فریبای شهر ما (داستان)

نوشته: گودرز صادقی هشجین
قسمت اول – من کیستم و چرا نوشتم
میخواهم داستانی نه چندان بلند و نه چندان کوتاه را برایتان روایت کنم. لابد نخستین پرسش شما این است که من کیستم و چرا قلم به دست گرفتهام، و صد البته اصلاً قرار است درباره چه چیزی بنویسم. بگذارید ابتدا دو پرسش اول را پاسخ بدهم، ادامه ماجرا خود بهروشنی نشان خواهد داد که موضوع از چه قرار است.
من، دکتر محمدحسین رضانژاد هستم. کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشناسی را در ایران گذراندم و دکترای تخصصیام را در حوزه روانشناسی خانواده در انگلستان گرفتم. اکنون در دانشگاه دولتی استان در مرتبه استاد تمامی خدمت میکنم؛ از اعضای هیأت علمی با مقالات متعدد در ژورنالهای داخلی و خارجی هستم و از نظر میزان ارجاعات، در سطح کشور و تا حدودی در سطح بینالمللی شناختهشدهام. در کنار تدریس و پژوهش، کلینیک خصوصی روانشناسی و مشاوره دارم. شکر خدا، و به یمن اختلافات خانوادگی و اختلالات گوناگونی که جامعه ما پرورانده، بازار کارم رونق دارد. به جرأت میتوان گفت در این مملکت، هر بازاری که کساد شود، بازار ما روانشناسها همیشه گرم است. شاید همین رونق بیحد باعث شده عدهای روانشناسنما با مدارک بیربط – از مهندسی ماشینآلات گرفته تا فقه و حقوق – پا در کفش ما کنند و برای خودشان بازار و مریدی دست و پا کنند.
من آدمی معتقدم؛ جز خلافهای کوچک، مرتکب گناهانی نمیشوم که بهسادگی آبرویم را ببرند. اهل درگیریهای سیاسی نیستم، از این رو هم مردم مذهبی و غیرمذهبی، هم چپها و راستها و حتی سلطنتطلبها و ضدانقلابها، همه با من کنار میآیند. اینها را گفتم تا بدانید نوشتن این ماجرا هیچ ربطی به سیاست ندارد و نخواهد داشت. اصولاً ما روانشناسها کمتر گرفتار سیاست میشویم، چون همه مشکلات را به گردن خود آدمها میاندازیم. کافی است در کارنامه کودکی یک فرد اثری از آزار، یا در خانوادهاش پدری پرخاشگر، یا در محیطش دوستان ناباب بیابیم تا بگوییم: «طرف دچار اختلال است!» و نتیجه بگیریم اگر پرخاش میکند هیچ ربطی به اوضاع اقتصادی و سیاسی ندارد. لابد خودش عیب و علتی دارد. در مقابل ما، جامعهشناسها قرار دارند که دنبال ریشه مشکلات در سیستم اداره جامعه میگردند و برای همین هم گاهی سر از زندان در میآورند. من این روش آرام و بیدردسر را مدیون مادربزرگ مرحومم هستم که همیشه میگفت: «فرزندم! خدا خودش برایت روزی بیدردسر فراهم کند.»
به همین خاطر تا امروز هرگز مشکل سیاسی نداشتهام و حتی احساس ترس از این بابت به دلم راه نداده بود. تا اینکه… یک روز موبایلم زنگ خورد که واقعاً لرزه به جانم انداخت. شمارهای روی صفحه نیفتاده بود؛ فقط نوشته بود Unknown Caller. با ترس گوشی را برداشتم و گفتم: «سلام علیکم و رحمهالله و برکاته.» از آن طرف صدا آمد: «جناب دکتر خودتونید؟»
با لکنت گفتم: «ببببله… اگر خدا قبول کنه دکترم!» خیال کردم به دکتر بودنم شک دارد. صدای مرد ادامه داد: «من از… زنگ میزنم خدمتتون. حاج آقا زینالعابدینی با شما کار دارن.»
