!

بعضی‌ها خیلی راحت پشت سر دیگران حرف درمی‌آوردند. اگر دختری خاطرخواه پسری می‌شد او را بدکاره قلمداد می‌کردند. اگر چنین دختری به خاطر یک سرماخوردگی مختصر پایش به دوا و دکتر باز می‌شد پشت سرش می‌گفتند که فلانی رفته برای سقط جنین! همه از هفت جد دیگران خبر داشتند و اگر یک نفر هیچ مشکلی هم نداشت و پاک پاک بود می‌گفتند که عمه‌اش فلان کاره یا پدر بزرگش «توده‌ای» بوده است. بدجنسی حتی در سنین پایین هم وجود داشت و بعضی وقت‌ها که در مدرسه با هم دعوا می‌کردیم یک نفر داد می‌زد که «به شاه فحش دادی؟ می‌روم به رئیس مدرسه می‌گویم»! در حالی که اصلا صحبتی از شاه و شاهزاده نبود! بله دوستان… تا بوده همین بوده. از وضعیت اخلاقی فعلی و آینده نگران و ناامید نباشید که «زندگی بدون امید فرقی با مرگ ندارد». نه آن موقع‌ها آن‌قدر خوب بودیم و نه این موقع‌‌ها این‌قدر بد هستیم!

قسمت سی و هفتم از «شیر» رضا شاه تا «پنیر» محمد رضا شاه

تغذیه‌ی رایگان در مدارس ایران قصه‌ی درازی دارد. گاهی داده شده و گاهی داده نشده و گاهی وسط کار سیاست عوض شده است. گاهی فقط در روستا و گاهی هم در شهر و هم در روستا ، گاهی در مناطق محروم و گاهی در همه‌ی مناطق، گاهی در دبستان‌ها و گاهی در دبستان‌ها و مدارس راهنمایی… در اوایل دهه‌ی چهل که من هنوز کودکی خردسال بودم به بچه‌هایی که در هشجین به مدرسه می‌رفتند روزانه یک لیوان شیر می‌دادند و چون این سیاست مربوط به زمان رضا شاه بود هم‌وطنان ما آن را «شیر رضا شاه» می‌نامیدند (مثل طرح کمک به افراد مسن در روستاها در بعد از انقلاب که «طرح شهید رجایی» نامیده می‌شد). در آن زمان، شیر محلی را از مردم می‌خریدند و در حیاط مدرسه با هیزم آتش می‌افروختند و شیر را جوشانده و به هر بچه یک لیوان می‌دادند.

بر اساس اصل شانزدهم «انقلاب سفید» یا همان «انقلاب شاه و مردم»، کودکان خردسال در مدارس و نیز کودکان شیرخوار تا دو سالگی و مادران آنها مشمول دریافت تغذیه‌‌ی رایگان شدند. فکر می‌کنم در مورد مادران و شیرخواران چنان اصلی عمومیت نیافت ولی از سال 1355 به 6 میلیون نفر دانش‌آموز تعلق گرفت. میزان سهمیه‌ی روزانه به ازای هر دانش‌آموز 12 ریال (معادل 17 سنت امریکا و مجموعا یک میلیون دلار در کل کشور برای هر روز) در نظر گرفته شده بود که 1 ریال آن برای هزینه‌های حمل و نقل بود و در همه جای کشور 11 ریالش باید به دست دانش‌آموز می‌رسید.

مواد غذایی که می‌دادند بسیار مغذی و عالی بودند از جمله خرما، پرتقال و سیب لبنانی، پنیر تبریزی و هلندی، موز، پسته، بیسکویت، شیر، بادام و… سیب و پرتقال سورت شده در شانه‌هایی شبیه شانه‌های تخم مرغ ولی بسیار شیک ارائه می‌شدند. بعضی‌ها می‌گفتند که «اسرائیلی» هستند ولی چون برای مردم مسلمان واردات از اسرائیل مذموم بود به دروغ می‌گفتند که «لبنانی» هستند. تا آن موقع سیب در ایران از انواع بومی و با طعم‌های متنوع کاشت می‌شد و با تغییر ذائقه، کشت سیب لبنانی در همه جا و بخصوص در آذربایجان غربی رونق گرفت و جنبه‌ی اقتصادی پیدا کرد. ما بچه‌ها با پنیر هلندی که چرب و زرد رنگ بود مشکل داشتیم و البته بعدها که من چهار سالی در هلند زندگی کردم چنان پنیری ندیدم. ظاهرا در شهرهای بزرگ پنیر هلندی خیلی خوشمزه و ترد و نرم بوده ولی مال ما آن‌قدر سفت بود که به زحمت با چاقو بریده می‌شد (نمی‌دانم جریان پارتی‌بازی بوده یا پنیر تا به روستاها برسد سفت می‌شده). خیلی از بچه‌ها آن را نمی‌خوردند و از آن به عنوان «واکس کفش» استفاده می‌کردند یا به سر و کله‌ی یکدیگر می‌زدند (که دست کمی از سنگ و کلوخ نداشت) و یا این که دور می‌انداختند که باعث تجمع سگ و روباه در اطراف مدرسه می‌شد. آن موقع شایعه کرده بودند که آن پنیرها محصول «پتروشیمی» و از «مشتقات نفتی» هستند و چون رفته‌رفته جمعیت دنیا زیاد می‌شود و منابع پروتئین حیوانی کافی نخواهد بود قرار است در آینده «گوشت مصنوعی» هم از نفت تولید بشود! الله اعلم. یک محصول دیگر هم که خوشایند نبود بیسکویت‌های متراکم خارجی بودند که اگر الان پیدا بکنم کیف هم می‌کنم ولی آن موقع از بوی آن خوشمان نمی‌آمد. بعضا شیر محلی می‌دادند و بعضا هم شیر پاستوریزه در پاکت‌های سه‌گوش که از آن زمان مد شدند. نان در خانه‌ها پخت و به مدارس فروخته می‌شد و در کنار توسعه‌ی اقتصادی لبنان (یا اسرائیل؟) و هلند و… یک مقدار هم وضعیت تولید در کشور بهتر شد.

معلمین مدارس امانت‌دار بودند و بعضی‌ها خودشان حتی یک لقمه هم از آن مواد استفاده نمی‌کردند و اصولا این کار غیرقانونی تلقی می‌شد. لیکن، بعضی از کارکنان و نیروهای خدماتی و تدارکاتچی‌ها و… بخشی از سهمیه‌ی بچه‌ها را به یغما می‌بردند. یک بار مادر یکی از بچه‌های همسایه از پسرش پرسید: «پسرم! بزرگ شدی چکاره می‌شوی»؟ که بچه صادقانه پاسخ داد: «می‌شوم مستخدم مدرسه تا برایت تغذیه‌ی رایگان بدزدم»! به هر حال چنین سوء استفاده‌هایی از یک سو و نیز مشکلات بودجه‌ای و مسائل واردات و… یک جورهایی کار تغذیه‌ی رایگان را لنگ و در بعضی جاها متوقف کرد و بعدها که انقلاب شد مدتی به صورت تق و لق توزیع و یواش یواش «هپل هپو» شد و رفت هوا!

نکته‌ای که باید متذکر بشوم این که محرومیت آنچنان عمومیت داشت که توزیع تغذیه‌ی رایگان یک تحول بزرگ در زندگی خیلی‌ها محسوب می‌شد. موز که از خارج (ظاهرا عربستان) وارد می‌شد برای بچه‌ها چیز عجیب و غریبی بود و بعضی‌ها برای این که حیف نشود آن را با پوست می‌خوردند. پوست پرتقال را نگه می‌داشتند و لای کتاب می‌گذاشتند و گاهی بو می‌کشیدند. بعضی از بچه ها یا به صورت خودجوش (!) یا به اجبار خانواده بخشی از مواد غذایی را می‌گذاشتند در کیف یا جیبشان و می‌بردند خانه تا با بچه‌های دیگر بخورند.

از محل سرقت اقلام تغذیه‌ی رایگان، بازار سیاهی در میدان محمدیه‌ی تهران (موسوم به میدان اعدام در زمان رضا شاه) شکل گرفته بود و مواد غذایی دزدیده شده از مدارس شهرستان‌ها به قیمت مناسب و قاچاقی (مثل رادیوپخش‌های سرقتی در بازار سید اسماعیل) به مشتریان کم‌وجدان (!) فروخته می‌شد. لیکن، عمده‌ی پرسنل آموزش و پرورش و کارمندان دولت دست‌درازی به اموال عمومی آن هم غذای کودکان فقیر را مایه‌ی خسران و بدبختی می‌دانستند. یکی از همشهری‌ها که کارمند بوده یک گونی پسته‌ی دزدیده شده از یکی از مدارس شهرهای دیگر را با خود آورده بود که در وسط راه به جایش یک گونی سیب‌زمینی را گذاشته و پسته را کش رفته بودند. دیگر این که به گفته‌ی خودش از همان دزدی بود که زندگی او متلاشی شد و هیچ‌گاه روی آرامش به خود نگرفت تا این که در فقر ولی تواب و درست‌کار به رحمت ایزدی پیوست. خدا رحمتش کند!

قسمت سی و هفتم از «شیر» رضا شاه تا «پنیر» محمد رضا شاه

تغذیه‌ی رایگان در مدارس ایران قصه‌ی درازی دارد. گاهی داده شده و گاهی داده نشده و گاهی وسط کار سیاست عوض شده است. گاهی فقط در روستا و گاهی هم در شهر و هم در روستا ، گاهی در مناطق محروم و گاهی در همه‌ی مناطق، گاهی در دبستان‌ها و گاهی در دبستان‌ها و مدارس راهنمایی… در اوایل دهه‌ی چهل که من هنوز کودکی خردسال بودم به بچه‌هایی که در هشجین به مدرسه می‌رفتند روزانه یک لیوان شیر می‌دادند و چون این سیاست مربوط به زمان رضا شاه بود هم‌وطنان ما آن را «شیر رضا شاه» می‌نامیدند (مثل طرح کمک به افراد مسن در روستاها در بعد از انقلاب که «طرح شهید رجایی» نامیده می‌شد). در آن زمان، شیر محلی را از مردم می‌خریدند و در حیاط مدرسه با هیزم آتش می‌افروختند و شیر را جوشانده و به هر بچه یک لیوان می‌دادند.

بر اساس اصل شانزدهم «انقلاب سفید» یا همان «انقلاب شاه و مردم»، کودکان خردسال در مدارس و نیز کودکان شیرخوار تا دو سالگی و مادران آنها مشمول دریافت تغذیه‌‌ی رایگان شدند. فکر می‌کنم در مورد مادران و شیرخواران چنان اصلی عمومیت نیافت ولی از سال 1355 به 6 میلیون نفر دانش‌آموز تعلق گرفت. میزان سهمیه‌ی روزانه به ازای هر دانش‌آموز 12 ریال (معادل 17 سنت امریکا و مجموعا یک میلیون دلار در کل کشور برای هر روز) در نظر گرفته شده بود که 1 ریال آن برای هزینه‌های حمل و نقل بود و در همه جای کشور 11 ریالش باید به دست دانش‌آموز می‌رسید.

مواد غذایی که می‌دادند بسیار مغذی و عالی بودند از جمله خرما، پرتقال و سیب لبنانی، پنیر تبریزی و هلندی، موز، پسته، بیسکویت، شیر، بادام و… سیب و پرتقال سورت شده در شانه‌هایی شبیه شانه‌های تخم مرغ ولی بسیار شیک ارائه می‌شدند. بعضی‌ها می‌گفتند که «اسرائیلی» هستند ولی چون برای مردم مسلمان واردات از اسرائیل مذموم بود به دروغ می‌گفتند که «لبنانی» هستند. تا آن موقع سیب در ایران از انواع بومی و با طعم‌های متنوع کاشت می‌شد و با تغییر ذائقه، کشت سیب لبنانی در همه جا و بخصوص در آذربایجان غربی رونق گرفت و جنبه‌ی اقتصادی پیدا کرد. ما بچه‌ها با پنیر هلندی که چرب و زرد رنگ بود مشکل داشتیم و البته بعدها که من چهار سالی در هلند زندگی کردم چنان پنیری ندیدم. ظاهرا در شهرهای بزرگ پنیر هلندی خیلی خوشمزه و ترد و نرم بوده ولی مال ما آن‌قدر سفت بود که به زحمت با چاقو بریده می‌شد (نمی‌دانم جریان پارتی‌بازی بوده یا پنیر تا به روستاها برسد سفت می‌شده). خیلی از بچه‌ها آن را نمی‌خوردند و از آن به عنوان «واکس کفش» استفاده می‌کردند یا به سر و کله‌ی یکدیگر می‌زدند (که دست کمی از سنگ و کلوخ نداشت) و یا این که دور می‌انداختند که باعث تجمع سگ و روباه در اطراف مدرسه می‌شد. آن موقع شایعه کرده بودند که آن پنیرها محصول «پتروشیمی» و از «مشتقات نفتی» هستند و چون رفته‌رفته جمعیت دنیا زیاد می‌شود و منابع پروتئین حیوانی کافی نخواهد بود قرار است در آینده «گوشت مصنوعی» هم از نفت تولید بشود! الله اعلم. یک محصول دیگر هم که خوشایند نبود بیسکویت‌های متراکم خارجی بودند که اگر الان پیدا بکنم کیف هم می‌کنم ولی آن موقع از بوی آن خوشمان نمی‌آمد. بعضا شیر محلی می‌دادند و بعضا هم شیر پاستوریزه در پاکت‌های سه‌گوش که از آن زمان مد شدند. نان در خانه‌ها پخت و به مدارس فروخته می‌شد و در کنار توسعه‌ی اقتصادی لبنان (یا اسرائیل؟) و هلند و… یک مقدار هم وضعیت تولید در کشور بهتر شد.

معلمین مدارس امانت‌دار بودند و بعضی‌ها خودشان حتی یک لقمه هم از آن مواد استفاده نمی‌کردند و اصولا این کار غیرقانونی تلقی می‌شد. لیکن، بعضی از کارکنان و نیروهای خدماتی و تدارکاتچی‌ها و… بخشی از سهمیه‌ی بچه‌ها را به یغما می‌بردند. یک بار مادر یکی از بچه‌های همسایه از پسرش پرسید: «پسرم! بزرگ شدی چکاره می‌شوی»؟ که بچه صادقانه پاسخ داد: «می‌شوم مستخدم مدرسه تا برایت تغذیه‌ی رایگان بدزدم»! به هر حال چنین سوء استفاده‌هایی از یک سو و نیز مشکلات بودجه‌ای و مسائل واردات و… یک جورهایی کار تغذیه‌ی رایگان را لنگ و در بعضی جاها متوقف کرد و بعدها که انقلاب شد مدتی به صورت تق و لق توزیع و یواش یواش «هپل هپو» شد و رفت هوا!

نکته‌ای که باید متذکر بشوم این که محرومیت آنچنان عمومیت داشت که توزیع تغذیه‌ی رایگان یک تحول بزرگ در زندگی خیلی‌ها محسوب می‌شد. موز که از خارج (ظاهرا عربستان) وارد می‌شد برای بچه‌ها چیز عجیب و غریبی بود و بعضی‌ها برای این که حیف نشود آن را با پوست می‌خوردند. پوست پرتقال را نگه می‌داشتند و لای کتاب می‌گذاشتند و گاهی بو می‌کشیدند. بعضی از بچه ها یا به صورت خودجوش (!) یا به اجبار خانواده بخشی از مواد غذایی را می‌گذاشتند در کیف یا جیبشان و می‌بردند خانه تا با بچه‌های دیگر بخورند.

از محل سرقت اقلام تغذیه‌ی رایگان، بازار سیاهی در میدان محمدیه‌ی تهران (موسوم به میدان اعدام در زمان رضا شاه) شکل گرفته بود و مواد غذایی دزدیده شده از مدارس شهرستان‌ها به قیمت مناسب و قاچاقی (مثل رادیوپخش‌های سرقتی در بازار سید اسماعیل) به مشتریان کم‌وجدان (!) فروخته می‌شد. لیکن، عمده‌ی پرسنل آموزش و پرورش و کارمندان دولت دست‌درازی به اموال عمومی آن هم غذای کودکان فقیر را مایه‌ی خسران و بدبختی می‌دانستند. یکی از همشهری‌ها که کارمند بوده یک گونی پسته‌ی دزدیده شده از یکی از مدارس شهرهای دیگر را با خود آورده بود که در وسط راه به جایش یک گونی سیب‌زمینی را گذاشته و پسته را کش رفته بودند. دیگر این که به گفته‌ی خودش از همان دزدی بود که زندگی او متلاشی شد و هیچ‌گاه روی آرامش به خود نگرفت تا این که در فقر ولی تواب و درست‌کار به رحمت ایزدی پیوست. خدا رحمتش کند!

قسمت سی و هشتم حاجی شدن و کربلایی شدن

من خودم تا به امروز به حج عمره رفته‌ام ولی به حج تمتع نرفته‌ام. از این رو، به قول پدرم، «حاجی الکی» (وقتی که شوخی می‌کند) یا «ناحاجی» (وقتی که عصبانی می‌شود) هستم، نه «حاجی واقعی»! فعلا کربلایی هم نشده‌ام، چون با وجود این که اهل جنگ بوده‌ام و آدم محافظه‌کاری نیستم، همیشه فکر می‌کنم که رفتن به عراق کار آسانی نیست. فقط «مشهدی واقعی» هستم، چون در دوران سخت مسافرت در اوایل دهه‌ی پنجاه به زیارت بارگاه امام رضا (ع) رفته و شدم «مشهدی گودرز»، عنوانی که تا این اواخر در هشجین بزرگ‌ترهایی که هنوز زنده بودند به من می‌دادند. قسمت بعدی داستان با توجه به ذینفع بودن خودم و تجارب شخصی با آب و تاب تمام به توضیح در مورد «نحوه‌ی رفتن دهاتی‌ها به مشهد» اختصاص خواهد داشت.

الان همه چیز لوث شده است و مملکت پر شده از حاجی‌هایی که بعضا بیست بار به قصد زیارت همراه با خرید به حج عمره رفته و مکه و مدینه را با دوبی و استانبول اشتباه گرفته‌اند. به نظرم سفر اگر با قصدی والا و آگاهانه و یک بار باشد آدم را «حاجی» می‌کند و تکرار که بشود ارزشش را از دست می‌دهد. مقایسه‌ی حج قدیم با حج جدید مقایسه‌ی «عشق سوزان» است با «ازدواج گریان»! کسانی هم هستند که بدون استطاعت واقعی و با استفاده از سوبسید و سهمیه و حتی برنده شدن در مسابقات و… حاجی شده‌اند (مثل دکتر و مهندس شدن قاطبه‌ی ملت). بعضی از حاجی‌های مدرن این‌قدر سن و سالشان کم است که آدم شک می‌کند که اصلا طرف بلد است خودش را خوب تمیز بکند یا نه! قدیم‌ها کسی که حاجی می‌شد انگار معادل ارتشبد و سپهبد در ارتش بود (کربلایی معادل افسر در حد سرهنگ و مشهدی هم معادل درجه‌دار در حد استوار یکم!). حاجی آدمی مستطیع تلقی می‌شد، یعنی نه تنها مایه‌دار، بلکه جسور و دارای قدرت بدنی و جنم مبارزه با دشواری‌های سفر پیاده یا با اسب و قاطر. حتی بعدها زنده رسیدن یا زنده برگشتن از مکه با ماشین‌های قدیمی در جاده های خاکی خودش معجزه‌ای بود! از این رو تعداد حاجی کم بود و در هشجین ما هم بالطبع تا سال ۵۷ حاجی حکم کیمیا را داشت. الان ده‌ها حاجی هست ولی هنوز هم برندی که مرحومینی همچون «حاج شکرالله صدیقی» و «حاج ستار توکلی»، که پای پیاده به خانه‌ی دوست رفتند، را کسی احراز نکرده است!

قبلا هم گفته‌‌ام که ما هشجینی‌ها همواره تقریبا نصف-نصف شیعه و سنی بوده‌ایم ولی تعداد حاجی‌های سنی خیلی کمتر از حاجی‌های شیعه بود که نمی‌دانم دلیل آن بنیه‌ی مالی ضعیف سنی‌ها بود یا سخت‌گیری بیشتر در حق خودشان، چون بعضی‌ها استطاعت را کافی نمی‌دانستند و اگر فامیل فقیری داشتند حج رفتن بدون حمایت مالی از آنها را «مقبول» نمی‌دانستند. در دهه‌ی چهل حج رفتن خودش ماه‌ها طول می‌کشید چون بخشی از راه را با استفاده از اسب و قاطر و بعد با ماشین تکه‌تکه می‌رفتند ولی در دهه‌ی پنجاه سفر هوایی باب‌تر شده بود و سفرها راحت‌تر.

کربلا رفتن دشوارتر از سفر حج بود چون به صورت ادواری روابط دولت‌های ایران و عراق همیشه بد بود. شاه ما به «حسن البکر» آلرژی داشت و برعکس. بعد از بروز کودتا در عراق، حکومت پهلوی همیشه نگران بروز اتفاقاتی شبیه آن در ایران بود. اگر «ساواک» کتاب Iraq Revolution نوشته‌ی «عبدالکریم قاسم» را در خانه‌ی کسی پیدا می‌کرد برایش ده سال «آب خنک» آب می‌خورد. این را از یکی از اساتید روشنفکرم در دانشکده‌ی دامپزشکی دانشگاه تهران شنیدم. قبلا عراق میهن دوم ایرانی‌ها بود و کلی مهاجر ایرانی در آنجا زندگی می‌کردند. بعضی از مومنین پول‌دار وصیت می‌کردند که جنازه‌هایشان را در کربلا یا نجف دفن بکنند (یکی‌شان همین امیرکبیر خودمان). حالا چطور بدون امکانات جنازه را باید تا آنجا سالم رساند خدا می‌داند. در دهه‌ی پنجاه، رژیم بعثی عراق دست صدها هزار نفر را که مشکوک به اصالت ایرانی بودند گرفت و از مرزها هل داد به داخل کشور. از ۶۵۰ هزار نفر آنها (که معاودین عراقی نامیده می‌شدند که معادل کالای مرجوعی بود)، ۴۰۰ هزار نفرشان توانستند ثابت بکنند که ایرانی هستند و شناسنامه گرفتند. بقیه هم همین‌طوری ول معطل بودند و وقتی پیر و درب و داغان شدند و صدام سرنگون شد به عراق برگشتند. حالا با این شرح و وصف، آن موقع هم راه کربلا بسته بود و همانطور که رزمندگان اسلام بعدها در طول جنگ می‌خواستند راه کربلا را باز بکنند، شاه هم دوست داشت راه کربلا را باز بکند!

با توجه به توضیحات بالا، تعداد کربلایی‌های هشجین اولا کم بود ثانیا کربلایی جوان سراغ نداشتیم به جز یک نفر، یعنی آقای «سید ثابت یعقوبی» معروف به کربلایی ثابت. او از همان بچگی کربلایی بود. وقتی والدین ایشان به کربلا مشرف شده بودند کربلایی ثابت هنوز در شکم مادر بوده و قبل از بسته شدن راه کربلا بدون پاسپورت و ویزا کربلایی شده بود که خداوند حفظشان بکند. تعدادی از هشجینی‌های سنی هم کربلایی بودند، نه این که همینجوری در کربلا بوده باشند یا گذرشان آنجا افتاده باشد نه… آنها با ایمان و اعتقاد مثل شیعه‌ها با دشواری رفته و به کربلایی بودنشان افتخار می‌کردند و اگر کسی نام آنها را بدون ذکر «پیشوند کربلایی» می‌برد توهین محسوب می‌شد، همان‌طور که بعضی از ماها که اگر اسممان بدون ذکر «دکتر» برده شود بدجوری برزخ می‌شویم. از آن عزیزان می‌توانم مرحومین «کربلایی فتح‌الله آقایی»، «کربلایی قربان»، «کربلایی یوسف طاهری» و «کربلایی محمدحسین» را نام ببرم. ارادت سنی‌های عزیز به اهل بیت پیامبر اگر از ما شیعه‌ها زیادتر نباشد قطعا کمتر هم نیست. البته چند شاخه‌ی نانجیب مانند «وهابی‌ها» مسئله‌شان فرق می‌کند، چون آنها نه تنها به اهل بیت، بلکه اصلا به هیچ کسی ارادتی ندارند! معادل آنها در بین ما بعضی از «مداح های رپ» بی‌ادبی هستند که گاهی احترام خلفای راشدین و صحابه‌ی پیامبر را نگه نمی‌دارند و در عالم نشئگی پرده‌دری می‌کنند و آبروی ما شیعه‌ها را نزد اکثریت مسلمین می‌برند. خداوند یا هدایتشان بکند یا لالشان تا نتوانند حرف بزنند! کمی استراحت کنید تا در باره مشهدی شدن خودم به روش دهاتی‌ها معلوماتی بدهم. تا آن موقع، فعلا شب بر شما خوش!

قسمت سی و نهم مشهدی شدن به روش آن دوران (نیمه‌ی نخست)

آذربایجانی‌ها عشق فوق‌العاده‌ای به امام رضا (ع) دارند و این محدود به مردم این طرف ارس نیست. بعد از فروپاشی شوروی وقتی به باکو رفتم، این عشق را در بین آنها هم یافتم. بعضی‌ها از دوازده امام، فقط اسم سه امام اول، بعد امام هشتم (با عنوان غریب آقا) و امام دوازدهم (با عنوان غایب آقا) را بلد بودند و اسامی هفت تای دیگر را یا نمی‌دانستند. بعضی ها هم اسامی را قاطی می‌کردند یا در هم برهم می‌گفتند. وقتی گفتم ما دو تا امام حسن (ع) داریم فکر کردند دارم شوخی می‌کنم و از دست من به خاطر این شوخی نابجا عصبانی شدند ولی با توضیحاتم قانع شدند! واقعیت این است که امام رضا نه تنها از این نظر که از بقیه‌ی ائمه دور افتاده است غریب باشد بلکه در خود ایران هم از دو نظر «غریب مضاعف» است. اول این که موقع آمدن ده‌ها هزار نفر پشت سرش نماز خواندند و موقع شهادتش صدایی از کسی درنیامد (بلانسبت شبیه مردم کوفه) و شاید عذاب وجدان از این بابت در ژنوم ما رسوخ کرده است! دوم این که از نظر بعد مسافت از ما در شمال غرب کشور خیلی دور است. فاصله‌ی هشجین تا کربلا 850 کیلومتر و تا مشهد 1450 کیلومتر است. پیاده به کربلا رفتن راحت‌تر بود تا به مشهد. خیلی ایمان و اعتقاد می‌خواست تا کسی برای زیارت آن همه مسافت را با پای پیاده یا سوار بر اسب و قاطر طی کند. از این رو، مشهدی بودن برای هشجینی‌ها یک نشانه‌ی خاص بود و مومنین شیعه و سنی برای تکمیل اعتقادشان به قول قدیمی‌ها به «زیارت خراسان» می‌رفتند و مشهدی می‌شدند و «مشه» به عنوان پیشوند به اول اسمشان اضافه می‌شد (بعدها من شدم مشه گودرز).

زن‌ها وقتی نذر می‌کنند معمولا روی چیزی دست می‌گذارند که مستلزم کلی هزینه برای شوهرهایشان و کمی تا قسمتی تنوع و تفریح برای خودشان باشد. در آن زمان، نذر زیارت مشهد از کمرشکن‌ترین نذرها بود ولی وقتی خانم این کار را می‌کرد آقا از ترس عقوبت اطاعت می‌کرد. خانم‌ها همین امروز هم ممکن است نذر بکنند که اگر فلان اتفاق بیفتد «سفره‌ی حضرت ابوالفضل» دایر بکنند که در کنارش فرش‌های تازه یا مبلمان لوکس یا خانه‌ی جدیدشان را به رخ دیگران بکشند. گاهی هم با روضه شروع و با «شو لباس» ختمش می‌کنند. زن‌های هشجین هم به بهانه‌ای زیارت قم یا مشهد یا جاهای مقدس دیگر (حداقل مقبره‌ی سید دانیال در خلخال) را در برنامه‌ی خودشان داشتند. این که یک زن توانسته بود چند بچه را از چنگال وبا و حصبه و سرخک و سرخجه و آبله و سیاه سرفه برهاند برهان قاطعی برای سفر زیارتی بود، اگر چه راستش را بخواهید نجات آنها بیشتر نتیجه‌ی «انتخاب اصلح» در تنازع بقا بود تا هنر خودشان.

ما می‌توانستیم مستقیما از هشجین سوار بر ماشین شده، راه را تکه‌تکه تا مشهد برویم. لیکن، بعضی‌ها هم بودند که از دهات دور ابتدا باید با قاطر خودشان را به هشجین می‌رساندند و سوار ماشین می‌شدند. در خلخال دوباره دنبال ماشین بودند و بعید نبود که یک شب در آنجا بمانند بعد بروند تهران. در تهران هم یکی دو روز دنبال بلیت اتوبوس مشهد بودند و کلا یک هفته از سفر عملا در راه سپری می‌شد. در تهران، ترمینال اتوبوسرانی وجود نداشت و برای گرفتن بلیت اتوبوس باید از این خیابان به آن خیابان رفته، از گاراژها می‌پرسیدند که برای فردا بلیت دارند یا نه. خیابان‌های «ناصر خسرو» و «فیشرآباد» (سپهبد قرنی فعلی) دو مکان اصلی گاراژهای اتوبوس به مقاصد شهرستان‌ها بودند. ترمینال غرب اولین ترمینال اتوبوسرانی تهران و متشکل از سوله‌های متعدد بعد از انقلاب و به زور و جبر «آیت الله خلخالی» تاسیس شد. صاحبان گاراژها علیرغم مخالف بودن با آن و از روی ترس و پیش از آن که مردم در خیابان فریاد بزنند «خلخالی مفسدش کن» دم و دستگاهشان را به آنجا منتقل کردند.

یکی از ویژگی‌های دهاتی‌ها در سفرهای طولانی بردن کلی توشه با خودشان بود. یکی چند صد نان پخته بود و می‌برد و دیگری یک گونی پنجاه کیلویی سیب‌زمینی را با خودش این طرف و آن طرف می‌کشید، انگار که در مشهد قحطی آمده و نان و سیب‌زمینی پیدا نمی‌شود! شاید هم پول کافی نداشتند و محصول خودشان را بردن برایشان مقرون به صرفه‌تر بود. از فلان روستا در محال ما تا مشهد رفتن یعنی کلی مینی‌بوس و اتوبوس و تاکسی و وانت عوض کردن. تازه کلی هم رختخواب با خودشان می‌بردند تا به جای اقامت در هتل، خانه یا اتاقی در مهمانخانه‌ای بگیرند که به جز زیلو و چراغ خوراک‌پزی چیز دیگری نداشت.

از پنجاه نفر مسافر اتوبوس حداقل ده نفر را ماشین می‌گرفت. به همان تعداد هم افراد احساساتی که نمی‌توانستند خودشان را کنترل بکنند به صورت واکنشی و برای حفظ «وحدت قومی» به جمع «مستفرغین» می‌پیوستند! دستفروش‌ها در پای اتوبوس «قرص ماشین» می‌فروختند. با این حال و علیرغم پیشگیری ، باز هم ماشین یک عده را می‌گرفت! بعضی‌ها پیش از سفر کمی بنزین بو می‌کشیدند (و ظاهرا بعضی‌ها می‌خوردند) تا ماشین آنها را نگیرد! در بدو ورود به اتوبوس، تعدادی پاکت نایلونی در اختیار مسافرین قرار می‌گرفت. با این حال، بعضی‌ها یا به دلیل کمبود نایلون یا علائق شخصی (!) شیشه را پایین کشیده، محتویات معده را روی بدنه‌ی اتوبوس خالی می‌کردند که آثار جنایات آنها تا زمانی که ماشین شسته شود بر جا می‌ماند. مصرف دخانیات در وسایل نقلیه ممنوع نبود و با دود سیگارهای تند و بدبوی وطنی فضای داخل ماشین‌ها که کولر هم نداشتند به جهنمی سوزان و دودآلود تبدیل می‌شد. بعضی از مسافرین مرفه که نمی‌توانستند با نفس خودشان مبارزه بکنند در غذاخوری‌های بین راهی «چلوکباب کوبیده» می‌خوردند که در بسیاری موارد به مسمومیت و فاجعه منجر می‌شد.

یکی از دعواهای رایج بین راننده‌ها و مسافرین نخریدن بلیت برای بچه‌های گنده و نشاندن آنها روی زانوی پدرها در کل مسیر چند روزه بود. وقتی صندلی خالی برای تحمیل وجود نداشت، راننده‌ها کرایه‌ی نیم‌بها از پدرها می‌ستاندند که موجب «رنجش سوزشی» آنها می‌شد. فعلا کمی در فضای آن دوران بمانید تا در قسمت بعدی در مورد اصل قضیه صحبت بکنیم.

قسمت چهلم مشهدی شدن به روش آن دوران (نیمه‌ی دوم)

احتمالا ما جزو آخرین گروه از زایرینی بودیم که برای رفتن به مشهد از منزل تا گاراژ توسط صدها نفر همراه با مناجات و صلوات بدرقه شدیم. یادم نیست دقیقا که سفر با احتساب توقف‌های بین راهی از جمله در تهران چند روز طول کشید ولی در خود شهر مشهد یک هفته اقامت و مسیر رفت را با اتوبوس و برگشت را قطار طی کردیم. محل اسکان مسافرخانه‌ای نزدیک حرم بود که شبیه آن را تقریبا بعد از سی سال در تهران دیدم: زندان و شکنجه‌گاه مخوف و غم‌گرفته‌ی «کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری» ساواک (موسوم به موزه‌ی عبرت) در خیابان فردوسی تهران. ساختمانی پنج طبقه، بدون آسانسور و مدور بود با فضایی مشترک در وسط با راهروهایی رو به میانه و محصور با نرده‌هایی برای جلوگیری از سقوط آزاد مسافرین! شیر آب و حوض در وسط حیاط برای شست و شوی ظرف‌ها و لباس‌ها مستقر بود و اتاق‌ها هم جز موکت چسبیده به کف و چراغ خوراک‌پزی چیزی نداشتند و مسافرها از رختخواب‌هایی که از صدها کیلومتر با خود آورده بودند استفاده می‌کردند. از حمام هم خبری نبود و اگر کسی «حمامی» می‌شد باید به گرمابه‌های عمومی در محله می‌رفت. آن موقع فضای اطراف حرم هنوز با کوچه‌های تنگ و بازارچه‌ها و دکه‌ها انباشته و از دست‌فروش‌های دوره‌گرد پر بود.

روزانه چند بار به زیارت می‌رفتیم و چون پسر بزرگ‌تر بودم شب‌ها هم مجبور بودم مادر را در حرم همراهی کنم و عملا به جای مسافرخانه در داخل قسمت‌های مختلف آن در حالی که سرم را روی زانویش گذاشته بودم می‌خوابیدم. به هر جمعی که می‌رسیدیم که پشت سر یک نفر داشتند زیارت‌نامه می‌خواندند می‌پیوستیم و مادرم متناسب با «نورانیت» زیارت‌نامه‌خوان مبلغی پول به او پرداخت می‌کرد. عملا کارهای دیگران را تقلید می‌کردیم و از جمله یک شب مادرم گردن مرا با طناب به یک در نقره‌ای بست و چند ساعت با گردن بسته خوابیدم. ظاهرا آن قسمت مخصوص «بیماران روانی» بود، چون هر کسی که می‌رسیده با آه و ناله برای سلامتی من دعا میکرد. مادرم متوجه‌شان می‌کرد که مریض نیستم و احیانا نه برای درمان بلکه برای پیشگیری مرا به آن در بسته بود! البته همین که ما قبل از «وزارت بهداشت» در همین اواخر در آن دوران بربریت متوجه «تقدم پیشگیری بر درمان» شده بودیم نشان‌دهنده‌ی پیشرفت علم در هشجین بوده است!

یکی از کارهایی که شهرستانی‌ها در مشهد انجام می‌دادند رفتن به عکاس‌خانه‌ای در نزدیکی حرم و گرفتن عکس دسته‌جمعی با یک دست روی سینه جلو پرده‌ای با تصویر حرم امام رضا بود. ما در این مورد شیک‌تر عمل کردیم، چون پدرم عکاس بود و دوربین داشتیم در محوطه‌ی واقعی حرم به صورت «لایو» و صد البته یک دست روی سینه عکس گرفتیم. برای فیض بردن از همه چیز در مشهد مقدس، آرامگاه‌های همه‌ی امامزاده‌ها و خادمین مخصوص امام رضا و… را با کرایه‌ی دربستی ماشین درنوردیدیم که از جمله‌ی آنها می‌توانم قبور «خواجه ربیع»، «خواجه مراد»، «خواجه اباصلت»، «پیر پالان‌دوز» و «قدمگاه» را نام ببرم. یکی از وجوه متمایز ما با افراد دهاتی‌تر از خودمان رفتن به طوس برای ادای احترام به آرامگاه «فردوسی پاکزاد» و نیز بازدید از «موزه‌ی آستان قدس» و ثبت و ضبط آن در در رزومه‌ی خودمان بود. کم مانده بود اشتباها قبر «هارون‌الرشید» را هم زیارت و اعمال‌مان را باطل بکنیم که بموقع متوجه و از آن کار خبیث منصرف شدیم. استثنائا قبر او توسط «آیت‌الله خلخالی» منهدم نشده است. مادر خدابیامرزم تمام آن مکان‌ها را با جزئیات توپوگرافیک و بعد مسافت و شکل آرامگاه و خط و ربط متوفی در حد یک «تور لیدر» برای «زایرین مجازی» توضیح می‌داد.

خرید سوغاتی مهم‌ترین بخش از سفر زیارتی در آن زمان بود. مردم از مکه «ساعت مچی» می‌آوردند و از کربلا پارچه (مثل همین الان که باز هم یک عده پارچه‌ی شلواری به درد نخور می‌آورند). سوغات مشهد بیشتر شامل مهر و تسبیح و قبله‌نما و جانماز بود. به علاوه، مالیدن بسته های خرما و انجیر و سنجد و خرده نان و آب نبات به قسمت‌های مختلف بارگاه از دروازه‌ها گرفته تا «سقاخانه» و بسته‌بندی مجدد (repacking) آنها در کیسه‌های نایلونی کوچک برای دادن به فک و فامیل هم قسمت مهمی از سوغاتی‌ها را تشکیل می‌داد. ضمنا خرید ارزن به قیمت گران و اطعام کبوترهای حرم را هم در فعالیت‌های خودمان قرار دادیم تا از هیچ نظر کم نیاورده باشیم.

موقع برگشت با وجود فقدان تلفن در هشجین یک جوری اطلاع‌رسانی شده بود که باز هم با سلام و صلوات و «استقبال خودجوش مردمی» بدون این که از «امکانات بیت‌المال» استفاده شود از گاراژ تا خانه همراهی شدیم. تا یک ماه مهمان بود که می‌آمد و توضیحات ما را گوش می‌داد. یکی از مشکلات من که تنها 13 سال داشتم این بود که از آن به بعد نمی‌توانستم شیطنت بکنم و کارهای بچگانه انجام بدهم، چون تذکر می‌دادند که «از مشهدی بودنت خجالت بکش» و البته احراز آن مقام در آن زمان از احراز مقام حاجی «فی یوم‌الحاضر» سخت‌تر بود. لیکن، برای مادرم یک مزیت داشت و آن این که گاهی در موقع «محاجه» و «بحث‌های طلبگی» با نسوان دیگر با ذکر «قسم به مشهدی که رفته‌ام» که از قسم چهار نفر عادل شاهد آنها را مجاب می‌کرد.

در سفرهای بعدی‌ام به مشهد بارها به زیارت امام رضا رفته‌ام. ایستاده به سوی ضریح با فاصله، بدون لگد کردن پا یا کشیدن موهای کسی، رو به او گفته‌ام: «اماما! برای حل مشکل یا درمان بیماری به اینجا نیامده‌ام. خواستم سلامی بگویم. میزبانان خوبی برایت نبوده‌ایم. شرمنده‌ام. از طرف نیاکانم از تو معذرت می‌خواهم».

قسمت چهل و یکم عاشق‌های خسته و سازهای شکسته

موسیقی در دیار ما هنری فلک‌زده بود. پیش از انقلاب، خانواده‌ها تمایلی به گرایش فرزندان به موسیقی نداشتند و بعد از انقلاب هم مدت‌ها مسئولین محلی با آن سر ناسازگاری داشتند. من از قربانیان گروه اول بودم. دور از چشم پدر جزوه‌های ترانه‌های «نعمت‌الله آغاسی» و «داود مقامی» را می‌خریدم. کاغذهای بزرگی بودند به قطع روزنامه‌ی کیهان (شاید هم اطلاعات!) که وقتی جمعشان می‌کردیم مثل کتاب جیبی می‌شدند. البته بعدها با من راه آمد و هر از گاهی چند تایی خودش برایم از شهر می‌خرید و می‌آورد و با طعنه که «می‌خواهی مطرب بشوی» تحویلم می‌داد. پس از اصرار فراوان و وساطت مادر، گیتاری برایم خرید که بیشتر شبیه اسباب‌بازی بود تا آلت موسیقی، و وقتی آن را می‌نواختم، با نهیب «گوش ما را بردی» مجبور بودم کنارش بگذارم.

ما در هشجین و روستاهای تابعه «مطرب» به معنای مصطلحش در تهران نداشتیم. در عوض، آشیق (عاشق) داشتیم، مردان و زنان محترم و متشخصی که برایمان شور و نشاط بی‌آلایش به ارمغان می‌آوردند. قبل از ورود ضبط‌صوت به عرصه، صفحه‌های گرامافون از موسیقی‌های کوچه بازاری و لب حوضی و مبتذل که محصول تبریز بودند در دسترس بود. ما بچه‌ها بدون درک محتوای آنها با صدای بلند در کوچه‌ها با فریاد می‌خواندیم و موجب عصبانیت و شرمندگی بزرگترها می‌شدیم. خیلی طول کشید تا بفهمیم چه چیزی از دهانمان درمی‌آمد! لیکن، ترانه‌هایی که عاشق‌های خودمان می‌خواندند مضامینی شاد، طنازانه و نصحیت‌آمیز داشتند.

برای ما اوج هنر در وجود مرحوم «عاشق قوت پایدار» معنا می‌یافت. به سال 1306 نابینا به دنیا آمده بود. «تار» می‌زد و خود نیز می‌خواند. نواختن «تار قفقازی» (موسوم به ساز) که بیشتر عاشق‌ها به گردن آویزان می‌کنند ظاهرا کار سختی نیست ولی او «تار شیرازی» را انتخاب کرده بود، سازی سطح بالا با دو کاسه‌ی بزرگ و سنگین که  باید روی زانوانش می‌گذاشت، نت‌هایش را تنظیم و با کوبیدن مضراب بر شش سیم آن جان‌ها را زنده می‌کرد. همچون افراد نابینای دیگر، حافظه‌ای قوی داشت. قادر به استفاده از یادداشت نبود. هم نت‌ها را و هم ترانه‌ها را ازبر می‌کرد. شب‌ها را تا صبح بیداری می‌کشید تا ترانه‌هایی را که از «رادیو باکو» با خش‌خش و پارازیت بر روی موج کوتاه رادیو می‌شنید یاد بگیرد و اجرا بکند. مردم بیشتر ترانه‌های محلی (فولکلور) استاد را دوست داشتند ولی هر از گاهی، او «سیم خودش» را می‌زد و با غزل‌های عارفانه‌ی «واحد» دم می‌گرفت و برایش مهم نبود که کسی خوشش می‌آید یا نه! «واحد» در ادبیات آذربایجان معادل «حافظ» در ادبیات فاسی است. او تمام غزلیات واحد را ازبر بود. دخترش «سیمین» خانم (که خدا حفظش کند) با پوشش محلی و با سنگینی و وقار تمام پدر را همراهی می‌کرد، هم با دایره‌ی زنگی‌اش و هم با ترانه‌های محلی‌اش. بعدها، «سیمین» هنر موسیقی را رها کرد و به زندگی چسبید و پدر، پس از سال 57، مدت‌ها اجازه‌ی فعالیت نداشت و به طور خصوصی برای علاقمندانش نوار پر می‌کرد… بعدها اوضاع برایش بهتر شد، ولی اجل امانش نداد و در سال 1371 وقتی که تنها 65 سال داشت به خاطر بیماری قلبی به رحمت خدا پیوست. یادش گرامی باد!

مرحومه «قمر خانم قلی‌زاده» هنرمند شریف دیگری بود که دف می‌نواخت و آواز می‌خواند. خود انتخاب کرده بود که هنرش را تنها در اختیار بانوان قرار دهد و در مجالس زنانه حضور یابد. از دیگر هنرمندان گمنام، مرحوم استاد «اسکندر خلیلی» بود که بعضی‌ها او را «روس» می‌پنداشتند ولی در واقع مهاجری مضاعف بود. در کودکی از روستای «زاویه‌ی سادات» خلخال (همانجا که جعفر پیشه‌وری زاده شد) به شوروی رفته و بعدها به هشجین برگشته بود، به اجبار یا به اختیار، نمی‌دانم. او نیز اهل دل بود و تار می‌نواخت ولی نه برای عموم. به تبعیت از فرهنگ کارگری شوروی، همه‌فن حریف و نوازندگی تنها یکی از هنرهایش بود. استاد و مراد همه‌ی عاشق‌ها در هشجین و روستاهای تابعه، «استاد اذن‌الله افشار» بود، هنرمندی از «منامین» که نواختن تار را با داستان‌سرایی و مجلس‌آرایی همراه می‌کرد. او با استاد نورانی موسیقی خلخال، «مرحوم آذرپور»، برابری می‌کرد. مرحوم عاشق «محرم رشیدی» نیز ساز (تار قفقازی) را در خدمت هنرنمایی توام با داستان‌گویی که معمولا داستان‌های عاشقانه‌ای همچون «اصلی و کرم» را در برمی‌گرفت قرار داده بود. نوازنده‌ی دیگر ساز مرحوم «عاشق انام‌الله نشاطی» هم گاهی به همان سبک آقای رشیدی برنامه اجرا می‌کرد، لیکن او اهل «کلور» از بخش شاهرود بود و «هنرمند پروازی» محسوب می‌شد!