پیش از آنکه مکالمه ادامه یابد، بهتر است حاج آقا زینالعابدینی را معرفی کنم. او یکی از مقامات مهم امنیتی استان ماست. مردم عادی او را نمیشناسند، اما مدیران مثل گربه از او حساب میبرند. نام اصلیاش «سیامک بالابانزاده» است. ما در کودکی همسایه دیواربهدیوار بودیم و در دبستان همکلاسی. بعدها به شهر آمدیم و هرکدام در مدرسهای جدا ادامه دادیم، اما ارتباطمان قطع نشد. در دوره دبیرستان و یکی دو سال بعد از آن، چند بار همسنگر بودیم. من یکبار زخمی شدم و او به اسارت درآمد و چند سالی مهمان صدام شد. همین اتفاق مسیر زندگیمان را جدا کرد: من دانشگاهی شدم و او پس از آزادشدن، وارد کارهای سیاسی و امنیتی. حالا هم که میبینید چه مقامی دارد.
شنیدن اینکه چنین فردی با من کار دارد، خوشایند نبود. ما دوستان خوبی بودیم، اما هر وقت در جلسات استانی او را میدیدم، از او میترسیدم. شغلش آنقدر جدی و سنگین بود که اجازه نمیداد کسی با او صمیمی بماند. اینکه بالابانزاده به من زنگ بزند، آن هم مستقیم از اداره، برایم عرقریزان در حد لالیگا بود! با این حال، چارهای جز گرم گرفتن نداشتم. گوشی را که گرفت، با لحن صمیمی گفت:
– بهبه… چطوری محمدحسین؟ پارسال دوست، امسال آشنا… معلومه کجایی مومن؟!
خیال کردم کنایه میزند. من هم وانمود کردم دلتنگ دیدار او هستم. بعد گفت: «موضوعی هستش که میخواستم حضوری صحبت کنیم. کی وقت داری ناهار در خدمت باشیم؟»
این جمله بیشتر منقبضم کرد. خدایا! چه گناهی کردهام که باید ناهار را با حاجآقا بخورم؟ اصلاً منظورش از ناهار چیست؟ چرا به من گفت «مومن»؟ یعنی چیزی میداند؟ گیرم گندی زده باشم – که نزده بودم – مگر در چه حدی بوده که باید شخص حاجآقا خودش وارد شود؟! راهی نبود جز قبول کردن. نرفتن مساوی بود با اعتراف به مشکلی پنهان. پس با تتهپته گفتم: «کجا خدمت برسم؟» (خودم را زدم به آن راه که انگار ادارهاش را نمیشناسم). گفت: «نیازی به آوردن ماشین نیست، قدم رنجه میفرمایی. فردا ساعت یک دم دکه روزنامهفروشی میدان شهدا بایست… بچهها میان میبرنت… ببخشید بیارنت!»
خداحافظی کردیم و من تا شب صدجور فکر بد به سرم آمد. اول گفت «میبرنت»، بعد اصلاح کرد «مییارنت». همین تغییر کوچک ذهنم را بیشتر به هم ریخت. یعنی چه؟ کجا قرار است ببرندم؟ و چرا باید او خودش هوای مرا داشته باشد؟ شب تا صبح به سختی گذشت؛ آنقدر مضطرب بودم که هفده بار دستشویی رفتم! همسرم بارها علت پریشانیام را پرسید، اما طفره رفتم. او همیشه نگران است که مبادا به خاطر شغلم و ارتباطم با مراجعان دچار دردسر عاطفی شوم. به او اطمینان دادهام گرفتار هیچ زن دیگری نخواهم شد. حتی قول دادهام اگر روزی او از دنیا رفت، دوباره ازدواج نکنم و حاضرم تعهد رسمی بدهم! با این حال، هر وقت در خودم فرو میروم، شروع میکند به وارسی پیامکها و جیبهایم تا ردّی از لغزش پیدا کند. البته همیشه بینتیجه.
فردا صبح، در دانشگاه آرام و قرار نداشتم. احساس مهمانی رفتن نبود؛ بیشتر شبیه احضار شدن بود، آن هم به روشی محترمانه! سر موعد مقرر، به میدان شهدا رسیدم. فرصت را غنیمت شمردم و یک نسخه روزنامه کیهان خریدم که از بس زیر آفتاب مانده بود زرد شده بود. روزنامه را زیر بغل زدم و خودم را به دست سرنوشت سپردم…
ادامه دارد…