علاوه بر تار و دایره، «بالابان» از ادوات دوست‌داشتنی موسیقی بود که هنرمندانی همچون مرحومین «عاشق پیرولی غلامی» و «عاشق عنایت‌الله عطایی» (از منامین)، «عاشق نایب» (از چنار) و عاشق عزیزالله عبدی (از ساربانان یا گهلورد) از نوازندگان به نام آن بودند. ما بچه‌ها خیلی دلمان به حال آنها می‌سوخت چون گاهی ساعت‌ها با فشار بر بالابان می‌دمیدند، نفس کم می‌آوردند و حالت خفگی به آنها دست می‌داد! برافروختگی چهره و برآمده شدن و برآمده ماندن (!) لپ‌ها در حدی بود که صورتشان به خانم‌های گونه‌گذاری کرده‌ی امروزی شباهت داشت! جا دارد از مرحوم «عاشق محرم» (از نوده) نیز که استاد «تنبک» بود به نیکی یادی بکنیم.

«موسیقی حماسی» هم جایگاه خودش را داشت ولی چون بیشتر در خدمت مراسم ماه محرم بود در جای دیگری به آن خواهیم پرداخت… اگر خدا بخواهد!

قسمت چهل و دوم شهرک‌سازی در هشجین و تشریف‌فرمایی اعلیحضرت همایونی

نزدیکی‌های اواسط دهه‌ی پنجاه بود و ما در هشجین سرمان را پایین انداخته و زندگیمان را می‌کردیم که ناگهان اتفاقی افتاد. سر و کله‌ی ده‌ها ماشین راه‌سازی اعم از بولدوزر و لودر و گریدر و غلتک و کامیون و کمپرسی پیدا شد و بدون این که کسی بداند چکار می‌کنند شروع کردند به تخریب بخش وسیعی از مزارع گندم در شمال شرقی هشجین، یعنی در ابتدای جاده‌ی خلخال. آنها ظرف دو سال کلی زمین را تسطیح و شن‌ریزی و به بایر تبدیل کرده، مطمئن شدند که دیگر علفی در آنجا سبز نخواهد شد. اصلا نمی‌دانم پول مردمی را که مزارعشان نابود شد دادند یا نه و اگر دادند چه مبلغی. آن موقع‌ها اصلا ما سوال کردن بلد نبودیم تا چه برسد به اعتراض کردن و تازه چون نمی‌دانستیم واقعا چکار می‌کنند اصلا به چه چیزی باید اعتراض می‌کردیم و به چه کسی؟ فرقی که الان با آن موقع دارد این است که می‌توانیم به همه چیز اعتراض بکنیم ولی به هیچ چیزی نرسیم. بعد از تسطیح، بساط درست کردن جدول‌های خیابان به راه افتاد و صدها تن شن و سیمان و ماسه بادی از اقصی نقاط منطقه را آوردند و با قالب‌های بزرگی که داشتند جدول درست کردند و جوب‌هایی ساختند و در ناحیه‌‌ی مسطح شده خیابان‌ها و میادین بالقوه باشکوهی درست کردند که هنوز هم آثار آنها موجود است.

همین که خیابان‌کشی و شن‌ریزی و تسطیح و تسفیت (سفت کردن!) آنها تمام شد، بدون این که به کسی چیزی بگویند وسایلشان را جمع کردند و رفتند و از آن منطقه تنها اسمی بر جای ماند به نام «شهرک» که هنوز هم به آن اسم خوانده می‌شود. ظاهرا برنامه این بود که ده‌ها روستای بخش از چهار تا هفتاد هشتاد خانوار را متروکه کنند و سکنه‌ی آنها را در خانه‌های شیکی که قرار بود بسازند اسکان بدهند. اینطوری نیازی نبود که به همه جا که اصلا هم مقرون به صرفه نبود جاده و برق بکشند و برایشان مدرسه و خانه‌ی بهداشت بسازند.

خوشبین‌ها می‌گفتند که قرار است ماشین‌هایی در اختیار مردم روستاها باشد که آنها روزها بروند سر زمین‌های خودشان و شب‌ها برگردند به «شهرک»، یعنی به جایی که زن و بچه هایشان در رفاه کامل زندگی می‌کنند، بچه‌ها به مدرسه می‌روند و از نعمت آب و برق و ورزشگاه و سینما هم برخوردارند. اینجوری هم دولت در بودجه‌ی کشور صرفه‌ جویی می‌کند و هم دهاتی‌ها به موجودات شهری تبدیل می‌شوند. بدبین‌ها هم (البته نه آن موقع که اصلا اجازه‌ی بدبینی نداشتیم بلکه الان) فکر می‌کنند که دولت شاهنشاهی آنقدر پول اضافه آورده بود که نمی‌دانست دقیقا چکار باید بکند… به فرانسه قرض بدهد؟ در مدارس تغذیه‌ی رایگان توزیع بکند؟ برای کمک به امریکا هواپیماهایش را به ویتنام بفرستد؟ جشن‌های 2500 ساله راه بیندازد؟ از بنگلادش و هند دکتر وارد کند؟ در ظفار جنگ بکند؟ هواپیماهای نظامی و موشک و تانک بخرد؟ خب باز هم که پول بادآورده‌ی نفت تمام شدنی نبود که… پس شهرک هم بسازد، به سلامتی.

جالب این که مدینه‌ی فاضله‌ی «شهرک» در حالی ساخته می‌شد که خود هشجین نه برق داشت و نه گاز و نه تلفن و نه حتی آب آشامیدنی کافی برای سکنه‌ی خودش (توزیع آب در بین محلات به صورت شیفتی انجام می‌شد). به هر حال، آبادگران با به جا گذاشتن چند خیابان شنی ما را قال گذاشتند و رفتند. البته انصافا در آن مدت کلی از جماعت نیازمند برای دولت عملگی کردند و بدون برخورداری از بیمه‌ی تامین اجتماعی به صورت روزمزد کار کردند و مختصر درآمدی را هم صاحب شدند. برکت دیگری که این کند وکاوها داشت، کشف شهر زیرزمینی «دیزلیین» بود که هشجینی‌ها خیلی به آن افتخار می‌کنند (قدمت تاریخی هشجین شش هزار سال است). لیکن، تا به حال کسی جرات نکرده که در آن شهر زیرزمینی خیلی کند و کاو بکند. دولت‌های زیادی آمده و رفته‌اند ولی نه از طاغوتی‌ها در این مورد خیری دیده شده و نه از یاقوتی‌ها.

و اما در مورد تشریف‌فرمایی «اعلیحضرت»: دو سه سال پشت سر هم خبری در هشجین پیچید که یک «مقام عالی» قرار است تشریف بیاورد و هر چه مردم می‌پرسیدند که چه کسی؟ دقیقا کسی چیزی نمی‌دانست. جوری حرف می‌زدند که آدم فکر می‌کرد لابد کسی که می‌آید حداقل «اعلیحضرت» است و گرنه بالاتر از ایشان که «خدا» بود و در خدمتش بودیم و شعار ما خدا – شاه – میهن بود. اوضاع از این قرار بود که شخص بخشدار همراه با تعدادی از امرای نظامی (در حد استوار) و ریش‌سفیدان اقتدارگرا از اعضای شورا و خانه‌ی انصاف و اینجور چیزها با تعدادی کارگر بیل و کلنگ به دست و نیز گونی‌های حاوی گچ به اطراف هشجین می‌رفتند تا جای مسطحی را پیدا کنند چون ما اصلا جای مسطحی نداشتیم. ریش سفیدهای فوق کلاه شاپو می‌گذاشتند و وقتی سیگار می‌کشیدند آن را با دست نگرفته، از اول تا آخر با لب و آن هم کجکی نگه می‌داشتند در حالی که یک چشمشان را می‌بستند تا دود اذیتش نکند! آنها یک بار منطقه‌ی سوق‌الجیشی «خرمن‌لر» را انتخاب کردند و یک بار هم «قبرستان» را! بعد با دقت تمام آنجا را صاف و صوف می‌کردند و یک علامت بعلاوه‌ی بزرگ (+) با گچ با دایره‌ای در اطراف آن می‌کشیدند و چندین روز هم مواظب بودند تا خراب و گچ کم‌رنگ نشود. خبری که درز می‌کرد این بود که آنجا را برای فرود هلیکوپتر «مقام ویژه» علامت‌گزاری می‌کنند. می‌ترسیدند جایی که هلیکوپتر فرود می‌آید صاف و صوف نباشد و قل بخورد و واژگون بشود! حیف که هیچ‌وقت نه هلیکوپتری آمد و نه مقامی!

عزیزان می‌دانند که در این مملکت، ما از زمان «هوخشتره» تا «معجزه‌ی هزاره سوم» و از ایشان تا به امروز همیشه سر کار بوده‌ایم و خواهیم بود. از همین قرار است که مرمت و آسفالت تنها «سیزده کیلومتر» جاده‌ی هشجین به قزل‌اوزن و پیوستن آن به جاده‌ی اردبیل-سرچم چهل سال است که تمام نشده است. این جاده نحس (که 13 کیلومتر بودنش برای نحوستش کافی است) تاکنون سر ده نماینده‌ی مجلس، ده استاندار، ده فرماندار و ده بخشدار را خورده ولی از رو نرفته که نرفته! بد که نگفتم؟

قسمت چهل و سوم دیوار، موش دارد و موش، گوش!

در دهه‌ی پنجاه دو حزب در هشجین شعبه داشتند: «حزب مردم» و «حزب ایران نوین». دفاتر آنها در منازل ریش‌سفیدهای کلاه‌شاپویی مستقر و تابلوی بزرگی بر ورودی منازل آویزان بود. من بچه‌تر از آنی بودم که از کار حزبی سر دربیاورم و خود اعضا هم متوجه نبودند که چه فرقی با یکدیگر دارند. در اسفند 1353 که یازده سال و نیمه بودم، به فرمان شاه کلیه‌ی احزاب منحل و «حزب رستاخیز» به رهبری خودش تاسیس شد. من کمی تا قسمتی سرم به تنم زیادی می‌کرد و با آثار «عزیز نسین» و «صمد بهرنگی» آشنا بودم. جلو رادیو دراز کشیده و به سخنرانی شاه گوش می‌دادم که با شنیدن صحبت‌هایش که می‌گفت مرغ یک پا دارد و هر کس دوست ندارد یا برود زندان یا به خارج از کشور، غرغر کردم که: «این دیگر چه کاری است و مگر می‌شود ایرانی را از کشورش اخراج کرد»؟ که پدرم مطابق معمول مواقعی که حرف بودار می‌زدم سرم داد زد: «خاک بر سرت! می‌خواهی ببرند ناخن‌هایت را بکشند»؟ و من هم خفه‌خون گرفتم. کلا از همان کودکی حرف‌های گنده‌تر از دهانم می‌زدم و بعدها که می‌خواستم در تهران برای تحصیل پیش یکی از بستگانم بمانم نگذاشت و به پدرم گفت که: «این بچه دردسرساز است و مرا بدبخت می‌کند»!

بعد از تاسیس «حزب رستاخیز»، شناسنامه‌ی افراد بزرگسال را به اجبار گرفته و مشخصاتشان را به عنوان اعضا ثبت و مهر شده عودت دادند. فکر می‌کنم همه‌ی بزرگسال‌های هشجین عضو حزب شدند به جز افراد کمی از جمله مرحوم «حاج شیخ عبدالقیوم عراقی». در مدرسه‌ی راهنمایی تکیه کلام یکی از معلمین که در حزب مسئولیت داشت خطاب به ما این بود: «بچه‌ها! مراقب باشید. دیوار، موش دارد و موش، گوش»! آدم را می‌ترساند و وحشت سراپای ما را می‌گرفت. در خانه هم هر از گاهی که حرف ناجوری می‌زدم والدین مرا از «کشیده شدن ناخن» می‌ترساندند. بعدها در تهران یکی از دوستان مشترک پدر و عمویم یعنی «عمو محمد» را که تازه از چهار سال حبس سیاسی آزاد شده بود و با هم به شاه عبدالعظیم رفتیم دیدم و در تمام مدت به ناخن‌هایش زل زده بودم تا ببینم علایم کشیده شدن در آنها هست یا نه!

ما بچه‌ها اصولا حرف ناجوری در مورد سیاست نمی‌زدیم که مستحق «ناخن کشیده شدن» باشیم. ما همگی عاشق خانواده‌ی سلطنتی بودیم، شاه را پدر و شهبانو را مادر ملت می‌دانستیم. در ماه رمضان، عشق ما این بود که در آخرین شب موقع سحری بیدار باشیم و پس از اذان صبح به سخنرانی شاه گوش بدهیم و همینطور در موقع تحویل سال که پیام می‌فرستاد. مهمترین دغدغه‌ی ذهنی ما قبل از بلوغ عقلی این بود که «آیا شاه هم به مستراح می‌رود»؟ «اگر میرود، دقیقا چه چیزی دفع می‌کند»؟ حالا به فرض هم که مثل ما دفع میکند، «آیا مستراح او شکل مستراح ماست یا از طلا ساخته شده»؟ یک بار ناپرهیزی کردم که باز هم به «ناخن کشیده شدن» تهدید شدم و آن این که: «چرا در کتب درسی ما بعد از عکس شاه و فرح و ولیعهد عکس اشرف را چاپ می‌کنند در حالی که شاه کلی برادر و خواهر دیگر هم دارد»؟

یک بار در دوره‌ی راهنمایی به خاطر همین فضول‌بازی‌ها از یکی از معلمین غیربومی که می‌گفتند سازمانی است کتک خوردم و دلیل آن نوشتن انشایی در مورد «کودکان ویتنامی» و برگرفته از کتابی در کتابخانه‌ی خود مدرسه بود. امروزه به بعضی کتاب‌ها اجازه چاپ نمی‌دهند ولی در زمان شاه راحت‌تر اجازه می‌دادند منتها به جای نویسنده کسانی را که آنها را می‌خواندند می‌گرفتند! به خاطر امانت گرفتن چنان کتاب‌هایی بعدها که در «دبیرستان پهلوی» خلخال تحصیل می‌کردم با توهین از کتابخانه‌ی عمومی شهرستان اخراج شدم. یکی از کارهای خطرناکی که انجام دادم دزدیدن ملزومات از جمله وسایل نظافت «تفنگ ام-یک» سربازان پاسگاه ژاندامری هشجین موقع کتک زدن «حاج عراقی» بود که برای اعتراض به عرق‌خوری سربازان در باغش سر و صدا راه انداخته بود. این کار من اصلا جنبه‌ی سیاسی نداشت و فقط دلم به حال حاج شیخ سوخته و غیرتی شده بودم. وسایل را در حیاط خودمان چال کردم ولی یک هفته‌ی بعد مامورین متوجه شده، آمدند و اول با تهدید و بعد با خواهش و تمنا از من پس گرفتند و مودبانه تشکر کردند (بدون اذیت کردن پدرم)!

اوج فعالیت سیاسی ما در دو سه سال قبل از انقلاب افتادن پشت سر نامزدهای مجلس شورای ملی در سال 1354بود که در آخرین آنها من آنقدر بزرگ شده بودم که برای مرحوم «محمد قلی نوروزی» (ملقب به «بسیج خلخالی») که پیروز شد تبلیغ بکنم. دو دلیل برای این کار داشتم اول اینکه او شاعر و سراینده‌ی تصنیف «نامه‌رسان، نامه‌ی من دیر شد» با صدای «اکبر گلپا» بود. دیگر این که مهربان بود و لپ ما بچه‌ها را می‌کشید. او کلاه شاپو گذاشته، سبیل هیتلری داشت و خیلی موقر و تا حدودی به قول معروف از «جنس مردم» هم بود چون نمایندگان قبلی ما در مجلس اکثرا خان و از بین «از ما بهتران» بودند. تمایل ما به اینجور آدمها باعث شد که بعد از انقلاب از کاندیداهایی که از دیگران بدبخت‌تر بودند خوشمان بیاید. حالا شما ببینید که بعضی از نمایندگان خلخال در دوره‌های قبل چه کسانی بودند: جعفر خان پناهی (مالک و داماد احمد شاه قاجار)، احمد دهقان (مدیر مجله‌ی تهران مصور و صاحب تماشاخانه‌ی تهران)، سید حمدالله ذکایی (مالک)، عبدالله والا (شاهزاده‌ی قاجار، باز هم مدیر و صاحب امتیاز مجله تهران مصور!) و میرزا آقاخان فریار همدانی (ملقب به آقا خان عصر انقلاب!). خیلی سیاسی شد دیگر! فعلا به انقلاب اشاره ای نکردم چون وقوع آن در هشجین داستان درازی است. الحق که که پیوستن هشجین به انقلاب از عوامل مهم سقوط رژیم سابق بود. خواهیم دید.

قسمت چهل و چهارم کودک مهاجرها (بخش اول)!

آدم اگر در سنین خیلی پایین از خانواده جدا و تنها زندگی بکند چیزهای زیادی به دست می‌آورد ولی در عین حال چیزهای زیادتری را هم از دست می‌دهد. قبلا گفتم که بچه‌های یازده سال به بالا برای تحصیل در مقطع راهنمایی از روستاهای اطراف به هشجین می‌آمدند و غریبانه در کلبه‌های فقیرانه از خودشان مراقبت می‌کردند. دیگر نه از نظارت پدر خبری بود و نه از مراقبت مادر… و چه باشکوه است که بچه‌هایی در آن سن و سال خوش می‌درخشیدند، با مشکلات زندگی مبارزه می‌کردند و خودشان را برای آینده‌ای «نسبتا رنگی» آماده می‌ساختند.

دبیرستان هشجین در سال 56 تاسیس شد. من می‌توانستم بعد از راهنمایی هم در آنجا تحصیل بکنم ولی تنها رشته‌ی «علوم انسانی» داشت. دلم می‌خواست «خبرنگار» یا «مهندس عمران» بشوم. لیکن، هر ایرانی ته دلش می‌خواهد «دکتر» بشود. همین الان هم نود درصد ملت دوست دارند بچه‌هایشان دندانپزشکی بخوانند. از این رو، علاوه بر دانشگاه‌های داخل کشور، هزاران نفر در روسیه و ترکیه و چین و رومانی و مجارستان و… در حال تحصیل پزشکی و دندانپزشکی هستند. شاید روزی برسد که اینقدر دندانپزشک زیاد بشود که آنها مجبور بشوند دندان‌های همدیگر را بکشند! من هم به پیشنهاد این و آن خواستم در رشته‌ی «علوم تجربی» درس بخوانم. به همین خاطر، به دو تا از پسرهای هشجینی که از یک سال قبل در مرکز شهرستان خلخال (هروآباد) در رشته‌ی علوم تجربی تحصیل می‌کردند پیوستم و ما سه تا تفنگدار هم‌منزل شدیم. الان یکی از آنها (یاور دهقانی) یک دکتر گفتاردرمان بسیار موفق در استرالیاست و دومی (ازبر کرمی) شغل دبیری را برگزید و شاعر شیرین سخن دیار ماست. به عبارتی، هر سه نفر ما، به کوری چشم کلاغ‌ها و ساس‌هایی که در باره‌شان صحبت خواهم کرد، زنده هستیم!

ما تنها «کودک کار» نبوده‌ایم. ما از 14 سالگی به بعد، سابقه‌ای طولانی به عنوان «کودک مهاجر» و «کودک سرپرست خانوار» را هم در رزومه‌ی خودمان ثبت کرده‌ایم. ما در یک سال تحصیلی در چهار منزل مختلف زندگی و از سه تای اول عملا فرار کردیم. با آخری خودمان را به امتحانات خرداد ماه رساندیم و من نه تنها از آن خانه، بلکه از شهرستان زادگاهم فرار و از «اردبیل» پناهندگی اجتماعی گرفتم!

خانه‌ی اول (نیمه‌ی اول پاییز): ساختمان دل‌گرفته‌ی بزرگ دو طبقه‌ای با سقف شیروانی بود که در هر طبقه‌ی آن حدودا ده اتاق بزرگ وجود داشت و در هر کدام از آنها چند دانش‌آموز روستایی سکونت داشتند. اتاق ما نه تنها برای جا دادن لوازم زندگی ما کفایت می‌کرد، بلکه یک مقدار از کف آن بدون «پوشش اجباری» ماند. همین که مدتی از پاییز طوفانی «هروآباد» گذشت، صدای خوفناک باد در شیروانی می‌پیچید و ما را متوحش می‌کرد. به علاوه، چون خانه در بیرون از شهر در کنار رودخانه به سمت «قاضی‌لر» قرار داشت، محوطه‌ی آن و باغ‌های اطرافش پر از درختانی بود که انگار «خانه‌ی سازمانی» کلاغ‌های معمولی و سیاه و زاغ‌ها بودند. آدم‌ها در آنجا غریبه و کلاغ‌ها قلدر محله بودند. صبح‌ها به جای صدای خروس یا اذان، غرش صدای کلاغ‌ها و زاغ‌ها با زوزه‌ی بادی که در شیروانی می‌پیچید ما را از خواب می‌پراند و فضایی همچون تبعیدگاه‌ها در رمان‌های روسی را برایمان تداعی می‌کرد. اگر مایه‌ی خجالت نباشد، خلاصه اش این بود که ما از ترس کلاغ‌ها فرار کردیم.

خانه‌ی دوم (نیمه‌ی دوم پاییز): چاره‌ای جز اسباب کشی نبود. آن موقع در خلخال «تاکسی» مفهومی نداشت و وانت‌بار هم احتمالا زیاد نبود. با این حال، یک گاری کوچک که به جای اسب آدم آن را می‌کشید برای جابجایی دار و ندار ما سه نفر در یک ضرب کفایت می‌کرد. خانه‌ی دوم منزل یک طبقه‌ی کاه‌گلی و غم‌باری در اوایل «جاده‌ی سید دانیال» بود که با معماری امروزه به یک «مرغداری متروکه» شباهت داشت. پنج اتاق روبروی یک دالان در یک ردیف و در کنار هم قرار داشتند که باز هم مستاجران آن دانش‌آموزان روستایی بودند. مشکل ما در این خانه هجوم شبانه‌ی ده‌ها فروند «ساس آخرین مدل» بعد از خاموشی شبانه بود. بدجوری می‌گزیدند و تازه برای این که کفر ما را دربیاورند بویی همچون باد معده‌ی یک «انسان کامل» هم از خودشان رها می‌کردند! ما به خاطر شکل و رنگ آنها، اسمشان را «فولکس» گذاشته بودیم. هر وقت که نیمه شب از دست گزش آنها به تنگ می‌آمدیم، تنها لامپ 40 وات اتاق را روشن کرده، آنها را که در روشنایی پا به فرار می‌گذاشتند با کوبیدن کفش به روشی وحشیانه می‌کشتیم! کلی نفت حیف و میل کرده، با ریختن آن در منافذ موجود در اتاق و راهرو و حتی دستشویی بنای «مبارزه‌ی شیمیایی» با آنها را گذاشتیم. تهیه‌ی نفت کار آسانی نبود و باید به شعبه‌ی نفت رفته، یک پیت خریداری و با انداختن چوب در زیر دسته، دو نفری آن را تا خانه حمل می‌کردیم. نهایتا در مقابل ساس‌ها هم کم آوردیم و از آنجا هم در رفتیم.

خانه‌ی سوم (زمستان): به خانه‌ی کاه‌گلی بهتری در کوچه‌ی روبروی «مسجد جامع خلخال» نقل مکان کردیم. یک قسمت منزل در یک طرف حیاط در اشغال زوج مسن صاحبخانه، «مش قلی» و «بی‌بی خانم»، قرار داشت و در سوی دیگر دو اتاق کرایه‌ای یکی دست ما بود و دیگری دست دو ژاندارم غیربومی میانسالی که با هم زندگی می‌کردند. زن و شوهر صاحبخانه خیلی با حال بودند و شب‌ها با هم بساط منقل و وافور با «تریاک کوپنی» راه می‌انداختند و ما هم به عنوان «بچه مرشد»، ضمن تماشای سریال‌هایی همچون «مراد برقی» و بازی فوتبال در تلویزیون کوچک سیاه و سفید آنها، با چای پذیرایی می‌شدیم. خیلی ما را دوست داشتند و بدون حضور ما دود از گلویشان پایین نمی‌رفت! مثل سایر سناتورها (!) آدم‌های بی غل و غش و شادی بودند و مهم‌ترین دعوای آنها سر تعداد پک‌هایی بود که از وافور می‌گرفتند. ما در آنجا با خود صاحب‌خانه مشکلی نداشتیم، ولی ژاندارم‌ها بدمستی می‌کردند. بطری‌های خالی «عرق سگی» که پشت در می‌انداختند و رفتارهای مشکوکشان ما را می‌ترساند. این دفعه هم از ترس آنها فرار کردیم!

قسمت چهل و پنجم کودک مهاجرها (بخش دوم)

خانه‌ی چهارم (بهار): منزل آخرت ما یک خانه‌ی باز هم کاه‌گلی در نزدیکی خانه‌ی سوم بود که یک اتاق بزرگ و راهرو درطبقه‌ی همکف داشت و «یاور» و «ازبر» آنجا را انتخاب کردند و من اتاق تکی کوچک را که چیزی شبیه اتاقک راه‌پله بود را انتخاب کردم. این خانه دربست بود و نه حیوان ترسناکی در آن بود و نه آدم خطرناکی و به همین خاطر تا پایان سال تحصیلی محلی بود که چند ماهی را بدون دغدغه کنار هم باشیم.

خدا نکند یک روستایی غریبه در شهری کوچک و محروم خوش بدرخشد و این اتفاقی بود که برای هر سه‌ی ما در مرکز شهرستان اتفاق افتاد. در شهرهای بزرگ آدم مشکل کمتری دارد ولی در شهری که خودش از مظاهر شهری بهره‌ی چندانی ندارد مردم بیشتر نیاز به احساس شهری بودن دارند و بخشی از این نیاز با تحقیر و توهین به غریبه‌ها و بخصوص نوجوانان روستایی تامین می‌شود. همان بلایی که بعضی از بچه‌های بی تربیت در هشجین سر دانش‌آموزان دهاتی‌تر از خودمان می‌آوردند، در خلخال بر سر ما هم آمد. یک بار تعدادی از هم‌کلاسی‌های «ازبر» او را به صورت دسته‌جمعی فقط به خاطر اینکه فقط او توانسته بود مسئله‌ای در درس جبر را حل بکند کتک زدند. بعضی از بچه‌های حسود مرا هم که درسم خوب بود با گفتن «کتتی، … اتتی» (یعنی دهاتی، … گنده) زخم زبان می‌زدند. بعدها در دوره‌ی دکترا حتی در هلند هم متوجه شدم که هر وقت توفیقی حاصل می‌شود دیگران شروع به اذیت و آزار آدم می‌کنند ولی وقتی مشکل داشتی به کمکت می‌آیند. به همین خاطر، برای جلب همکاری دیگران سعی می‌کردم خودم را ناموفق و مستاصل جلوه بدهم!

با وجود این، تعدادی از دوستان خوب و مهربانم را هرگز فراموش نمی‌کنم: «مرتضی موذن» (یک کارآفرین خوش‌فکر)، «کرامت مدنی» (یک کارشناس حقوق و صاحب دفتر اسناد رسمی) و بهراد نصیری (یکی از مدیران شهری موفق استان البرز) را. «بدیعی» (کرد مهابادی) هم پسری مودب و جنتلمن و فرزند رئیس بانک بودکه کت و شلوار کرمی خیلی شیکی می‌پوشید. یک بار او را به بستنی دعوت کردم ولی وقتی خوردنمان تمام شد، با کمال تاسف متوجه شدم که پولی در جیبم ندارم. او بدون اینکه به روی خودش بیاورد نگذاشت دستم را از جیبم دربیاورم و اصرار کرد که آن دفعه من مهمان او باشم. از یک کودک چهارده ساله برخوردی این چنین زیبا را مگر می‌شود فراموش کرد؟ نمی‌دانم الان کجاست… شاید در جایی دور و شاید در جایی نزدیک.

«هروآباد» با مغازه‌های نسبتا شیک و خیابان آسفالته و برق و آب لوله‌کشی و… با روستاها متفاوت و از نظر وسعت و جمعیت هم در حد و قواره‌ی یک شهر بود. لیکن، نه شهربازی داشت، نه سینما، نه پارک و نه هیچ جای دیگری که یک نوجوان بتواند از زندگی لذت ببرد. تنها دلخوشی من عضویت در کتابخانه‌ی شهر بود که آن را هم از من گرفتند. ظاهرا به علت امانت گرفتن کتاب‌هایی که رنگ و بوی لیبرالی یا مارکسیستی داشتند، مرا «عنصر نامطلوب» تشخیص داده، ادعا کردند که یکی از کتاب‌هایی را که امانت گرفته بودم پس نداده‌ام. هر چه قسم خوردم قبول نکردند. خواستم پولش را بدهم قبول نکردند. گفتم پدرم از تهران می‌خرد و یک نسخه‌ی تازه پس می‌دهم، قبول نکردند.  سرم داد کشیدند و در حالی که گریه و التماس می‌کردم، اولتیماتوم دادند که دیگر سر و کله‌ام در آنجا پیدا نشود و تنها دلخوشی من در آن غربت سرد هم بر باد رفت.

نمی‌دانم چرا در آن دوران پدرها عادت داشتند به جای دادن پول برای خرید کالاهای مورد نیاز به بچه‌های مهاجرشان سهمیه خشکه‌ای از مواد مصرفی مثل برنج و سیب‌زمینی و نان و… برای آنها بفرستند و پول اندکی به عنوان توجیبی پرداخت بکنند. ما سهمیه‌مان را نه ماهانه، بلکه هفتگی دریافت می‌کردیم، درست مثل «انگلستان» که کرایه‌ی اتاق و منزل را به جای ماهانه، هفتگی حساب می‌کنند! کلا ما شباهت زیادی با انگلیسی‌ها داشتیم، از جمله این که بعدها در «لندن» دیدم که مردم آنجا هم مثل «هشجینی ها» چایشان را با شیر می‌خورند. شاید روش پرداخت «یارانه» توسط والدین ما هم از آنها الگو گرفته شده بود. مشکلی که در زمستان ایجاد می‌شد بسته شدن جاده‌ها با برف و تاخیر در رساندن مستمری و کالاهای مصرفی بود که مثل «بسته‌های معیشتی» که گاهی به کارکنان دولت و نیز افراد یارانه‌بگیر امروزی تنها اقلام ضروری و پرمصرف را شامل می‌شد. این تاخیرها حتی در حد دو سه روز برای ما شکننده بود، ولی صدایمان را درنمی‌آوردیم و با روش‌های متکی بر «اقتصاد مقاومتی» مشکلاتمان را حل می‌کردیم.

دوست دارم کمی در مورد تحصیل در دبیرستان بیشتر بنویسم ولی چون طولانی می‌شود، بهتر است بخش دیگری را هم به این قسمت اضافه کنم و با حوصله در خدمتتان باشم. فعلا شب خوبی داشته باشید (Take care)!

قسمت چهل و ششم کودک مهاجرها (بخش سوم)

در دبیرستان پهلوی خلخال، دبیران ما اذیتهایی را که از بعضی آموزگاران در مدارس ابتدایی و راهنمایی کشیده بودیم با احترام و محبت جبران می‌کردند و از کتک خبری نبود. آنها عموما لیسانس داشتند که گرفتنش در آن زمان ده برابر سخت‌تر از گرفتن «دکترای کوپنی» این روزها بود. تجربه‌ی تحصیل در دانشگاه و زندگی در محیط‌های بزرگ‌تر و آشنایی با روشنفکران، از آنها انسان‌هایی بزرگ ساخته بود که برخوردشان، منش و رفتارشان و حتی لباس پوشیدن‌شان برای ما الگو بود. کسی نبود که دلش نخواهد در آینده دبیر بشود. با این حال، همیشه تعدادی دانش‌آموز پرخاشگر سن‌بالا و گاهی همسن دبیرها وجود داشتند (هم در خلخال و هم بعدها در اردبیل) که آن بنده‌خداها را اذیت بکنند و ما هم چند نفری از آنها را داشتیم که مایه‌ی شرمندگی ما بودند. آنها محصلین سر به زیر و درس‌خوان را وادار می‌کردند تا از دبیران سوالات ناجوری بپرسند که آن اطفال معصوم خود به محتوای بی‌ادبانه‌ی آن «سوالات نیابتی» واقف نبودند و تنها نقش «مستشار» را بازی می‌کردند. البته بعضی دبیرها بلد بودند چطور از عهده‌ی پاسخ «دیپلماتیک» به آنها برآیند به نحوی که حال ریش‌سفیدهای کلاس در «میدان» گرفته شود بدون اینکه بچه‌مثبت‌ها در «کف» کلاس به عمق فاجعه پی ببرند. بعضی وقت‌ها هم کسی پیدا می‌شد که گچی چیزی به سمت معلم یا تخته سیاه پرتاب و دبیر جنتلمن را اذیت بکند. معمولا در مدارس دینی در تمام ادیان رابطه‌ی بسیار محترمانه و مرید و مرادی بین دو طرف برقرار است. رعایت کرامت بزرگترها از عوامل مهم سلامت جسمی و روانی و راز و رمز عمر طولانی آنهاست. این که یک مدرس حوزه‌ی علمیه یا یک کشیش در مدرسه‌ی دینی کاتولیک‌ها در نود سالگی همچنان سرزنده است تعجب برانگیز نیست. آنچه اعجاب آدم را برمی‌انگیزد این است که چطور دبیران دبیرستان‌های ما با وجود بعضی محصلین بی چشم و رو می‌توانند بیشتراز پنجاه سال عمر بکنند!

من دانش‌آموز بسیار منظم و مودبی بودم و نمره‌ی انضباط 20 من در اول نظری گواه این قضیه است. برایم بسیار عجیب بود که در خود هشجین با وجود داشتن همان روحیه و انضباط، چرا هیچگاه در هیچکدام از سه ثلث هشت سال تحصیلم (یعنی در 24 مورد) نمره‌ی 20 به من داده نشد. شاید معلم‌ها دلشان نمی‌آمده به ما 20 بدهند چون معتقد بودند که آن نمره‌ی طلایی فقط مال خود خداست. ضمنا معدل من در آن سال 17.71 بود که کسب آن در زمان طاغوت سخت‌تر از گرفتن معدل 20 در زمان یاقوت بود.

ما در کنار درس‌های خودمان اهل مطالعات متفرقه هم بودیم و هر یک کتاب‌هایی داشتیم که روی آنها مهر «کتابخانه‌ی شخصی» خودمان را می‌زدیم و شماره‌ی کتاب را هم درج می‌کردیم. «یاور» بیشتر از ما اهل این کار بود و «لیدر» ما محسوب می‌شد و اعتبار مهر «کتابخانه‌ی شخصی یاور دهقان هشجین» از اعتبار مهر «کتابخانه‌ی» ملی برایمان بیشتر بود. برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها، هم کتاب‌ها را به یکدیگر امانت می‌دادیم و هم با هم معاوضه می‌کردیم که در این مورد اخیر ایجاد تغییر و تحول در تجدید مهر و ثبت مالکیت خود با دشواری‌هایی همراه بود! کتابهای مذهبی بخصوص از «مرتضی مطهری» و «دکتر شریعتی» (که از ترس ساواک به اسم مستعار علی مزینانی منتشر می‌شدند)، داستان‌های انتقادی و طنز «عزیز نسین» (با ترجمه‌ی رضا همراه)، کتاب‌های پلیسی «پرویز قاضی سعید» (که بسیار محبوب نوجوان‌ها بوده، به چاپ دو رقمی هم می‌رسیدند) و رمان‌های عاشقانه‌ی «ر. اعتمادی» (که رویش نمی‌شد اسم رجبعلی را روی آنها بنویسد) مهم‌ترین عناوین کتاب‌های ما بودند. ضمنا مثل بقیه‌ی نوجوانان درس‌خوان و سر به زیر، هر سه اهل نماز و روزه بودیم. ایمان قلبی ما با مطالعه‌ی جزوات و کتاب‌هایی که از طریق پست از موسسات مذهبی قم مانند «انتشارات در راه حق» و «انتشارات پیام اسلام» دریافت می‌کردیم از نظر تئوریک نیز مستحکم می‌شد. روحیات ما با آنچه که امروزه در قالب رفتارهای «توده‌وار» و «مداح‌محور» بروز می‌کند متفاوت بود و یواش یواش با مکاتب فکری دیگر از جمله مارکسیسم آشنایی پیدا کرده و قادر به بحث در مورد بابی‌گری و نظایر آن هم بودیم.

«دانشسراهای مقدماتی» مراکز آموزشی بودند که بعضی دانش‌آموزان در زمان‌های قبلتر پس از پایان کلاس نهم و بعدها پس از پایان کلاس دوم نظری به آنجا می‌رفتند و به صورت بورسیه به منظور تربیت معلمین ابتدایی در تحصیل می‌کردند. در سال بعد یعنی 57 «ازبر» و «یاور» که دوم نظری را تمام کرده بودند به دانشسرای مقدماتی رفتند و از شر اتاق‌های اجاره‌ای رها شدند و من تنها ماندم. در آنجا آنها سه وعده غذا دریافت و در خوابگاه دانشسرا اقامت کردند. این بهترین فرصت برای من برای مهاجرت به «اردبیل» بود که شهری بزرگ‌تر و آبادتر و مهمتر از همه دارای «سینما» بود. بد نیست قسمتی را هم بعدا به اردبیل اختصاص بدهم تا ببینید در آن سال‌ها آن قبله‌ی آمال ما چه شکلی بود. فعلا حرف‌های دیگری هست که باید بزنم… بماند برای بعد.

قسمت چهل و هفتم صنعت عکاسی در هشجین باستان (بخش اول)

نمی‌شود در باره‌ی هنر و صنعت عکاسی نه تنها در «هشجین» بلکه در شهرستان «خلخال» و چه بسا در استان بعدالتاسیس «اردبیل» صحبت کرد ولی پدر عزیز من، «حاج علیجان صادقی هشجین» (حفظه‌الله تعالی)، را نادیده گرفت و دور زد، چرا که غضب الهی شامل حال راوی خواهد شد! وقتی در سال 1342 به دنیا آمدم، پدرم عکاسی بود 26 ساله، بدون آتلیه و برق و تجهیزات پیشرفته، و محدود به یک دستگاه عکاسی قرون وسطایی پایه‌دار همه‌کاره‌ی غول‌پیکر که هم دوربین بود، هم آگراندیسمان، هم تاریکخانه! در سال 1403، او عکاسی است 87 ساله، مجهز و مسلط به همه‌ی امکانات به‌روز از جمله کامپیوتر، فتوشاپ، اسکنر و پرینتر و آتلیه و…

پیش از پدر، ظاهرا در کل شهرستان خلخال یک عکاس وجود داشت به نام «مرحوم دقیقی» که با همان مدل دستگاه ده‌ها آبادی را در پنج بخش تابعه درمی‌نوردید و برای محصلین و مشمولین نظام وظیفه عکس می‌گرفت. قد علم کردن پدر باعث کسادی کار او و عملا توقف فعالیتش در بخش خورش‌رستم به مرکزیت هشجین شد که خود شصت پارچه آبادی داشت. در طول پانزده سال موضوع این گزارش، مدتی مرحوم آقای «غلام‌عسکر ثیابی» هم در هشجین عکاسی دایر کرد ولی به دلیل محدودیت تقاضا و جا افتادن پدر و داشتن تجهیزات استاندارد، کارش را ادامه نداد.

پدرم در اواخر دهه‌ی سی سربازی‌اش را به مدت دو سال در «شاپور (سلماس فعلی)» گذراند. مانند بیشتر سربازان، او حتی یک روز هم به مرخصی نیامد، چون راهها صعب‌العبور و تامین هزینه‌ی مسافرت نامقدور بود. او یک دستگاه دوربین عکاسی کوچک خریده، از همقطارانش عکس می‌گرفت و برای چاپ آنها، نگاتیوها را با خود نزد عکاس ارمنی مهربانی در «رضائیه (ارومیه‌ی فعلی)» می‌برد. عکاس او را به آتلیه و تاریک‌خانه راه داده، ظهور و ثبوت نگاتیو و عکس و کار کردن با دستگاه آگراندیسمان و رتوش عکس را به او یاد می‌داد. در نتیجه، پدر هم یک هنر یاد گرفت و هم مخارج خودش را درآورد و با پس‌اندازش توانست دستگاهی را که مشخصاتش را گفتم بخرد و کار عکاسی را در هشجین بدون داشتن مغازه و در جلو منزل راه بیندازد.

و اما در مورد نحوه‌ی کارکرد دستگاه عکاسی قدیمی توضیحی بدهم. پرده‌ای به دیوار کاهگلی در کوچه چسبانده می‌شد، شخص روی پیت نفت یا چهارپایه‌ای رو به آفتاب می‌نشست و عکاس سرش را با پارچه‌ی سیاهی که به پشت دوربین متصل بود پوشانده، با رویت شخص بر روی شیشه‌ی مات پشت دوربین، عدسی را آنقدر می‌چرخاند تا تصویر سوژه وضوح کافی را پیدا بکند. سپس، متناسب با شدت نور بیرون، قطر و نیز مدت باز ماندن دیافراگم را تعیین و از طرف می‌خواست چند ثانیه‌ای وول نخورد و پلک نزند تا عکسش را بگیرد. بعضی از افراد که برای اولین بار در آن موقعیت خطیر قرار می‌گرفتند، خیلی مضطرب می‌شدند، انگار که قرار است از دوربین به سمت آنها تیری شلیک بشود یا مثلا کسی در آن مدت او را مجددا ختنه بکند!

در آن دستگاه‌ها، نگاتیو از جنس طلق شفاف استفاده نمی‌شد، بلکه از کاغذ عکس (که ساخته‌ی آگفا یا کداک آلمان غربی بودند) به این منظور استفاده می‌شد. برای این که موقع درآوردن نگاتیو نور بیرون آن را نسوزاند، سه ظرف کوچک حاوی داروهای ظهور و ثبوت عکس و آب در داخل محفظه‌ی دوربین قرار داده می‌شدند و عکاس باید دو دستش را از دو طرف از میان پارچه‌های سیاه به شکل لوله‌ی خرطومی به داخل برده، بدون دیدن چیزی چند دقیقه‌ای کاغذ را در داخل داروها (ابتدا ظهور، بعد آب معمولی، بعد داروی ثبوت) می‌خیساند و تکان‌تکان می‌داد و بعد بیرون می‌آورد و خشک می‌کرد. عکس چاپ شده در واقع نگاتیو و برعکس بود. عکاس این بار همان نگاتیو را انگار که آدم است جلو دوربین با فاصله روی صفحه‌ای تثبیت می‌کرد و از برعکس، عکس می‌گرفت و به همان ترتیب که گفتم ظاهر و ثابت می‌کرد. البته این دفعه آنچه که چاپ می‌شد دیگر عکس بود و نه نگاتیو (منفی در منفی می‌شود مثبت). می‌توانید حدس بزنید که از لحظه‌ی شروع تا پایان یعنی تحویل دادن شش قطعه عکس یک ساعت زمان لازم بود و تازه اگر عکس بد درمی‌آمد یا می‌سوخت باید همه چیز از نو شروع می‌شد. من از بچگی با دیالوگ‌های عکاس-مشتری آن زمان آشنا شدم، از جمله این که: «پس گوش من کو»؟ «چشم من چرا بسته است»؟ «نصف موهای من چرا یک جور دیگر افتاده است»؟ «این که عکس پدرم است »؟

برای توسعه‌ی فنی و نجات از دست آن دستگاه عکسبرداری منحوس و وقت تلف‌کن، پدر با شناختی که از «دستگاه آگراندیسمان» داشت و به دلیل نبودن برق در منطقه، با استفاده از چند عدسی و قوطی و… یک دستگاه ساخت و آن را در اجاق دیواری (ورژن نئاندرتال شومینه‌ی امروزی) تعبیه کرد. به جای لامپ، از فانوس استفاده می‌کرد و مادر «تازه عروس» من مجبور بود نقش «فانوس نگه‌دار» و جابجا کردن آن از طریق سوراخی در بالای اجاق را به عهده بگیرد. طبیعتا، مثل دیگر زنان، هر وقت مریض می‌شد بخشی از دلایل آن را به عوارض ناشی از خدمات «کمک عکاسی» در دوران حاملگی نسبت می‌داد!

این وضع دوام زیادی نداشت و چاره‌ای جز هماهنگی با پیشرفت‌های علمی و فنی نبود و ما هم به همان مسیر رفتیم و در بخش دوم این قسمت به آن خواهیم پرداخت… فعلا استراحتی بکنیم و برگردیم!

قسمت چهل و هفتم صنعت عکاسی در هشجین باستان (بخش دوم)

در اواسط دهه‌ی چهل «ژاپن» تازه به دوران رسیده داشت بازارهای جهانی را به تدریج زیر سیطره‌ی خودش درمی‌آورد و پدرم با خرید و مزین کردن هشجین به دو دستگاه ژنراتور کوچک بنزینی ساخت آن کشور که هر کدام تنها یک کیلووات برق تولید می‌کردند به توسعه‌ی آن کشور کمک شایانی کرد! در کنار آنها، آتلیه و آگراندیسمان و دوربین‌های نیمه اتوماتیک و فلش اورسایز ساخت کشورهایی همچون آلمان و شوروی و نورافکن‌های قوی و… هم وارد هشجین شد. چراغ‌های مهتابی و چشمک‌زن و الوان با شروع دهه‌ی پنجاه مغازه‌ی ما را به یک تماشاخانه و موزه‌ی فناوری‌های نو (!) تبدیل کرد. جوان‌ها، بخصوص کارمندان دولت و آموزگاران، مشتریان اصلی عکس‌های آتلیه در سایز سی در چهل و پنجاه در شصت سیاه و سفید بودند. پدرم با رنگ روغن آنها را به چیزی بین عکس و نقاشی تبدیل می‌کرد.

به تدریج خود جوان‌ها هم صاحب دوربین‌هایی از برندهای آلمانی «آگفا» و «کداک» و بعدها به تدریج برندهای ژاپنی «فوجی»، «یاشیکا» و «مامیا» شدند. «شوروی» همچنان در مقایسه با کشورهای دیگر غول فناوری بود، ولی برندهای آن مانند «زنیط» و «لوبیتل 2» داشتند به تدریج عرصه را خالی می‌کردند. مردم چاپ عکس‌های یادگاری خصوصی و دسته‌جمعی جشن‌های عروسی خود را به روش سیاه و سفید به پدر می‌سپردند. او در کنار کار تجاری، به نوعی مانند دکترها محرم اسرار مردم بود. در محیط‌های کوچک، به هر کسی نمی‌توان اعتماد کرد و من چقدر خوشبختم که دهه‌ها گذشت و پدرم با آبروی کسی بازی نکرد. درست است که همیشه اوست که به بچه‌هایش افتخار می‌کند، ولی جا دارد ما قدر چنان جواهری را بدانیم و به او افتخار کنیم.

از ابتدای دهه‌ی پنجاه، «عکاسی رنگی» رایج شد و ما هم کار فروش نگاتیوهای رنگی را شروع کردیم. لیکن، برای چاپ آنها تجهیزات محدودی در شهرهای بزرگ وجود داشت و پدر آنها را برای چاپ به تهران می‌فرستاد و یکی دو هفته طول می‌کشید تا مردم عکس‌های خودشان را تحویل بگیرند. زمان که پیش رفت، دوران دوربین‌های «پولاروید» رسید، دوربین‌های فوری که ابتدا سیاه و سفید و سپس رنگی آنها درآمد و مردم بدون نیاز به عکاس خودشان عکس می‌گرفتند و پرینت آن را از دستگاه دریافت می‌کردند. بازار عکاس‌ها تا حدودی کساد شد، ولی درآمد حاصل از فروش کاغذهای آنها که خیلی هم گران بودند بخشی از صدمات مالی را جبران کرد.

در گذشته که دستگاه فتوکپی نبود، مردم برای تهیه‌ی رونوشت از شناسنامه و مدارک دیگر به دفاتر اسناد رسمی در شهرها و به افراد معتمد و روحانیون در روستاها مراجعه می‌کردند. متن سند روی کاغذی نوشته شده، مورد تایید سردفتر یا شهود قرار می‌گرفت. اختراع و وارد شدن فتوکپی به بازار، این کار را تسهیل کرد و مردم می‌توانستند با ارائه آنها به دفاتر اسناد رسمی و ممهور کردنشان کپی برابر اصل تهیه کنند. امروزه نه تنها جوان‌ها بلکه خیلی از بزرگترها هم شناختی در باره‌ی دستگاه‌های فتوکپی قدیمی ندارند. اولین دستگاهی که ما استفاده کردیم از فتوکپی‌های نسل اول (موسوم به فتوکپی تر) بود. آن دستگاه‌ها کاغذهای مخصوص خودشان را از دو نوع نگاتیو و پوزیتیو داشتند و کار در تاریکی نسبی انجام می‌شد. ابتدا کاغذ نگاتیو از دستگاه بیرون می‌آمد. بعد، آن را مماس با کاغذ پوزیتیو از یک نورد در داخل محلول ظهور رد میکردند و آنها را خیس و چسبیده به هم از طرف دیگر خارج، مدتی مالش و گرم و سپس از یکدیگر جدا و خشک می‌کردند. کاغذ نگاتیو دور انداخته می‌شد و به ازای هر برگه یک نگاتیو جدید لازم بود. تهیه‌ی هر برگ فتوکپی چند دقیقه وقت می‌گرفت و اگر می‌خواستند ده برگ کپی بگیرند این کار را باید ده بار تکرار میکردند! کار فتوکپی کردن در تاریکی مشابه عمل شاقه و وقت‌گیر بود. بعد از مدتی، فتوکپی نسل دوم (موسوم به فتوکپی خشک) وارد هشجین شد که مشابه دستگاه‌های امروزی بود ولی کاغذ مخصوص و گران خودش را داشت. دیگر نیازی به کار کردن در تاریکی و استفاده از نگاتیو .و خیساندن و مالاندن و حرارت دادن و خشکاندن کاغذها نبود و سرعت بالا رفته بود! هنوز مدتی نگذشته بود که سر و کله‌ی دستگاه‌های نسل سوم (موسوم به فتوکپی لیزری) پیدا شد که یک گام به جلو بود و در آنها از کاغذهای معمولی استفاده می‌شد و ما هم بلافاصله صاحب یکی از آنها شدیم تا هشجین از تهران عقب نماند! برای عکاسی ما شیک و به روز بودن بر کسب درآمد اولویت داشت و همین خصوصیت همراه با نسیه کار کردن منجر به این شد که همیشه هشتمان گروه نهمان باشد. به تناسب در آینده در باره‌ی صنایع و صنعتگران دیگر هم سر صحبت باز خواهد شد.

در اینجا جا دارد نه تنها از پدرم، بلکه از همه‌ی افراد دیگری که با هنر و ذوق خلاقه زندگی را برای هم‌میهنان ما در آن روزهای سخت آسان‌تر ساختند درود بفرستم. رسم روزگار این بوده است که شان و قدر پیشه‌وران و صنعت‌گران آنگونه که می‌باید پاس داشته نشود. تا بوده، قصه از همین قرار بوده است. مگر نه این که در پادشاهی ساسانیان، شاه و شاهزادگان، موبدان و اسپهبدان را پاس می‌داشتند و برزگران، پیشه‌وران و بازرگانان را قدر و منزلتی اندک می‌داشتند؟ امروز هم کسانی که بار اصلی زندگی جمعی بر دوش آنان است، از آموزگاران، استادان، کارگران، کشاورزان، هنرمندان، فناوران و فرزانگان، در فقر و مسکنت به سر می‌برند، در حالی که از ما بهتران، آقازادگان، دلالان، سلاطین سیم و زر، مدیران بنیادها و بانک‌ها و شرکت‌های شبه‌دولتی و… در ناز و نعمت می‌زیند! به تمام کسانی که با زور بازو یا با نیروی اندیشه دنیا را جای بهتری برای زندگی می‌کنند، به کارگران و زحمتکشان و رنجبران درود می‌فرستم و رسیدن به اتوپیایی را آرزو می‌کنم که در آن، انسان مالک راستین دسترنج خویش باشد.

قسمت چهل و هشتم آیا اخلاق ما خراب شده است (بخش اول)؟

لقلقه‌ی زبان ماست که در روزگار حاضر صفا و صمیمیت گذشته از بین رفته، اخلاق زایل شده و نسل جدید دیگر آدم‌های جالبی نیستند و آینده رو به تباهی است. عزیزان باید بدانند که اینگونه غر زدن‌ها اختصاص به ملت ما ندارد و در همه جای دنیا حتی در اروپا هم نسل قدیمی‌تر که خودش را نوبر و افتخار آفرینش می‌داند نگران اخلاقیات نسل بعد از خود بوده است. ما هم که جوان بودیم، بزرگترها همین حرف‌ها را می‌زدند. بعدها در اواسط دهه‌ی شصت که ازدواج کرده، بلافاصله و بدون فوت وقت صاحب فرزند شده، او را به عنوان «شاهکار خلقت» از ارومیه به هشجین آوردم، متوجه شدم که مرحوم پدربزرگم با من که به خاطر مذهبی بودن خیلی هم دوستم داشت سرسنگین برخورد می‌کند. ماجرا از این قرار بود که در حضور او از پسر چند ماهه‌ام تعریف کرده، او را بوسیده بودم. نگو که بچه‌بوسی (!) توسط پدر از دید قدیمی‌ها امری نابخشودنی و نشانه‌ی بی‌ادبی و هتک حرمت بزرگترها به حساب می‌آمده است. البته، کهنه‌پدرها هم هیچ‌وقت نه تنها در حضور جمع، بلکه در خلوت نیز ناز فرزندان خودشان را نمی‌کشیدند و بوسه‌ی علنی من در ملاء عام یک جور ساختارشکنی و عبور از خط قرمز محسوب می‌شد. در زمان انقلاب، پیرمردها جوان‌های انقلابی را «بی‌تربیت» خطاب می‌کردند و در زمان جنگ هم خیلی از پدرها که خودشان تنبلی می‌کردند به جبهه بروند به پسرهای مشتاق مبارزه‌ی خودشان انگ «بی چشم و رو» می‌چسباندند. این را از این بابت گفتم که از دید نسل قبلی هر کاری که نسل بعدی بکند نشانه‌ی تباهی است و این تنها لباس پوشیدن یا رفتار جنسی را شامل نمی‌شود و گاهی «جبهه رفتن» از دید آنها از «ایجاد مزاحمت برای نوامیس مسلمین» هم بدتر است!

بعضی‌ها می‌گویند که «یادش بخیر! ما در زمان‌های قدیم در خانه را نمی‌بستیم و همه چیز امن و امان بود و کسی دزدی نمی‌کرد». راستش را بخواهید در محیط کوچک هر گونه دزدی زود عیان می‌شد و در رزومه‌ی کل خانواده اثر منفی می‌داشت. وقوع کمتر تخلفات نه به خاطر خداترسی و قانون‌هراسی، بلکه از ترس آبروریزی بود. کافی بود که موقع خواستگاری برای هر یک از جوانان آن خانواده کسی درگوشی بگوید که «دست عموی داماد کج است» تا کارش به دست‌انداز بیفتد. موضوع دیگر این بود که در اکثر خانه‌ها چیز دندان‌گیری برای سرقت وجود نداشت. بعضی چیزها هم که بیم دستبرد به آنها می‌رفت آنچنان با مخفی‌کاری هنرمندانه علامت‌گذاری می‌شدند که بالاخره یک روز لو می‌رفت. از جمله‌ی آنها باید به «کفش شادان‌پور» اشاره کنم که مال‌باخته روزی در مجلس جشن یا عزا با تجسس‌های پلیسی آن را پیدا می‌کرد و بدون تذکر به سارق با یک جفت «گالش» مستهلک جایگزین و حالش را می‌گرفت. مردم عادت و وسع آن را نداشتند که «سکه‌ی پهلوی» (نسخه‌ی طاغوتی سکه‌ی بهار آزادی) در خانه انبار بکنند. ارز خارجی هم که نمی‌دانستند یعنی چه. پس، با نبودن صورت مسئله یعنی «خاک سفید»، کسی نمی‌توانست کس دیگری را به این راحتی به «خاک سیاه» بنشاند. خانم‌ها کمتر جواهرات اصلی داشتند و گاهی چند تایی سکه‌ی ربع پهلوی یا نیم پهلوی داشتند که به آنها دسته‌ای وصل شده بود و به عنوان گردنبند آویزان کرده و با خودشان این طرف و آن طرف می‌بردند. دزدی‌های مختصر معمولا از مغازه‌ها در حد ناخنک زدن به دخل، آجیل، تخمه و نظایر آن برای «سد جوع» صورت می‌گرفت. مواردی از سرقت مغازه در اشل مافیا با خراب کردن دیوار و تاراج دار و ندار مغازه‌دار اتفاق افتاده بود که کسی نمی‌فهمید آخرش چه شد (مثل تکلیف جعبه‌های سیاه هواپیما که پس از سقوط یا پیدا نمی‌شوند یا اگر هم پیدا شدند معلوم نمی‌شود که قضیه چه بوده است). سابقه‌ی راهزنی در منطقه بیشتر مربوط به دوران ناامنی بود. سایر روش‌های سرقت که امروزه مثل علوم پزشکی فوق‌تخصصی شده (مانند کف‌زنی، خفت‌گیری، زورگیری، توپ‌زنی، کارت‌زنی، بالکن‌روی و…) در پایتخت جا نیفتاده بود، تا چه برسد به هشجین. به هر حال، چون دزدها به راحتی نشان‌دار می‌شدند، مردم در مراوده با آنها مراقب اموالشان بودند و خود من هم هشدارهای امنیتی لازم را برای دقت در رفتار و حرکات و سکنات آن عزیزان در مغازه از پدرم دریافت کرده بودم.

امروزه مردم خیلی مراقب «حقوق و رفاه حیوانات» هستند، در حالی که در آن زمان اصلا اسم آن هم به گوش ما نخورده بود. در بین حیوانات که بدبختی از سر و رویشان می‌بارید، «گربه» یک استثنا بود و مردم خیلی از جایگاه رفیع آن حیوان در آسمان‌ها حساب می‌بردند. عموم معتقد بودند که گربه از «فرشتگان الهی» است، از این رو وقتی برای کسی مصیبتی پیش می‌آمد سابقه‌ی «گربه‌آزاری» او در سنوات گذشته می‌توانست یکی از عوامل اتیولوژیک در بروز آن بوده باشد. خود ما هم گربه‌ای داشتیم که سه سال از من کوچک‌تر بود و در یازده سالگی به علت کهولت فوت کرد. چون به او خوش می‌گذشت، تا بیکار می‌شد چند بچه به دنیا می‌آورد و ما هم مجبور بودیم در تغذیه و مراقبت از آنها به او کمک بکنیم. پس از بزرگ شدن بچه‌گربه‌ها و توانایی مراقبت از خود و اطمینان از نارضایتی مادرشان از سر بار بودن آنها در خانه، به نحو مقتضی آنها را در کیسه کرده، در جایی دور رها می‌کردیم تا با استقلال کامل جوانی بکنند.

سگ‌ها خیلی بدبخت بودند. در فصل زمستان که موقع جفت‌گیری سگ‌ها بود بعضی از بچه‌های «مستعد جنایتکاری» (درست مثل صدام حسین عفلقی) آنها را در حین انجام وظیفه پیدا کرده، در حالی که به هم قفل شده و امکان جدا شدنشان تا رفع انسداد آناتومیکی مقدور نبود، آنقدر با چوب می‌زدند که به وضع نزار می‌افتادند. دو سگ مسن به اسامی «ببیر» و «لوطی» نقش «داروغه‌ی خود خوانده» را در دو محور استراتژیک هشجین ایفا می‌کردند. بعضی از نوجوان‌ها به آنها هم که تمام عمر خود را شبانه روز و بی‌چشم‌داشت وقف مراقبت از محله کرده بودند رحم نکرده، با تیر و کمان می‌زدند. وقتی که کسی از کنار «ببیر» رد می‌شد اگر دو انگشت دست خود را به نشانه‌ی پیروزی (V) به سمتش می‌گرفت او فکر می‌کرد که تیر و کمان است و طرف را، نه به قصد گاز گرفتن، بلکه صرفا تا «رفع فتنه» دنبال می‌کرد! بچه‌ها گوش‌ها و دم هر توله‌سگی را که پیدا می‌کردند با تیغ یا چاقو می‌بریدند تا در آینده هنگام دعوا با سگ‌های دیگر دریده نشوند! سایر سگ‌سانان از جمله گرگ‌ها هم از دست بعضی‌ها در امان نبودند و خواهم گفت چگونه!

قسمت چهل و نهم تهران در چشم و دل نوجوان روستایی (بخش اول)

دیدن تهران یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای هر نوجوان ایرانی بود. نصف امکانات کشور در تهران مستقر بود و نصف دیگر در سایر نقاط و نسبت آن به شهرهای بزرگ دیگر نسبت «وضو» بود به «تیمم». در کتاب «ایران بین دو انقلاب» نوشته‌ی «یرواند آبراهامیان» (استاد ایرانی-امریکایی دانشگاه نیویورک) به عظمت تهران اشاره شده است از جمله این که از هر 10 نفر پزشک 7 نفر و از هر 10 ماشین سواری هم 7 تایش در تهران بود! درست است که می‌گفتند «اصفهان نصف جهان» است و تبریزی‌ها هم تعریض می‌زدند که «اگر تبریز نباشد»، تهران چیز دیگری بود. از این رو، بیشتر مهاجرین هشجینی تهران را به عنوان مقصد انتخاب و درصد کمتری در استان‌های گیلان، مازندران، آذربایجان شرقی و اصفهان رحل اقامت گزیدند. برای ما بچه‌ها، لاشه‌ی بلیت اتوبوس تهران از شرکت‌های مسافربری «تی.بی.تی» (تعاونی 15 امروز) و «عدل» (تعاونی 7 امروز) هدیه‌ای ارزشمند بود و به همین خاطر پدرها آنها را دور نمی‌انداختند و به عنوان بخشی از کادو به بچه‌ها می‌دادند.

من هم مشتاق زیارت تهران بودم و آنقدر به پدرم التماس کردم که اولین بار در سال 1352 در سفر به تهران او را همراهی کردم و این تجربه چند بار تا سال 1357 تکرار شد. در آن بازه‌ی زمانی، پیشرفت کشور سرعت بیشتری داشت و این امر از کاهش تدریجی موارد «ماشین گرفتگی» و «استفراغ» توسط مسافرین کاملا مشخص می‌شد! من پسر بزرگ خانواده بودم و پدرم برای بردن من مشکلی نداشت چون می‌توانستم کارهای شخصی خودم را انجام بدهم. لیکن، کوچک‌ترین برادرم هم که در اولین مسافرت من تنها 3 سال داشت می‌خواست بیاید ولی ما صبح زود فلنگ را بستیم تا سر و صدا راه نیندازد. وقتی به تهران رسیدیم دیدیم آن طفل معصوم پیش‌بند و نیز شیشه شیر خودش را در ساک جا داده تا مثلا صبح چیزی را فراموش نکرده باشد. قابل توجه این که بچه‌ها در هشجین تا پنج سالگی آب قند را در شیشه شیر می‌خوردند!

سفر از هشجین به تهران در اوایل دهه‌ی پنجاه دو ضرب بود یعنی اول سفر به هروآباد و سپس از آنجا به تهران. مسیر کوتاهی که امروز از طریق سرچم وجود دارد عملا خاکی و غیرقابل استفاده بود و از این رو اتوبوس‌های خلخال از مسیر شمال (استان‌های گیلان و زنجان) تردد می‌کردند. مسافت از آن طریق حداقل صد کیلومتر بیشتر از مسیر امروزی و مدت سفر هم دو سه برابر الان بود. منظور از استان زنجان در اینجا شهرستان قزوین است که آن موقع بخشی از «فرمانداری کل زنجان» بود. قبل از انقلاب، تعدادی از استان‌های نسبتا کوچک که خودشان الان خودشان به دو استان تقسیم شده‌اند به جای استانداری، «فرمانداری کل» نامیده می‌شدند. مثل امروز نبود که همه چیز لوث شده و گاهی شهرستان‌های دارای فرمانداری حتی یک دبیرستان درست و حسابی هم ندارند و اسمشان را که میشنوی اصلا باور نمیکنی که چنان شهری هم وجود داشته باشد! جاده‌ی هشجین تا هروآباد و نیز از آنجا تا اسالم در شهرستان تالش شنی بودند و تردد در زمستان در آنها با دشواری‌هایی همراه بود. فاصله‌ی 110 کیلومتری هشجین تا اسالم (اگر بدون توقف پیموده می‌شد) پنج ساعت به طول می‌انجامید. بزرگ‌ترین دلخوشی تا اسالم دیدن جنگل‌های انبوه و سفر بر فراز ابر و مه در کوه‌های سر به فلک کشیده بود. از آن به بعد، جاده‌ی شلوغ و باریکی در کناره‌ی دریای خزر تا انزلی امتداد داشت که در بعضی جاها آنقدر نزدیک و چسبیده به ساحل بود که امواج آن را خیس می‌کردند. یکی از نوستالژی‌های ما توقف در ایستگاه‌های «پلیس راه» برای ارائه‌ی ورقه‌ی سرعت‌سنج اتوبوس و تماشای افسران و درجه‌داران سفیدپوش بود. بعضی از افراد کم سواد ایستگاه‌ها را را نه پلیس راه، بلکه «پل صراط» تلفظ می‌کردند.

در بندر پهلوی (انزلی فعلی)، تماشای کشتی‌های بزرگ و کوچک با پرچم‌های ایران و شوروی در اسکله در حد فاصل خود شهر و منطقه‌ی «غازیان» دل از ما می‌ربود. به علاوه، در آنجا متوجه می‌شدیم که ایران دارای منابع گازی فراوانی است که ملت خود از آن محروم است ولی لوله‌های بسیار بزرگ انتقال گاز به «اتحاد جماهیر شوروی» که در کنار «پل غازیان» و نیز در بخشی از امتداد جاده بیرون می‌زد توجه ما را جلب می‌کرد. مثل همین الان، آن موقع هم تردد آزاد حیوانات بخصوص گاوها در جاده‌های شمال راننده ها را کلافه می‌کرد. عبور از تونل‌های طولانی و باریک در فاصله‌ی بین رودبار و منجیل و تماشای «سد سفیدرود» (که آن موقع سد شهبانو فرح نامیده می‌شد) را هم تجارب توریستی نفس‌گیر تلقی می‌کردیم تا برای دیگران شرح دهیم. اتوبوس بارها در طول مسیر متوقف میشد و در آن مسیر که امروز کوتاه تلقی می‌شود هم برای ناهار و هم برای شام نگه می‌داشت. گاهی راننده با مسافرین که نمی‌خواستند شام هم بخورند یکی بدو می‌کرد چون نزد صاحب رستوارن بین راهی که غذای او را به رایگان تامین می‌کرد سنگ روی یخ می‌شد. آن موقع اکثر جاده‌ها باریک بودند و اواخر تعدادی اتوبان نه چندان دراز در کشور از جمله اتوبان تهران-کرج راه اندازی شد. بنابراین، خطراتی که مرتب تهدیدمان می‌کردند و فحاشی راننده و تکان‌تکان خوردن سبیلش که در آینه دیده می‌شد لطف و صفای مسافرت را دوچندان می‌کرد. صرف‌نظر از این که اتوبوس چه ساعتی حرکت کرده، بالاخره ساعت دو نصف شب به تهران می‌رسید که در آن ساعت سگ صاحبش را نمی‌شناخت. خواهم گفت که کجا را برای اقامت انتخاب می‌کردیم… فرصت باقی است.

قسمت پنجاهم تهران در چشم و دل نوجوان روستایی (بخش دوم)

تعداد هشجینی‌ها در خارج از آن خیلی بیشتر از وطن اصلی (Main Land!) است. از هشجین اگر شروع بکنید و از طریق شمال به تهران بیایید، در تک‌تک شهرهای مسیر، فک و فامیل‌های ما مثل دانه‌های برنجی که از سوراخ کیسه‌ای بیرون ریخته باشند، پاشیده و بارور شده‌اند. پایگاه‌های نفوذ ما عین لژهای فراماسونری در شهرهای خلخال (هروآباد)، بعد در هشتپر و اسالم و پره‌سر و رضوان‌شهر، بعد در بندر انزلی و رشت، بعد تعداد اندکی پسر شجاع در قزوین، بعد در هشتگرد و مهرشهر و کرج و تهران… مستقر هستند. بیشتر دانه برنج‌های هشجینی رسوب کرده در شهرستان تالش (به ویژه در پره‌سر) از هم‌میهنان سنی ما هستند که شاید دلیلش سنی مذهب بودن تالشی‌ها و احساس بهتری است که در آنجا داشته‌اند.

در تهران، مثل خیلی از ترک‌های دیگر، هشجینی‌ها در قسمت‌های غرب و جنوب غرب رسوب کردند، انگار که به علت خستگی به همین طرف که رسیدند گفتند دیگر بس است، همینجا خوب است! کما این که خراسانی‌ها و مازندرانی‌ها هم که از سمت شرق آمده‌اند در همان قسمت‌های شرقی تهران از جمله در تهران‌پارس و حکیمیه و تهران‌نو جا خوش کرده‌اند! در هشجین پرتگاهی هست به نام «خانیم اوچان‌لار» (محل پرواز یا پرش خانم)! می‌گویند که در زمان‌های قدیم خانمی متشخص و احتمالا گیلانی برای فرار از دست ستمگران قصد فرار و پناهندگی سیاسی به حکومت هشجین را داشته است. او کوه‌ها را در نوردیده، به چند کیلومتری هشجین می‌رسد و آن را به چشم می‌بیند. لیکن، به علت خستگی و تاری دید، دورنمایی که از آن در ذهنش نقش می‌بندد ناامیدانه و به طور کاذب خیلی دورتر از واقعیت به نظر می‌رسد. به همین خاطر، از همان پرتگاه خودش را به پایین انداخته، خودکشی می‌کند و نام «خانیم اوچان‌لار» را به ثبت می‌رساند. ما شانس آوردیم که در ورودی تهران از شرق و غرب، هیچ پرتگاهی نبوده که مردم خودشان را در آنجا بکشند.

هم‌میهنان ما که وضعشان بهتر بود در خیابان‌های دامپزشکی، سپه غربی (امام خمینی امروز)، هاشمی، جی (هم 21 متری و هم 30 متری و شاید هم متراژهای دیگر!) و نیز آریانا (مالک اشتر امروز) و فقرای قوم هم در پاسگاه نعمت‌آباد و وصفنارد و یافت‌آباد جا خوش کردند. آنها سخت کوشیدند و امروز وضعشان بهتر است و در همه جای تهران ولی عمدتا در شمال غرب آن ریشه دوانده‌اند. عموی من یک استثنا بود. چون دبیر مناطق دولت‌آباد و شهر ری بود خانه‌اش را در «خیابان سپهبد رزم‌آرا» (فدائیان اسلام امروز) خرید تا هم تهرانی باشد و هم از محل کارش دور نیفتد. من علاوه بر مرکز شهر و بازار تهران، تا دلتان بخواهد خاطراتی از جنوب و غرب و جنوب غرب تهران آن زمان دارم که بعضی ها را که متناسب با هدف نگارش این کتاب هستند را بیان خواهم کرد.

پس از اوجگیری مهاجرت مردم از شهرستان‌ها به تهران، یکی از تغییرات این بود که موقع مسافرت به این شهر دیگر نیازی به رفتن به مسافرخانه نبود، انگار که مهاجرین عزیز تعهد داده بودند که از بستگان و آشنایان و همشهریان خودشان به صورت رایگان در منزل به صورت Full Board پذیرایی بکنند. مسافرین اصلا فکر نمی‌کردند که طرف ممکن است معذب باشد یا به علت کوچکی خانه خجالت بکشد یا اگر مستاجر است صاحبخانه از دستش عصبانی و عذرش را بخواهد. مسافرین متناسب با وسعشان «یک چیزی» (مثل شقه‌ی ران گوسفندی، دبه‌ی حاوی پنیر، یکصد عدد نان لواش، بیست عدد نان روغنی فطیر، یا لاشه‌ی دو قطعه کبک شکار شده) دستشان می‌گرفتند و انگار که فامیلشان در تهران با دیدن آن چیز (!) ذوق‌زده هم خواهد شد نصف شب و بدون هماهنگی قبلی زنگ در خانه را به صدا درمی‌آوردند و یا علی‌گویان مثل لشگر مغول وارد منزل می‌شدند. طبیعتا کسانی که همسرشان مال جای دیگری بخصوص از شهرهای بزرگ بود، اصلا معلوم نبود که از دیدن مهمانان ناخوانده آن هم در نیمه شب و بخصوص در شب‌های جمعه خوشحال یا حتی راضی بوده باشند.

من و پدرم چند باری که به تهران آمدیم نصفش را در منزل عمو (که به حکم برادری خیلی نزدیک به پدر بود) و نصفش را در مسافرخانه‌هایی در خیابان باب‌همایون یا ناصرخسرو اتراق کردیم. زن عموی من (خدا حفظش کند) با این که اصفهانی است آنقدر سخاوتمند بوده و هست که آدم واقعا شاخ درمی‌آورد! این که ما چند بار خجالت کشیده، به خانه‌ی آنها نرفتیم از دست ما ناراحت شده بود ولی خب… پدر پسر دسته‌گلی مثل این بنده‌ی حقیر سراپا تقصیر باید هم چنان آدم جنتلمنی باشد که از مزاحمت خوشش نیاید! او در مسافرخانه هم در دادن انعام پیش‌دستی و قبل از این که کسی چیزی از او بخواهد خودش دست در جیب می‌کرد. کلا آدم «دهاتی شیک» باشد بهتر از این است که «شهری جلنبر» باشد و پدر من از شیک‌ترین دهاتی‌های عالم بشریت است!

تهران چطور بود؟ بعضی‌ها که سابقه‌ی انقلابی دارند زود چند تا عکس و کلیپ از حلبی‌آبادهای اطراف شهر نشان می‌دهند تا بگویند که شاه برای مردم هیچ کاری نکرده بود. عزیزانی هم که اخیرا شاه‌دوست شده‌اند چند تا عکس و کلیپ از لاله‌زار و دربند و جلو دانشگاه تهران می‌گذارند همراه با آه و ناله که «چه بودیم و چه شدیم» و «اگر شاه مانده بود الان عرب‌های بدبخت در خانه‌های ما نوکری می‌کردند». من به این جور چیزها کاری ندارم. اولا که برای من یکی بوق ماشین‌های تهران هم جاذبه‌ی گردشگری محسوب می‌شد، ثانیا قرار است به جز مشاهداتم چیز دیگری نگویم چه خوشایند باشند و چه بدآیند (!). پس، منتظر باشید تا ببینیم تهران در دهه‌ی پنجاه چه شکلی بود.

قسمت پنجاه و یکم تهران در چشم و دل نوجوان روستایی (بخش سوم)

یکی از جاذبه‌های تهران برای من تماشای هواپیماهای غول‌پیکر در حین فرود بود. خوشبختانه همه‌ی آنها از بالای پشت بام خانه‌ی عمویم رد می‌شدند. دیدن چراغ‌های روشن آنها از فاصله‌ی نزدیک و شنیدن صدای کر کننده‌‌ی موتورشان تا ساعت 2 نصف شب برایم از آوازهای خوانندگان امروزی دلچسب‌تر و روح نوازتر بود. آن موقع نه از فرودگاه امام خبری بود و نه از «فرودگاه‌های بین‌المللی» در اقصی نقاط کشور و «مهرآباد» قلب تپنده‌ی صنعت پرواز در کل خاورمیانه بود. در آن زمان «کولر گازی» یا نبود، یا زیاد نبود، یا بود و من ندیده بودم. زور کولرهای آبی به تابستان‌های داغ تهران نمی‌رسید و خیلی‌ها شب‌ها در پشت بام می‌خوابیدند. پشت بام خانه‌ی عمو محشر بود، چون هم به خدا و ستاره‌ها نزدیک بود و هم به هواپیماهایی که از خارج می‌آمدند.

یکی دیگر از تفریحات ما بچه‌های شهرستانی در تهران سوار شدن به اتوبوس‌های دو طبقه‌ی «شرکت واحد» با بلیط یک ریالی بود. خوش شانس بودم که جنبش دانشجویی چندین سال قبل از آن با شعار «دزدی ز کیسه‌ی ما دگر بس است، خائن»! نگذاشته بود قیمت بلیط سه برابر بشود. خیابان‌های باریک تهران بسیار پرترافیک و دودی بودند. در مرکز شهر، سقف اتوبوس با درختان اطراف برخورد می‌کرد و کج و کوله می‌شد و سر و صدای شبیه شکسته شدن فلز و شیشه در داخل اتوبوس غوغا می‌کرد. اتوبوس‌های یک طبقه هم بودند ولی خیلی‌ها اگر امکانش بود به آنها سوار نمی‌شدند چون بلیطشان گرانتر یعنی 2 ریال بود!

بنده این توفیق را هم داشتم که به خاطر حضور یک هشجینی در بین کارکنان کافی‌شاپ «ساختمان پلاسکو» در آخرین طبقه‌ی آن یعنی طبقه‌ی هفدهم مثل ارباب‌ها لم بدهم و بستنی بخورم. «پلاسکو» اولین آسمان‌خراش و ساختمان مدرن خاورمیانه محسوب می‌شد. فکر می‌کنم همشهری ما در آنجا از تعداد بازدیدکنندگان هشجینی و خوردن بستنی رایگان کلافه شده بود چون به ما خیلی رو نداد. با این حال فیگور نشستن من و ابوی که با آسانسور آن طبقات را درنوردیده بودیم جوری بود که انگار منتظریم آقای «حبیب القانیان» مالک ساختمان بیاید و قباله‌ی آنجا را به اسم ما بزند!

اتوبان در تهران خیلی کم بود و در غیاب آنها چند بلوار که امروزه دیگر چنگی به دل نمی‌زنند یکه‌تازی می‌کردند. اسامی اعضای خانواده‌ی سلطنتی یا رهبران خارجی بخصوص امریکایی و اروپایی روی خیابان‌های خوب گذاشته شده بود که از آن جمله می‌توان موارد زیر را نام برد (با نام امروزیشان در داخل پرانتز): الیزابت (کشاورز)، آیزنهاور و شهیاد (آزادی)، اشرف پهلوی (دستغیب)، چرچیل (نوفل‌لوشاتو)، جردن (افریقا)، ولیعهد و پهلوی (ولی‌عصر)، آریامهر (فاطمی)، شاه (جمهوری اسلامی)، کندی (توحید)، فوزیه (امام حسین)، شاهنشاهی (مدرس)، فرح (رسالت)، محمدرضا شاه (جمهوری) و…

با فشار فراوان پدرم را مجبور کردم که چند باری مرا به سینما ببرد. او مثل بقیه‌ی پدرها می‌گفت که سینما بدآموزی دارد در حالی که برای خودشان نداشت ولی برای من چون در سن خطرناکی بودم خوب نبود. سعی می‌کرد فیلم‌هایی که «صحنه» نداشته باشند را انتخاب بکند. البته در زمان اعلیحضرت تقریبا همه‌ی فیلم‌ها بخواهی نخواهی کمی «صحنه» هم داشتند و اصولا سینمای ایران خودش «صحنه» بود. پدر در بعضی جاهای فیلم خوابش می‌برد و من به زور بیدارش می‌کردم تا توضیح بدهد و بعدها فهمیدم که خودش را به خواب می‌زده تا از او سوالی نپرسم. فیلم «گوزن‌ها» را هم بعدها دیدم ولی هر چه تماشا کردم حتی یک راس گوزن یا حداقل آهو ندیدم. حتی در آن فیلم هم که روشنفکرانه بود و پایه‌های سلطنت را کمی قلقلک می‌داد سرکار خانم «مستانه جزایری» حرکات نسنجیده‌ای انجام داد که به زعم بنده از بانوی متشخصی همچون ایشان عجیب به نظر می‌رسید. در همه‌ی‌ فیلم‌هایی که من دیدم کمی چاقو بازی، مقداری فقر و بدبختی، یک خواهر برای از دست دادن عفت و یک عدد «جلال پیشوائیان» برای کشتن یک آدم زردنبو وجود داشت. فیلم «دایره‌ی مینا» را هم دیدم که در آن مردم جنوب شهر تهران خونشان را برای تامین مواد غذایی می‌فروختند و از همانجا یک دل نه صد دل شیفته‌ی تیپ مرحوم مغفور «سعید کنگرانی» شدم و هنوز هم احساس شباهت به او را حفظ کرده‌ام.

فیلم‌های سینمایی در هر دوره نشان‌دهنده‌ی جو حاکم بر جامعه هستند. اگر فیلم‌های دوره‌ی حاضر را نگاه کنید دعواهای خانوادگی، اعتیاد به مواد مخدر، نگهداری همسر مخفی نیمه‌وقت در خانه‌ی تیمی، ریاکاری، پارتی‌بازی و سوء استفاده از موقعیت و کلاهبرداری در حد لالیگا در آنها موج می‌زند. امیدوارم که این چیزها ارتباطی به وضعیت فعلی نداشته باشند! یکی از همکارانم پس از رهایی از زندگی قبلی‌اش با از دست دادن بخش اعظم دارائی‌اش بابت «مهریه» مقیم ترکیه شده است. پرسیدم که آیا «تجدید فراش» کرده یا نه که گفت: «کم مانده بود با یک خانم ترک ازدواج بکنم ولی خوشبختانه به هم خورد». وقتی دلیل شادی‌اش را پرسیدم گفت: «بابا اینها مثل سریال‌هایشان هستند، یعنی معلوم نیست زن آدم بالاخره زن آدم است یا زن بقیه‌ی بستگان و آشنایان»… توضیح اضافی نداد و تا آخرش خواندم و فهمیدم که زن‌های وطنی بهتر هستند. از این قسمت نتیجه می‌گیریم که اگر می‌خواهید وضعیت تهران را در دوره‌ی 15 ساله بدانید یک بار دیگر فیلم‌های آن زمان را تماشا کنید. ضرر نمی‌کنید.

قسمت پنجاه و دوم زیبایی‌های دین غیرحکومتی و مردم‌سالاری مسجدی

حکومت با دین مردم کاری نداشت و از این رو مردم هم با دین مشکلی نداشتند. در ایام عزاداری محرم، مسجد هشجین از جمعیت غلغله می‌زد و جای سوزن انداختن نبود. تازه این مسجدی که من از آن صحبت می‌کنم مسجد جامع شیعه‌ها بود که در مراسم محرم از نصف دیگر مردم یعنی عزیزان سنی ما تعداد اندکی در آن شرکت می‌کردند. علاوه بر این، شبستان از خانم‌ها و کوچه‌های اطراف از جوان‌ها پر می‌شد. کسانی که در مسجد مردانه مرثیه‌سرایی می‌کردند آدم‌های مومنی بودند که به آن کار به چشم وظیفه و تکلیف الهی نگاه می‌کردند و پولی دریافت نمی‌کردند و مداحی مثل امروز برای خودش به یک «صنعت پول‌ساز» تبدیل نشده بود. چند نفر از روضه‌خوانان حرفه ای بودند که به طور رسمی به جای آخوند در ایام محرم و رمضان در مسجد خانم‌ها برنامه‌ی منظم و مدون اجرا و خانم‌ها نذورات خودشان را به آنها پرداخت می‌کردند. هیات امنای مسجد جامع برای پرداخت حقوق مختصر به روحانی که سخنرانی و موعظه می‌کرد از مردم در حد وسعشان پول می‌گرفت و هر چه که شد با احترام به او تقدیم می‌کرد. چون اجباری نبود و روحانی هم مثل هر آدم دیگری برای گذران زندگی نیازمند پول بود، مردم با طیب خاطر سهم خودشان را پرداخت می‌کردند.

رسم بود که مردم متناسب با علاقه و آرزویی که برای نوزادانشان در آینده داشتند تکه‌ی بریده شده از ناف آنها در موقع تولد را در جایی می‌انداختند که مهم‌ترین آنها مدرسه و مسجد بود. به عبارتی، بیشتر مردم دوست داشتند فرزندانشان در آینده اهل علم و ایمان باشند. مال خود مرا به مسجد انداخته بودند ولی بیشتر تیپ مدرسه‌ای پیدا کردم تا مسجدی! ضمنا در مسجد جامع، مومنین دارای چهار «انجمن» شبیه «فراکسیون‌های مجلس» بودند که عبارت بودند از: «چراغچی‌خانه» (متشکل از افرادی که در مراسمات تامین روشنایی محل و مسیر را به عهده داشتند)، «فراش‌خانه» (متشکل از افرادی که وظیفه‌ی نگهبانی از امکانات و نیز برقراری نظم و ترتیب در مراسمات را داشتند)، «سقاخانه» (شامل افرادی که در بین جمعیت عزادار یا سایر مراسمات مذهبی آب و شربت توزیع می‌کردند) و «پیشخدمت‌خانه» (که نظافت مسجد و نیز پذیرایی با قند و چای و احیانا خرما و کشمش و نظایر آن به عهده آنها بود). پدرها فرزندان ذکور خودشان را در یکی از فراکسیون‌ها ثبت نام می‌کردند و در نتیجه فرزند در مراسمات «سقا»، «پیشخدمت»، «فراش» یا «چراغ‌چی» می‌شد. چون این کار یک نوع افتخار محسوب می‌شد، هر کس باید بابت عضویتش مبلغی به عنوان «حق عضویت» پرداخت می‌کرد و از محل همان‌ها بود که امور جاری مسجد می‌چرخید. نیازی به مشارکت و اعانات حکومت نبود و در نتیجه نمی‌توانست به بهانه‌ی کمک به مسجد دماغش را در کار مردم فرو و جوان‌ها را از هر چه دین و آیین زده بکند. ضمنا حضور در تشکیلات مذهبی هیچگونه حق و حقوقی برای افراد ایجاد نمی‌کرد که بعدا بگویند این «برادر» به مدت شانزده ماه «فراش فعال» بوده و می‌تواند از فلان قدر امتیاز موقع استخدام برخوردار باشد!

روحانیون در بیان افکارشان آزاد بودند و کسی نبود که برایشان بولتن بفرستند و آنها از روی آن اعلام موضع بکنند اگر چه بعدا به خاطر بیان چیزهایی که حکومت از آنها خوشش نمی‌آمد بازخواست می‌شدند. مبارزترین روحانی هشجین در بین تمام آخوندهای شیعه و سنی منطقه مرحوم «حاج شیخ عبدالقیوم عراقی» بود که قبلا ذکر خیرش رفته است. هر چه مامورین حکومتی محدود و گاهی ممنوع‌المنبرش می‌کردند، به محض دسترسی به مسجد و منبر باز هم مطالبی می‌گفت که هم برای مردم و هم برای حکومت مفهوم بود. کلیدواژه‌های بسیار خطرناک از دید حکومت «یزیدهای زمان» و «یزیدیان زمان»  بودند که حاج شیخ مدام از آنها استفاده می‌کرد. وای به حالش اگر به جای آن دو، «یزید زمان» را استفاده می‌کرد که خیلی حالگیر بود و در آن شرایط چنان انگی به جز «محمدرضا شاه پهلوی» به کس دیگری نمی‌چسبید! باید انصاف داشت که تحمل نظام در مقابل روحانیون بد نبود و با کسانی که کار تشکیلاتی نمی‌کردند و مخالفتشان در حد صحبت و موعظه بود مدارا می‌کرد. یک نفر غریبه‌ی میان‌سال که قیافه و پوشش درویش‌مسلکانه و مومن‌نمایانه‌ای داشت (مثل بعضی از برادران جدیدالاسلام امروزی)، درست مقابل مسجد در یک مغازه‌ی کهنه زندگی می‌کرد. او «تسبیح‌چرخان» به همه جا سرک می‌کشید و با مومنین حشر و نشر می‌کرد. می‌گفتند که او «سازمانی» است و بعدها پس از پیروزی انقلاب مشخص شد که واقعا از افسران گمنام ساواک بوده که چند سالی ماموریت خودش را در نهایت استتار و فقر و زندگی سگی ادامه داد و با ایجاد علقه و رابطه با افراد مختلف همه چیز را کشف و خبررسانی می‌کرد. علیرغم ساواکی بودن که با خودش ترس و وحشت به همراه داشت، «تیپ ملانصرالدینی» او باعث شده بود که مومنین مسجد هم دوستش داشته باشند بدون این که حتی اسمش را بدانند!

مشارکت آزاد مردم در اداره‌ی مراسمات و شعائر دینی مصداق بارز «سازمان‌های مردم نهاد» و «غیردولتی» بود که خیلی خوب جواب می‌داد. الان هم آنچه که در دست مردم است، از جمله موسیقی که دولت لی‌لی به لالایش نمی‌گذارد، خیلی خوب رشد می‌کند. اصولا حکومت‌ها روی هر موضوع فرهنگی که دست بگذارند به گند کشیده می‌شود. هر از گاهی که به هشجین می‌روم و در نماز جماعت مسجد جامع شیعیان و سنیان شرکت می‌کنم، متاسفانه آنها را از جوان‌ها خالی می‌بینم و خیلی از افراد شرکت‌کننده از من هم که 61 سال دارم مسن‌تر هستند. نتیجه‌ای که از این قسمت می‌گیریم این که: اگر دین در دست مومنین و مردم باشد چیزی آن را تهدید نمی‌کند و بزرگ‌ترین خدمت حکومت‌ها به اسلام این است که کاری با آن نداشته باشند!

قسمت پنجاه و سوم رادیو مسکو، بلندگوی دستی، بسیج شاهنشاهی و دیگر هیچ

از نیمه‌های دهه‌ی پنجاه اخبار نارضایتی‌های اقشار تحصیل‌کرده بخصوص دانشجویان در میان توده‌ی مردم درز می‌کرد. پسر دانشجوی یکی از همسایه‌های ما را به جرم مشارکت در یک حرکت صنفی در دانشگاه تبریز بازداشت کرده، پس از اخراج از دانشگاه به سربازی فرستاده بودند. آن موقع هر کسی که یک ذره با هر چیزی مخالفت می‌کرد در افواه عامه و به تقلید از صدا و سیما (که همیشه طرفدار حکومت است) «خرابکار» نامیده می‌شد که معادل «ضد انقلاب کوردل» در حال حاضر بود. به همین خاطر، هر وقت که از سربازخانه به مرخصی می‌آمد بعضی‌ها جرات یا سعادت معاشرت با او را نداشتند، لیکن پدرش که آدمی میرزا و محترم بود او را با خود به همه جا می‌برد تا دلش نگیرد و ناامید نشود. به علاوه، «دایی محمد» هم که قبلا ذکر خیرش رفت یک سال و نیم زندان کشیده بود، از طرف بعضی‌ها فردی احساساتی و دارای افکار مائوئیستی انگاشته می‌شد. طلبه‌هایی هم که از قم می‌آمدند به نحوی مرموز جوری با ایماء و اشاره به «فردی خاص» اشاره می‌کردند که پدر در خانه می‌گفت منظور آن طلبه (مثلا آقای اجاق‌نژاد) «آیت‌الله خمینی» بود. وقتی از او توضیح می‌خواستم از بالای عینک نگاه معنی‌داری به من می‌انداخت که جرات ادامه‌ی مطلب را پیدا نمی‌کردم. مدتی قبل از شروع انقلاب اعلامیه‌ای را پیدا کردم که حرف‌های عجیب و غریبی از جمله در مورد «کاپیتولاسیون» نوشته بود که وقتی از پدرم پرسیدم سخت سرزنشم کرد، به نحوی که در حضورش آن را به داخل بخاری انداختم.

ما نوجوان‌ها و نیز بعضی بزرگترها در رادیوهای بیگانه به دنبال اخبار واطلاعات بودیم چون در آن زمان هم رادیو تلویزیون خودمان فازش معلوم نبود. رادیو مسکو، رادیو بخارست، رادیو دویچه‌وله صدای آلمان، رادیو بغداد، رادیو بی‌بی‌سی، رادیو تیرانا و… را با کیفیت پایین و در حالی که پارازیت روی آن می‌انداختند از موج کوتاه گوش می‌کردیم. مزخرف‌ترین رادیوها همانا رادیو مسکو بود که کلا دو نفر گوینده داشت. یکی از آنها خانم «داگمارا بوتووینوا» بود که تا هشتاد و چهار سالگی به مدت شصت سال (از 1952 تا 2012) یعنی از زمان حکومت استالین تا پوتین کار می‌کرد! او با صدایی زنگ‌دار مرتب گزارش آمار پیشرفت در «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» را می‌داد. ساعت هشت شب در مورد افزایش تولید صندلی و میز و امثال آن، بعد اگر ساعت نه گوش می‌کردی در مورد تولید تراکتور و موتور برق، بعد ساعت ده برمیگشتی می‌شنیدی در مورد تعداد شانه و برس و مسواک و زیر شلوار گزارش می‌دهد. همه چیز سالانه «هشت درصد» رشد داشت، عین اقتصاد خودمان! عشق ما این بود که گوشمان را دوخته بودیم به صداهایی که برای ما پیام‌آور «عدالت جهانی»، «رهایی خلق‌ها»، «رفاه و برابری توده‌ها» و «نابودی امپریالیسم جهانی و نوکران دیکتاتور آن» بودند. یکی از بچه‌ها که اساسا ساکن تهران بود ولی تعطیلات را همراه خانواده‌اش به هشجین می‌آمد، آنتنی من‌درآوردی شبیه بی‌سیم پاسگاه ژاندارمری درست کرده و بالای درخت بید در حیاطشان کار گذاشته بود. فکر می‌کنم به خاطر آن بازداشت و سپس در تهران از مدرسه اخراج شد و دیپلمش را بعد از انقلاب گرفت.

در 29 بهمن 56 قیام بزرگی در تبریز رخ داد که به گزارش خود ساواک طی آن 581 نفر دستگیر، 9 تا 13 نفر کشته و ۱۱۸ نفر زخمی شدند. بعلاوه، ۳ دستگاه تانک، ۲ سینما، یک هتل، کاخ جوانان، حزب رستاخیز و تعدادی اتومبیل شخصی و دولتی به آتش کشیده شدند. مدتی پس از قیام فوق، جمعیت بزرگی از روستائیان و از جمله سکنه‌ی هشجین و توابع آن را با مینی‌بوس و وانت‌بار و وسایل نقلیه‌ی دیگر به تبریز بردند تا مراتب «شاه‌دوستی» مردم آذربایجان را به گوش جهانیان برسانند. درست است که خلخال در آن زمان یکی از شهرستان‌های تابعه‌ی تبریز بود، ولی در مسیر یا مقصد مسافرت مردم هشجین نبود و تعداد زیادی از شرکت‌کنندگان در تظاهرات برای اولین بار بود که آنجا را می‌دیدند. یکی از جوانان تحصیل‌کرده‌ی هشجین که در تظاهرات مدافعان حکومت شرکت داشت ولی بعدها شدیدا انقلابی شد در مورد دلیل تغییر موضعش می‌گفت: «در تبریز با بلندگوی دستی محکم داد می‌زدم “جاوید” و مردم هم می‌گفتند “شاه”. یک آدم درب و داغان که در پیاده‌رو ایستاده بود مرا صدا زد و رفتم پیشش. گفت گوشت را بیاور چیزی بگویم. بعد دهانش را به گوشم چسباند و گفت گده آنقیرما! یعنی عرعر نکن بدبخت! همانجا بود که فهمیدم این رژیم رفتنی است و دیگر بلندگو‌ی دستی را تحویل نگرفتم و بعد از بازگشت به هشجین به انقلاب پیوستم»! خیلی از ماها به دلایل خیلی ساده‌تری انقلابی شدیم و خود من چند ماه بعد در اردبیل به انقلاب پیوستم، در حالی که هنوز هم دقیقا از دلایل آن سر درنمی‌آورم!

در تابستان سال 56، ارتش شاهنشاهی مسجد هشجین را اشغال و قسمتی از آن را که «فاطمیه» نامیده می‌شد برای خوابیدن در اختیار  درجه‌دارانی که برای آموزش مردم آمده بودند قرار داد. اعتراضات مرحوم «حاج شیخ عبدالقیوم عراقی» مبنی بر این که «مسجد جای خواب برای درجه‌دارانی که غسل جنابت سرشان نمی‌شود نیست» به جایی نرسید. قانون تشکیل «نیروی پایداری» (که به زبان امروزی می‌شود بسیج شاهنشاهی) در سال 47 به تصویب مجلسین رسیده ولی روی زمین مانده بود و «سرکوب خرابکاران» در آن مقطع دلیل فعال کردنش بود. حدود دویست نفر از مردم را ملبس به یونیفورم کرده، آموزش نظامی دادند. بعضی‌ها که ماه تا ماه بوی برنج و قیمه از خانه‌شان شنیده نمی‌شد پلوخور شدند و حقوق هم دریافت کردند. تعدادی از «داوطلبان» که غذا از گلویشان پایین نمی‌رفت، یواشکی ناهارشان را در ظروف سربازی (یغلبی) به خانه می‌بردند تا چند نفره آن را «بچشند» و کیف بکنند. مهم‌ترین نتیجه‌ای که از این قسمت می‌گیریم این است که: «در هشجین استفاده از مسجد برای هر مقصودی به جز عبادت خدا قدمت دیرینه‌ای دارد» تقبل الله!

قسمت پنجاه و چهارم اردبیل! نامردم اگر از تو یاد نکنم! (بخش اول)

من در سال تحصیلی 8-1357 کلاس دوم نظری را در «دبیرستان شاه عباس اردبیل» گذراندم، با شروعی در دوران شاهنشاهی و با پایانی در جمهوری اسلامی. قرار این است که از 22 بهمن 1357 فراتر نروم، پس برای اردبیل کمتر از پنج ماه فرصت باقی می‌ماند. قضیه از این هم خراب‌تر است، چون در پایان مهرماه به دلیل گسترش اعتراضات و اعتصابات، عملا مدارس در اردبیل تعطیل شد و من به هشجین برگشتم. بنابراین، آنچه از اردبیل خواهم نوشت تنها یک ماه به دارازا کشیده ولی من به حکم پرحرفی پیرانه می‌توانم یک ماه در باره‌ی آن بنویسم!

اما چرا این عنوان را انتخاب کردم؟ باید بگویم که خواستم جواب دندان‌شکنی به منورالفکر پیشتاز آذربایجانی، مرحوم «میرزا علی اکبر صابر»، بدهم که در دیوان اشعارش، «هوپ‌هوپ نامه»، شعر غرایی با عنوان «ای داد و بیداد اردبیل» در مذمت اردبیل سروده با این ترجیع‌بند: «بیرده نامردم اگر ائتسم سنی یاد اردبیل» (ای اردبیل! نامردم اگر یک بار دیگر از تو یادی بکنم)! او در سال 1241 خورشیدی در «شهر شاماخی» به دنیا آمد (که طی عهدنامه‌ی گلستان از ایران جدا و جزئی از امپراطوری روسیه‌ی تزاری شده بود) و در سال 1290 خورشیدی در همانجا درگذشت. شعر از زبان تاجری است شصت ساله از اهالی اردبیل که شهر خود را «لاس‌وگاس» پنداشته که زیباترین دل‌ربایان عالم را در خود جای داده است. لیکن، وقتی «باکو» را می‌بیند که در همه جایش «مادام‌های روس» جولان می‌داده‌اند عقلش سر جایش می‌آید و از این که عمرش را در اردبیل تلف کرده است خودش را سرزنش می‌کند.

برای ما در هشجین هم اردبیل جنتی بود که در آرزوی لقایش می‌سوختیم و می‌ساختیم. با این حال، برای بیشتر مردم ما آن شهر فقط دو کاربرد داشت: برای مردها محلی برای خرید جنس برای مغازه‌هایشان و برای زن‌ها بردن بچه‌های مریضشان به دکتر! تعداد پزشکان اردبیل خیلی بیشتر از خلخال بود ولی عملا بیشتر آنها پزشک عمومی بودند ولی در تابلوهایشان بسته به علایق خود جوری نوشته بودند که آدم فکر می‌کرد که متخصص اطفال هستند یا متخصص داخلی یا چیز دیگر. از این رو، آنها هم معجزه‌ای نمی‌کردند و مثل دکتر بنگلادشی خودمان بچه‌ها را که از گاستروآنتریت توام با سوء تغذیه رنج می‌بردند با پودر الکترولیتی خوراکی (به نام تجاری اورالیت) روانه‌ی هشجین می‌کردند. چه بسا نوزادان وکودکانی که مسیر هشجین-خلخال-اردبیل را نفس می‌کشیدند ولی مسیر برعکس را مرده در آغوش مادران گریانشان برمی‌گشتند و اورالیتشان می‌ماند برای نامزد بعدی گاستروآنتریت! در سال‌های پنجاه و سه به بعد بعضی از خانواده‌های علم‌دوست بچه‌های به زعم خودشان نابغه از جمله همین پیر روشن ضمیر را که در خدمت شماست برای تحصیل در دبیرستان یا هنرستان عازم اردبیل می‌کردند.

در سال اول من با مرحوم «جاوید غفاری» هم منزل شدم که کلاس چهارم بود و من کلاس دوم. او همین اواخر در سال 1403 با عارضه سرطان به طور ناگهانی به رحمت خدا رفت و مرا با خاطره‌های مشترکمان تنها گذاشت. ما حدودا ده نفر دانش‌آموز از هشجین و اطراف (از جمله نوده) بودیم و از بین ما یک نفر یعنی «جواد مظفری» (که بعدها کارشناسی ارشدش را از نیوزیلند و دکترایش را از کانادا گرفت) دانشجوی دانشکده‌ی کشاورزی اردبیل وابسته به «دانشگاه آذرآبادگان» بود. از بین ما بعدها دو نفر در جنگ ایران و عراق شهید شدند (شهید عمران پستی و شهید خدمتعلی رجبی). بچه‌ها اکثرا در حوالی «میدان سرچشمه» و «محله‌ی اسلامی» اتاق اجاره کرده بودند ولی دو برادر رجبی‌ها (رجب‌علی و شهید خدمت‌علی) از ما دورتر بودند. احتمالا پدرشان (مرحوم حاج مقصود) عمدا از بقیه دورشان نگه داشته بود تا هم خوب درس بخوانند و هم عادات ناپسند از جمله سیگار کشیدن را از بعضی از بچه‌ها یاد نگیرند! دوستان در دبیرستان‌های پسرانه‌ی جهان علوم، صفوی و شاه عباس درس می‌خواندند و من خودم در همین آخری ثبت نام کردم.

مهم‌ترین چیزهایی که اردبیل را از خلخال متمایز می‌کردند عبارت بودند از: بزرگ‌تر بودن، داشتن خیابان‌های زیاد، آسفالت بودن کوچه‌ها، شیک‌تر بودن خانه‌ها بخصوص در دو سوی رودخانه‌ی «بالیخلی چای» و «محله‌ی اسلامی»، داشتن چهار سینمای فعال و کتابخانه‌ی آباد و پارک و… مردم اردبیل به جز لهجه تفاوت ظاهری چندانی با ما خلخالی‌ها نداشتند. خانم‌ها در اردبیل بر خلاف انتظار که شهر بزرگتری بود محجبه‌تر بودند و به ندرت یک زن بدون چادر در آن دیده میشد و در غیر این صورت طرف یا غریبه بود یا اگر اردبیلی بود آدم معمولی تلقی نمی‌شد! اصولا خانم‌ها به جز موارد اضطراری (!) از خانه‌هایشان بیرون نمی‌آمدند.

اردبیلی‌ها نسبت به خود ما خون‌گرم‌تر بودند و خیلی راحت با غریبه‌ها ارتباط برقرار می‌کردند. ما در شهر خلخال به خاطر روستایی بودن ودر تهران به خاطر ترک بودن زخم زبان می‌شنیدیم، ولی در اردبیل هیچوقت احساس بیگانگی و غربت نکردیم. برخورد صمیمانه و عاری از تبعیض اردبیلی‌ها باعث شد تا علاقه‌ی شدیدی به آن شهر و مردمش داشته باشم و سی و چند سال بعد در سال 1393 ریاست «دانشگاه محقق اردبیلی» را نه با اکراه و به قول عزیزان ریاکار صرفا برای خدمت به اسلام و مسلمین، بلکه با شور و شوق فراوان و به عشق خاطرات خوبم در آن شهر قبول کردم. از سه سال تحصیل و چهار سال کار در اردبیل بسیار خوشحال هستم و آن هفت سال را جزو بهترین سال‌های عمرم می‌دانم. نهایتا و به کم‌بینایی چشم «میرزا علی اکبر صابر»، همچنان از اردبیل یاد خواهم کرد و آن هم به نیکی!

قسمت پنجاه و پنجم اردبیل! نامردم اگر از تو یاد نکنم! (بخش دوم)

اتاقی که من و جاوید در اردبیل با هم اجاره کردیم در «خیابان دکتر نایبی» واقع شده بود که بعد از انقلاب اسمش را عوض کردند. «دکتر احمد نایبی» یکی از شهرداران و نیز نمایندگان اردبیل در مجلس شورای ملی در زمان پهلوی و ظاهرا آدمی خوب و وطن‌پرست و محبوب‌القلوب همشهریانش بوده، به نحوی که هنوز هم از او به نیکی یاد می‌کنند. لیکن، در اوایل انقلاب، بعضی‌ها حتی سگ و گربه‌ی صاحب‌منصبان رژیم سابق را هم تکفیر می‌کردند تا چه برسد به یک نماینده‌ی مجلس شاهنشاهی! خانه بنایی قدیمی و سنتی داشت، از آن نوع که در فیلم‌های سینمایی می‌توان سراغش را گرفت و در اردبیل نه تنها منحصر به فرد نبود، بلکه سبک و سیاق خیلی از خانه‌ها به همان شکل بود. آن‌قدر کهنه و مندرس بود که همیشه نگران ریختن آوار روی سرمان بودیم و با صدای جرق جرق سقف خانه، به خودمان می‌لرزیدیم. خانه‌های پدری ما در هشجین به مراتب از آن نوع خانه‌های شهری محکم‌تر و قابل اعتمادتر بود. طبقه‌ی همکف انبار بود و در طبقه‌ی اول سه اتاق قرار داشت که دو تایش تو در تو و در اختیار صاحب‌خانه‌ی‌ تنها (پیرزنی دوست داشتنی به نام حاجیه کبری خانم) بود و اتاق ما هم در طرف دیگر قرار داشت. خانه و دیوارهای حیاط از آجر قرمز ساخته شده و در حیاط خانه حوضی سفالی با چند ماهی قرمز خودنمایی می‌کرد. توالت هم در گوشه‌ی دوری از حیاط قرار داشت. مثل دیگر شهرهای ایران، اردبیل فاقد فاضلاب بود و کاسه‌ی توالت که مستقیما روی چاه ویلی عمیق قرار داشت در بزرگی دست کمی از حوض نداشت به نحوی که خطر سقوط در چاه نوجوانانی نازک نارنجی مثل ما را تهدید می‌کرد.

انقلاب یواش یواش نضج می‌گرفت و بهانه‌ای شده بود تا هر روز کبری خانم که جای مادر بزرگ ما بود با پوشاندن بخشی از صورتش با روسری دم در بایستد و با ما در باره‌ی حوادث سیاسی و امنیتی گذشته‌ی اردبیل صحبت بکند. یکی از خاطراتش مربوط به کشف حجاب اجباری بود و یادش می‌آمد که آژان‌ها با چوب‌هایی بلند با میخی در انتها چادرها را از سر خانم‌های محجبه از جمله خود او کشیده و آنها را لخت و عور کرده بودند! از دید او داشتن همه لباس‌ها بدون چادر برای زن حکم لخت و عور شدن را داشت. احتمالا صحنه‌های «حجاب‌برداری» آن موقع مشابه صحنه‌های «حجاب‌گذاری» این موقع با شکوه بوده ولی حیف که هنوز «واتساپ» اختراع نشده بود تا مردم آن صحنه‌های شورانگیز ملی و میهنی را با هم به اشتراک بگذارند.

اردبیل شهر «آش دوغ» و «تخمه‌ی آفتاب‌گردان» بود که با قیمتی مناسب برای امثال ما که پول توجیبی محدودی داشتیم هم وسیله‌ی سد جوع بودند و هم ابزار تفریحات سالم! در همان مدت کوتاه تفریحات ناسالم هم داشتیم که نبود مگر دیدن همه‌ی فیلم‌هایی که در چهار سینمای اردبیل به نمایش گذاشته می‌شدند. فیلم‌ها یا وسترن بودند یا فیلم‌های کوچه بازاری ایرانی و هر دو از هر گونه محتوای تربیتی، اجتماعی، آموزنده و روشنفکرانه خالی خالی بودند. موقع تماشای فیلم در تاریکی،‌ تقریبا همه‌ی تماشاگران هم‌زمان تخمه‌ی آفتابگردان بوداده می‌خوردند. «تخمه‌چی‌ها» در مغازه‌های اطراف تخمه‌ها را به صورت «لایو» بو داده، داغ داغ داخل پاکت‌های ساخته شده از روزنامه به مشتری‌ها می‌فروختند. متناسب با میزان هیجان‌زایی صحنه‌های فیلم، بر شدت صدای شکستن تخمه‌ها افزوده می‌شد و در بخش‌های بی صدای فیلم هم تنها صدای تخمه‌ها بود که سکوت فضا را می‌شکست. هر از گاهی که صدای فیلم ضعیف‌تر می‌شد، فریاد همگانی «سس وئر، سس وئر» (صدا بده، صدا بده) مردم گوش آسمان را کر می‌کرد. همه پوست تخمه را زیر پاهای‌شان می‌ریختند و چون بین سئانس‌ها فاصله‌ی کافی برای تمیز کردن سالن نبود، در ساعات پایانی روز عملا روی پوست تخمه‌ها راه می‌رفتیم که کف سالن را مفروش می‌کرد. گاهی وسط فیلم دعوا و درگیری بین تماشاگران به دلایل خاصی اتفاق می‌افتاد که اگر همزمان و به صورت اتفاقی در فیلم هم صحنه‌ی کتک‌کاری بود دعوا کننده‌ها سعی می‌کردند از آرتیست‌ها در نحوه‌ی وارد کردن ضربات مشت و لگد به طرف مقابل الگو بگیرند.

فیلم‌های وسترن آمریکایی اکثرا به طور مستقیم یا غیرمستقیم به جستجوگران طلا یا جنگ سفیدهای مهاجر با سرخپوستان مربوط بودند. در فیلم‌های نوع اول، جستجوگران گنج همدیگر را به قصد تصاحب تمامی آن یکی یکی می‌کشتند و نهایتا یک نفر می‌ماند که او هم از تشنگی می‌مرد و خیال ما راحت می‌شد. در فیلم‌های نوع دوم سرخپوست‌ها نماد مردمی وحشی و بی‌فرهنگ بودند و صداهای عجیب و غریب از خودشان درمی‌آوردند. آنها چند سفیدپوست را با نیزه‌های آغشته به سم و معمولا به صورت میخکوب به درختان می‌کشتند. نهایتا امریکایی‌ها عصبانی شده، با مسلسل همه‌ی آنها را می‌کشتند و خیال ما باز هم راحت می‌شد و به خانه می‌رفتیم. فیلم‌های ایرانی هم که بزن بزن بود و عرق‌خوری و کاباره و دعوا سر یک نفر خانم محترم و چاقو چاقو کردن یک نفر هیز بی‌همه‌چیز که به خواهر نقش اول نظر سوء داشت سرانجام یک اتفاقی قاطعی میافتاد، یکی خودش را میکشت یا یکی دیگر را و خیال ما راحت می‌شد. در عین حال، به خاطر شروع حرکت‌های انقلابی، خطر آتش زدن سینماها مشابه میخانه‌ها و بانک‌ها جدی‌تر شده بود. با وجود این، خطر را به جان خریده و از یک فیلم هم رد نمی‌شدیم. در یکی دو ماه پاییز تعداد فیلم‌هایی که دیدیم به مقالات بعضی از اساتید محترم در ژورنال‌های علمی هندوستان و پاکستان تنه می‌زد و رزومه‌ی ما را پرافتخار می‌ساخت. یادم باشد قسمت بعدی و آخر مربوط به اردبیل را به حرکت‌های انقلابی و نقش جوجه شورشی‌های هشجینی در آنها اختصاص بدهم.

قسمت پنجاه و ششم اردبیل! نامردم اگر از تو یاد نکنم! (بخش سوم)

همان اوایل مهرماه 57 بود که بعضی حرکت‌های انقلابی محدود در اردبیل شروع شد و کانون تحولات دبیرستان‌ها و افراد شرکت کننده در تظاهرات عمدتا از بین دانش‌آموزان کم سن و سال بودند. رئیس «دبیرستان شاه‌عباس» یک دبیر روحانی بود به نام آقای «میربشیر رئیسی»، با رفتاری پدرانه و ملایم. در صف مدرسه و در ساعات تنفس کم‌کم چند نفر شروع به دادن شعار کردند و ما هم بدون این که بدانیم واقعا چرا (!) و به اتکای روحیه‌ی جوان و ذهنیت منفی در باره‌ی فساد و دیکتاتوری حکومت، به حرکت دانش‌آموزی پیوستیم. آقای میربشیر در صف ما را نصیحت می‌کرد که درسمان را بخوانیم و در نماز شرکت کنیم و هنوز برای ما زود است که در سیاست وارد بشویم و صد البته حق با او بود. لیکن، بعضی از دانش‌آموزان که بعدها متوجه گرایشات مارکسیستی آنها شدیم با گستاخی تمام به او اتهام همکاری با رژیم را می‌زدند تا حدی که یکی از آنها فریاد زد که: «شما همان آدمی هستید که طلبه‌ی جوانی را که مخالف رژیم بود با دسیسه به ساواک تحویل دادید». این در حالی بود که بعدها فهمیدیم که او ملجاء و پناه روحانیون مبارز و تبعیدی به اردبیل بود. میربشیر بعد از پیروزی انقلاب از دست تندروها بسیار زجر کشید ولی بعدها از او دلجویی و در تهران مسئولیتی به او داده شد. بچه‌ها بعضا شعارهای زشتی بر علیه خانواده‌ی سلطنتی می‌دادند که از آوردن آنها معذورم. عجالتا، یکی از شعارها را که بی‌ادبانه نبود می‌آورم:

آب شهر ما شوره – چشم شاه ما کوره

ما شاه نمی‌خواهیم – بی حیا مگر زوره؟

کلاس‌ها عملا به جای تحصیل به محل بحث و شعارهای انقلابی تبدیل شده بود و از دبیرها می‌خواستیم اعتصاب کرده، به ما بپیوندند. روزی «آقای قانعی» دبیر ادبیات رو به من کرد و گفت: «خواسته‌ی شما چیست»؟ گفتم: «برقراری حکومت اسلامی». پرسید: «الگوی شما کدام حکومت است»؟ گفتم: «حکومت امام علی در صدر اسلام»! گفت: «ما در باره‌ی آن زمان شناخت دقیقی نداریم. الگوی فعلی شما کجاست»؟ جواب دادم: «حکومت عربستان سعودی»! آقای قانعی گفت: «آنجا کجایش اسلامی است»؟ و من گفتم: «دست دزدها را قطع می‌کنند و مشروبات الکلی ممنوع است». او هم طعنه‌زنان گفت: «عجب! پس اسلام یعنی همین؟ پس بی‌عدالتی و نابرابری و وابستگی و ظلم و ستم باشد و مشروبات الکلی نباشد همه چیز حل است»!

ما یواش‌یواش به کوچه‌ها و خیابان‌ها ریختیم در حالی که مردم عادی بخصوص در «محله‌ی اسلامی» که خانه‌های شیکی داشت که به زعم ما «طاغوتی» بودند نه تنها با ما هم‌دلی نداشتند بلکه مسیر فرار ما را به مامورین شهربانی نشان می‌دادند و گاهی از پنجره‌ها زباله و خاک بر سر ما می‌ریختند. یک بار من مامور شدم تا وسط کلاس‌های درسی و پس از تعطیل کردن مدرسه‌ی خودمان، از لای نرده‌ها رد شده، زنگ «دبیرستان صفوی» را بزنم و این کار را کردم و بچه های آنجا هم بیرون ریخته، به ما پیوستند. در تظاهرات خیابانی دو گروه برای متفرق و بازداشت کردن به چشم می‌خوردند: گروه اصلی مامورین بی‌حال شهربانی و گروه دوم سربازان ارتشی نشسته در پشت جیپ‌هایی روباز که اصولا اهل این کار نبودند. گویا حداقل در اردبیل یگانی به نام «پلیس ضد شورش» وجود نداشت و مامورین لباس شخصی ساواک را هم نمی‌توانستیم تشخیص بدهیم.

یک روز پاسبان‌ها ما را که به سمتشان سنگ پرتاب می‌کردیم و شعار «مرگ بر شاه» می‌دادیم دنبال کردند و ما به «مسافرخانه‌ی بوعلی» در مقابل پارک شهر فرار کردیم. آنها آمدند و ما را بازداشت کردند، لیکن موقع بردن، من و دوستم که جثه‌ی نحیفی داشتیم شروع به التماس کردیم و آنها هم دلشان سوخت و ما را رها کردند. شاید کسی که مچ مرا رها کرد همان پاسبان یوغور و شل و ول معروف به «اریشته آشی» (آش رشته) بود که بعدها اعدام شد. شاید آن دیگری هم که مچ دوستم را رها کرد یکی از همان پاسبان‌های فلک‌زده‌ای بود که مردم عادی بدون محاکمه در روز پیروزی بر یکی از تیرهای برق «خیابان پهلوی» آویزانش کردند! بچه‌هایی را که برده بودند یک شب در فضاهای کوچک انفرادی که مختص خلافکاران در آگاهی بودند نگه داشته و روز بعد با تعهد آزاد کردند. بنا به اظهار بچه‌ها، برخورد افسرها با آنها خوب ولی برخورد بعضی درجه‌دارها زشت و زننده و همراه با فحش‌ها و تهدیدهای جنسی بود.

همه‌ی بچه‌هایی که از هشجین و روستاهای اطراف آن در دبیرستان‌های اردبیل درس می‌خواندند و یک نفر کارمند جوان و نیز یک نفر دانشجو، همگی به نوعی یا در تظاهرات شرکت می‌کردند یا به زبان مخالف رژیم پهلوی شده بودند. در آن جمع کوچک متشکل از نوجوانان و جوانان درسخوان، حتی یک نفر هم از شاه طرفداری نمی‌کرد. این را گفتم تا بدانید که در انقلاب 57، اکثریت مردمی که اندک سوادی داشتند اعم از پیر و جوان بر ضد حکومت موضع گرفتند و هیچ پهلوان پنبه‌ای به یاری سلطنت برنخاست. این‌گونه شد که مدارس اردبیل برای جلوگیری از توسعه‌ی اعتراضات تعطیل و دانش‌آموزان راهی خانه‌هایشان شدند. ما هم به هشجین برگشتیم تا با برگزاری تظاهرات در یک قصبه‌ی کوچک و محیطی محدود برای والدینمان آینه‌ی دق بشویم و آنها را به دردسر بیندازیم. در آن مورد هم توضیحاتی خواهم داد… اگر خدا بخواهد!

قسمت پنجاه و هفتم طوفان انقلاب در هشجین (بخش اول)

وقتی یادم می‌آید که در دوران نوجوانی چه بلاهایی سر خانواده آورده‌ام شرمنده می‌شوم. معتقدم تا زمانی که جوان به استقلال کامل نرسیده حق ندارد در خانه‌ی پدری هر آنچه را که صلاح می‌داند بکند. اگر در غرب خانواده حق گیر دادن به فرزند بالای هجده سال را ندارد به خاطر این است که بچه دیگر موی دماغ و آویزان آنها نیست. لیکن، در این مملکت طرف جوانی را پشت سر گذاشته و در چهل سالگی همچنان نان پدرش را می‌خورد و او را به شش چپش هم نمی‌گیرد! یا دختر بعد از شانصد بار طلاق مرجوع شده و با رفتارهای آنچنانی پدرش را دق‌مرگ می‌کند. پدر ایرانی مجبور است بعد از اداره با اسنپ کار بکند تا خرج لوازم آرایش دختر باکلاسش را دربیاورد و پسر میان‌سال تنبلش را تر و خشک کند! من از هجده سالگی مستقل شدم ولی تا آن موقع بلایی نبود که سر خانواده نیاورده باشم!

آبان 57 بود و هنوز از انقلاب در هشجین خبری نبود. ما بچه‌های شورشی بعد از به تعطیل کشاندن مدارس اردبیل به هشجین برمی‌گشتیم و در صندلی آخر مینی‌بوس جا خوش کرده بودیم، یعنی در جایی که بلندتر از بقیه‌ی صندلی‌ها و مشرف به سایرین است. نمی‌دانم چرا آدم روی آن صندلی کمی دچار توهم خود برتربینی و اقتدار کاذب می‌شود. در حالی که دود سیگار اشنو و بوی عرق تن فضای مینی‌بوس را شبیه جهنم کرده بود ناگهان به پا خاستم و با صدای رسا فریاد زدم: «برای سلامتی نایب‌الامام حضرت آیت‌الله‌العظمی روح‌الله الموسوی الخمینی صلوات». از سنگ صدا درآمد ولی از مردم همیشه در صحنه جیکی هم بلند نشد و فقط زیرچشمی به من نگاه کردند. اگر سن و سالم زیادتر بود شاید فکر می‌کردند که «ساواکی» هستم و می‌خواهم انقلابیون را شناسایی بکنم. هنوز خودم به خانه نرسیده، خبر سوتی که داده بودم به پدر رسیده بود. او بدون درگیری فیزیکی و با شماتت شدید خاکم کرد. با این حال، کو.تاه نیامدم و او را به قیام و جهاد دعوت کردم، گویی که اگر او برمیخاست، لرزه بر اندام «مثلث استعمار و استبداد و استثمار» و در راسشان ژاندارم منطقه می‌افتاد!

در هشجین تیم تفنگداران اردبیلی گل کرد و با مساعدت بعضی از آموزگاران و دبیران و طلاب علوم دینی بساط انقلاب راه افتاد. اول از شعارنویسی‌های شبانه با رنگ اسپری بر دیوارهای کاهگلی و کرکره‌ی مغازه‌ها شروع شد که اخیرا دیدم یکی از آنها هنوز سرجایش بود! و سپس توزیع اعلامیه‌ها و شب‌نامه ها. از به هم چسباندن بعضی چیزها در مغازه‌ی عکاسی پدرم یک «دستگاه استنسیل» درست کردم و با نوشتن متون اعلامیه‌ها روی کاغذ کاربنی هر از گاهی بیست سی اعلامیه را تکثیر و با دوستانم توزیع می‌کردم. برادران کوچکترم (مهران 12 ساله و وحید 8 ساله) هم که شور انقلابی در کله‌شان پیچیده بود به من پیوستند. جالب این که چند سال پیش صلاحیت برادر وسطی برای نمایندگی مجلس به دلیل «وابستگی به رژیم گذشته» رد شد و شائبه‌ی نفوذ او در پیکر انقلاب در 12 سالگی را در من ایجاد کرد! تعدادی از بچه‌ها که بزرگ‌تر بودند از جمله «شهید عمران پستی» نقش رهبری را داشتند و دیگرانی که سابقه‌ی مبارزه‌ی قبلی داشتند از جمله «ب» و «شهید عزیزالله پورهدایت» و «نادر» و آقای «پورعزیز» اطلاعات خوبی را به ما می‌رساندند. سید محمد‌تقی، صائب، جاوید، جاهد، زاهد، اباصلت، شعبان، مهدی، عیسی، شهید خدمتعلی رجبی و برادرش رجب و دیگران از جمله افراد پای کار بودند. بزگترهایی هم بودند که پیشتاز شدند و آنها نبودند مگر پدران ما که پیوستن بیشتر آنها به انقلاب به صورت انفعالی و برای پشتیبانی از بچه‌هایی بود که بیم جان آنها آزارشان می‌داد.

اخباری که از شهرها می‌رسید اغراق‌آمیز بود. می‌گفتند که پانزده هزار نفر در میدان ژاله (شهدای فعلی) کشته شده‌اند. میدان ژاله 22 هزار متر مربع مساحت دارد و کل ظرفیت آن حداکثر 45 هزار نفر است. تصور این که جمعیت در آنجا آنقدر فشرده باشند محال نیست ولی این که یک سوم آنها کشته شوند و لابد بقیه هم مجروح بشوند آن هم در یکی دو ساعت اصلا با عقل جور درنمی‌آید. لیکن، ناآگاهی حاصل از خفقان و عدم اطلاع‌رسانی درست برای ما عقلی باقی نگذاشته بود. در خبر دیگری هم آمده بود که تانک‌ها در قزوین تظاهرکننده‌ها را له کرده‌اند. این که تانکی یکی دو نفر را زیر گرفته باشد بعید نیست ولی تصور ذهنی ما این بود که انگار صدها آدم مثل گوشت چرخ‌کرده در زیر چرخ‌های تانک‌ها آش و لاش شده‌اند! رادیوهای خارجی منبع اصلی اخبار بودند و در منبر هم که رفته‌رفته تند و تیز می‌شد رادیو بی.بی.سی. به عنوان مرجع معتبر به رسمیت شناخته شد.

در سال 57 چندین تظاهرات عمومی در هشجین برگزار و رفته‌رفته بر وسعت آنها افزوده شد. یکی از مهم‌ترین آنها، «تظاهرات روز عاشورا» بود. شب عاشورا ما تا صبح در مسجد مشغول تهیه‌ی تدارکات و نوشتن پلاکارد بودیم و نزدیک صبح رفتیم خانه تا کمی بخوابیم. پدر و مادرم که دنبال بهانه می‌گشتند مرا بیدار نکردند ولی خودشان در تظاهرات شرکت کردند. آن اتفاق تنها مورد بود که من در آن حضور نداشتم و دوستانم آن را حمل بر تعمد و ترس من کردند! با وجود گذشت این همه همه سال و حضور من در سایر اتفاقات و درگیری‌ها و جبهه و غیره، آن غیبت نه از یاد دوستانم رفته است و نه از یادم خودم و هنوز هم از خودم خجالت می‌کشم!

قسمت پنجاه و هشتم طوفان انقلاب در هشجین (بخش دوم)

یکی از بلاهایی که در زمان انقلاب سر پدرم آوردم این بود که وقتی به مسافرت رفته بود ویترین یکی از سه دهنه‌ی مغازه‌اش را خالی و به کتابفروشی تبدیل کردم. یکی از مبارزین خلخالی که علاوه بر معلمی در کار فروش کتاب بود، تعداد قابل توجهی کتاب را در اختیارم گذاشت تا پس از فروش پول آن را با کسر سود خودم به او بپردازم. با عرضه‌ی کتاب‌های مبارزین مذهبی و توده‌ای از جمله مطهری، شریعتی (به نام مستعار علی مزینانی)، فریدون تنکابنی، سیاوش کسرایی، طاهره صفارزاده و بعضی دیگر حساسیت ژاندارمری را برانگیختم. یک روز رئیس پاسگاه آمد و با ورق زدن کتاب‌ها در حالی که از هیچکدام آنها سردرنمی‌آورد به من تذکر داد که مواظب رفتارم و کتاب‌هایی که می‌فروشم باشم و رفت. البته پس از مدتی هم به خاطر عدم رضایت پدر و هم این که اصلا کتابی فروش نمی‌رفت و سطح اکثر آنها در حد افراد دانشگاهی بود مجبور به پایان کارم شدم.

انقلاب پیش می‌رفت و ما احساس می‌کردیم که باید مسلح بشویم. نه پولی داشتیم و نه دسترسی خاصی که بخواهیم اسلحه بخریم. احتمال می‌دادیم که در آینده کار به درگیری‌های مسلحانه بکشد و ما فاقد سلاح بودیم. با مساعدت ابوالقاسم، بیشتر بچه‌ها مسلح به سلاح‌های سردی شدند که او در آهنگری می‌ساخت و فقط هزینه‌ی مواد اولیه‌اش را از ما می‌گرفت. نحوه‌ی درست کردن «کوکتل مولوتف» را هم فرا گرفتیم و در اولین بار که برای آزمایش، یکی از آنها را در خارج از هشجین آتش زدیم، به علت نشت مخلوط بنزین و صابون یکی از پسرها آتش گرفت ولی چون زمین پر از برف بود با غلطاندن او روی برف‌ها خاموشش کردیم!

در زمستان ۵۷ پاسگاه ژاندارمری یک بازی درآورد و به بهانه‌ی اینکه به علت تهدیداتی که بر علیه آن شده بود و احساس ناامنی می‌کرد وسایل آن را بار زدند یعنی که می‌خواهیم هشجین را ترک و به هنگ ژاندارمری برویم! واقعیتش این است که ما اکثرا کم سن و سال در اقلیت بودیم و پاسگاه هم برای تامین امنیت مردم بود نه این که بخواهد در برود و مردم را تنها بگذارد. موجی از التماس و اصرار مردم به پا خاست مبنی بر این که ما را تنها نگذارید تا مبادا انقلابیون ما را نابود کنند! فریاد «جاوید شاه» شبانه از مردم بلند شد و به کوچه‌ها ریختند و خودشان را در پای کامیون حامل لوازم انداختند. ما به خود می‌لرزیدیم و احتمال می‌دادیم که بعضی همسایه‌ها در خانه را بشکنند و ما را به اسارت بگیرند ولی چنین اتفاقی نیفتاد و پاسگاه به جای دیگری منتقل شد. جالب این که تا آن موقع در یک بخش بزرگ با شصت پارچه آبادی پاسگاه ژاندارمری یک جای ثابت و ساختمان مستحکمی نداشت و معمولا در محل‌های استیجاری به صورت موقت مستقر بود و آن اواخر داشتند محلی را برای آن می‌ساختند که بعد از انقلاب افتتاح شد.

یک روز رئیس پاسگاه هراسان خودش را به جمع چند تا از ما بچه‌های قد و نیم‌قد رساند و پس از اطمینان از این که دیده نمی‌شود گفت: «آقایان! ما مخلص آقای خمینی هستیم، ولی مشکل ما نظامی‌ها این است که برای حفظ کیان سلطنت قسم خورده‌ایم و نمی‌دانیم با این قسم چکار کنیم! ما دشمن شما نیستیم و دلمان با شماست ولی موقعیت ما را درک کنید»! بیچاره آنقدر ترسیده بود که حد نداشت و احتمالا بر اساس اخباری که از شهرها می‌رسید می‌خواست پیش‌درآمدی برای اتفاقات احتمالی که او بیشتر از ما در جریانش بود داشته باشد تا در روز مبادا خودش را تبرئه کند. بعد از پیروزی بچه ها او را بازداشت کردند ولی مثل سایر ژاندارم‌ها به سرکارش برگشت و با تغییر محل خدمت در جای دیگری ضمن فراموش کردن قسمی که برای حفظ کیان سلطنت خورده بود به جمهوری اسلامی خدمت کرد.

در کل شهرستان خلخال در زمان انقلاب تنها یک نفر در خود مرکز شهر یعنی «شهید مظفر عزیزی» در حین تظاهرات عمومی کشته شد که ظاهرا دلیل آن هم کمانه کردن تیر یکی از پاسبان‌های پیر که به صورت غیرعمد شلیک و به آسفالت خورده بود رخ داد. از نیروهای طرفدار سلطنت هم پس از پیروزی نه کسی توسط مردم کشته شد و نه به حکم دادگاه اعدام شد. با حوادث بعدی و مبارزات مسلحانه‌ی گروه‌ها کاری ندارم و تنها در مورد خود انقلاب ۵۷ در خلخال باید بگویم که در نوع خودش یک «انقلاب سفید» بود و نه سرخ!

مثل جاهای دیگر کشور، ما هم چند شب به دنبال رویت سیمای رهبر انقلاب در ماه به پشت بام‌ها رفتیم، در روز ۱۲ بهمن به خاطر آمدنش اشک شوق ریختیم و در روز ۲۲ بهمن که صدای انقلاب از رادیو تهران پخش می‌شد بال و پر درآوردیم. برای مدت‌ها روحمان در پرواز بود، گویی که خودمان هم روی ابرها راه می‌رفتیم. پیروزی انقلاب بر زندگی هشجینی‌ها چه تاثیری گذاشت؟ رابطه‌ی سنی‌ها و شیعه‌ها را به چه روزی درآورد؟ مثبت بود یا منفی؟ جای بحثش اینجا نیست. تنها تاثیری که به این نوشته‌ی الکن من مرتبط است این که قصه‌ی مرا به پایان برد و «پانزده سال خوشبختی» مرحله‌ی اول زندگی‌ام را به مرحله و مراحل بعدی پیوند داد.

من همیشه خوشبخت بوده‌ام و قصد طعنه زدن به کسی یا جریانی را ندارم. خوشبختی من ربطی به رفاه و آسایش نداشته و ندارد. حتی بعدها که جنگ شد، در ده روز گرسنگی مطلقی که در کوه‌های مشرف به نفت‌شهر کشیدم و همراه با دوستانم تنها انجیر از درختان وحشی می‌خوردیم و اسهال خونی دفع می‌کردیم هم خوشبخت بودم. امیدوارم بتوانم با همین قلمی که فعلا روان است خاطرات و مخاطرات جنگ را هم بنویسم و همین‌طور چهار سال زندگی سخت یک ایرانی در غربت اروپا را… آنچه باعث می‌شود احساس خوشبختی کنم دنیای درونی من است که تحت تاثیر حوادث بیرونی واقع نمی‌شود. خداوند را به خاطر این دنیای سرشار از قدرشناسی سپاس می‌گویم و برای شما نیز درونی روشن و آکنده از خوش‌بینی آرزومندم. پایان

ادمین وب‌سایت
در سال ۱۳۴۲ تو شهر هشجینِ استان اردبیل به دنیا اومدم. دکترای عمومی خودمو از دانشکده دامپزشکی دانشگاه ارومیه و دکترای تخصصی رو از دانشکده داروسازی دانشگاه اوترخت هلند گرفتم و در حال حاضر استاد فارماکولوژی دانشگاه تهران هستم.

‫3 نظر

  • ذکراله ارجمندنوشهر گفت:

    سلام جناب دکتر نظام جدید راهنمایی از سال ۱۳۵۰ شروع شده ولی جنابعالی تاریخ دیگری برای خودتان اعلام کرده اید شاید من اشتباه می کنم۔

  • ناشناس گفت:

    برای من که فرزند دهه شصتی یکی از متولدین همان دهه چهل هشجین عزیز هستم، خواندن این سطور شیرین بسیار لذت بخش است.
    تصویر هشجینی که من دارم و شاید تنها کمتر از ۵۰ بار در عمرم به آن سفر کردم تقریباً متفاوت از تصاویر شماست و به نظرم تعریف جدید هم در ادامه‌ی این مطالب خالی از لطف نیست.

  • ناشناس گفت:

    ماشالله ..چه مطلبی …وقت نشد همه اش را یکجا بخوانم . فرستادم تلگرامم تا هر قسمتش را یک بار بخوانم . مثل قرص …..با یه آب روش…

  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *